چهار نسل جنبش دانشجویی

 

جنبش دانشجویی مثل هر جنبش اجتماعی در ایران جنبشی نوپا است و اگرچه اولین دانشگاه در زمان صدارت امیرکبیر تاسیس شد اما جنبش دانشجویی قدمتش به دوران محمد رضا شاه پهلوی می رسد و نتیجه مدرن کردن دانشگاه ها توسط رضا شاه و اعزام دانشجو به خارج از کشور است. جنبش دانشجویی در ایران با قدرت گرفتن حزب توده و رشد نهضت ملی شدن نفت نضج گرفت و با حادثه خونین 16 آذر به اوج رسید.

 

چپ روی و ملی گرایی

 

آن سال ها دوران اوج ناسیونالیست در خاورمیانه بود و البته رشد مسلک چپ در دنیا. جنبش دانشجویی نیز به تبعیت از اوضاع داخلی و خارجی یکسره یا چپ بود یا ملی. یا توده ای بودند یا طرفدار مصدق. سه آذر اهورایی نیز نماینده این دو تفکر بودند ؛ آزایخواه و ضد امپریالیسم.

با سقوط دولت دکتر مصدق و سیاست های شووینیستی (ملی گرایی افراطی) آخرین شاه پهلوی ، ناسیونالیست ها وارد دوران انزوا و رکود خود شدند. اما سنت چپ درحال درنوردیدن دنیا بود. هرجا انقلاب و شورش و اعتراضی می شد این چپ ها بودند که جلودار و صف شکن بودند. جریان روشنفکری در ایران نیز در حال رشد بود و جنبش دانشجویی نیز به واسطه رابطه سنتی اش با روشنفکران همانند آنان اندیشید و البته همانند تمام جنبش های اعتراضی آن دوران ؛ کتاب های مارکسیست کالای نایاب و گرانبهای محافل روشنفکری بود و نقل مباحث شبانه کافه نشین ها. کتب ممنوعه کارل مارکس در دانشگاه ها دست به دست می چرخید و آثار هنری و ادبی آن روزگار نیز همه بوی چپ داشتند. از اشعار احمد  شاملو گرفته تا داستان های اولیه جلال آل احمد تا خطابه های پرشور دکتر علی شریعتی. کنفدراسیون های دانشجویی شکل گرفت و اتحادیه ها نمایانگر اعتراض به وضع موجود. رمانتیسم چپ در همه جا موج می زد. اگرچه احزاب چپ یا توسط حاکمیت محدود شده بودند یا توسط مردم منزوی ( به واسطه دیدگاهی که در جامعه نسبت به ارتباط احزابی چون حزب توده با شوروی وجود داشت) اما تفکر چپ در دانشگاه ها غالب بود و سال های آخر انقلاب ، دانشگاه از طرفی جولانگاه پخش بیانیه های رایکال چپ ها بود و از طرفی هم شاهد چکمه پوشان مزدور. سنت چپ پیوند خورده با چریک بودن. جنبش دانشجویی نیز طرفدار مشی مبارزه مسلحانه و حمایت از گروه های اینچنینی. اینگونه بود که دانشگاه بار دیگر بوی خون و باروت گرفت در آستانه انقلاب. آن سال ها شاید دوران اوج تاثیرگذاری جنبش دانشجویی در جامعه و محافل سیاسی بود.

 

روشنفکران مذهبی و انجمن های اسلامی

 

مهندس بازرگان از مریدان دکتر مصدق بود و نهضت آزادی خود را ادامه دهنده راه نهضت ملی می دانست با این تفاوت که اگر جبهه ملی وجه سکولار داشت نهضت آزادی چهره ای دینی داشت. یاران بازرگان انجمن های اسلامی را پایه ریزی کردند در داخل و خارج از کشور تا در زمانه ای که چپ ها در حال ترکتازی بودند ، رقیب کنفدراسیون باشند. در این راه خطابه های شریعتی نیز نگاه ها را از سنت چپ مارکسیستی به سنت چپ مذهبی معطوف کرد. مذهبی ها در حال ریشه دوانیدن بودند. اعضای اولیه انجمن های اسلامی روایت می کنند در زمانه ای که نماز خواندن در دانشگاه مورد تمسخر قرار می گرفت ، دانشجویان مذهبی نهادی تاسیس کردند که هم غبار سنت گرایی را از دین بزدایند و هم از نفوذ چپ غیرمذهبی در دانشگاه ها بکاهند. انجمن های اسلامی دانشجویان در انقلاب سال 57 نقش بسزایی داشت همانگونه که کنفدراسیون ها و اتحادیه های دانشجویی در حمایت از جنبش چریکی. اعضای انجمن های اسلامی در صف اول انقلابیون مسلمان قرار گرفتند و یکی از موسسانش نیز در حلقه یاران و مشاوران سه نفره امام در پاریس.

 

روشنفکران دینی و دفتر تحکیم وحدت

 

تقی رحمانی برای تمیز قائل شدن بین جریان ملی مذهبی و چپ های مذهبی دسته اول را روشنفکر مذهبی می خواند و دسته دوم را روشنفکر دینی. روشنفکران دینی بعد از انقلاب صاحب میراث روشنفکران مذهبی شدند. به حکم امام برای تحکیم ، تحکیم وحدت را تشکیل دادند و با تاسی از خصلت ضد امپریالیستی خود – برخلاف اعضای موسس انجمن های اسلامی- سفارت آمریکا را اشغال کردند. شاید اگر جنبش دانشجویی در زمان چپ روی اش قوی ترین جنبش از لحاظ تاثیرگذاری در جامعه بود جنبش دانشجویی در زمان مذهبی ها قوی ترین جنبش از لحاظ اجرایی و تصمیم گیری در قدرت بود به طوریکه اشغال سفارت آمریکا تا سال ها دنیا را تحت تاثیر خود قرار داد. اینگونه بود که انجمن های اسلامی که اتحادشان دفتر تحکیم وحدت نام گرفته بود با حاکمیت ارتباط تنگاتنگی برقرار کردند و در انقلاب فرهنگی نقش محوری داشتند و بعد از آن نیز تا سال ها در هسته های گزینش دانشجویان و اساتید فعال بودند.

 

استقلال در تحکیم

 

هر سه نسل جنبش دانشجویی تاثیرات فراوانی بر جامعه و قدرت گذاشتند. چپ ها مبلغ مشی مبارزه مسلحانه بودند و بسیاری از چریک ها از دانشگاه های تحت سیطره فکری آن ها برخاسته بودند ، ملی گرایان مذهبی در انقلاب سال 57 نقش غیرقابل انکاری داشتند و مذهبی ها نیز با اشغال سفارت جهانی را دچار تغییر و تحول کردند. اما بعد از دوم خرداد 76 جنبش دانشجویی به سمت پیدا کردن استقلال گم شده خود بود و تاوانش نیز 18 تیر 78. حال اما جنبش دانشجویی در ایران- البته اگر به معنای آکادمیکش وجود داشته باشد-  دچار انواع بحران هاست. بحران های صنفی ، بحران های سیاسی و حتی بحران ایدئولوژیک. چه آنکه در دوران گذار جنبش های مدنی نیز دچار فراز و نشیب ها و تغییرات فراوانی می شوند. حال در دورانی که دوباره صدای انقلاب فرهنگی به گوش می رسد ، اساتید در میان اعتراض دانشجویان بازنشسته می شوند ، دفاتر انجمن های اسلامی بسته می شود ودانشگاه ها تجمعات کوچک و بزرگ صنفی برگزار می شود جنبش دانشجویی در سردرگمی به سر می برد.

این دوران ، دوران سخت و حساسی است برای جنبش دانشجویی ؛ جنبشی برخاسته از نهاد علم و اعتراض که چشمان دموکراسی خواهان به تحولاتی که در آن می گذرد دوخته شده است.

 

 ----------------------------------------------------

گفت و گو با محمد جواد مظفر

عاقبت سکنگبین ، صفرا فزود

 

زمانی که موج اول انقلاب فرهنگی شروع شد محمد جواد مظفر مسئول روابط عمومی شورای انقلاب بود و همینطور دانشجوی دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه ملی. دانشکده ای که به گفته مظفر اولین پاکسازی ها توسط دانشجویان عضو انجمن آنجا انجام شده بود.

 وی در مورد شروع انقلاب فرهنگی ابتدا مقدمه ای ذکر می کند : « شرایط انقلاب فرهنگی را باید موقعی درک کرد که شرایط آن سال ها را فهمید. ایران ناباورانه بعد از سالیان سال از دامن یک رژیم سلطنتی استبدادی نجات یافته بود و نظام جدیدی تحت عنوان جمهوری اسلامی به جایش مستقر شده بود. این برای تمامی ملت و حتی برای نیروهای مبارز یک امر ناباورانه بود. در آن سال های اول انقلاب این ناباوری به صورت عجولی و عدم تحمل و ناصبوری که ما در یک قرن اخیر از ملت ایران شاهدش بودیم ، خودش را نشان داد. به این معنا که همه ناگهان در فردای انقلاب می خواستند تمام آمال و آرزوهای خفته در وجودشان را محقق کنند. یک شبه می خواستند از این دیر خرابات به آن فردوس برین رخت سفر ببندند. یک شبه می خواستند ایران و بلکه جهان را پر از عدالت و معنویت کنند. علاوه بر این هر جریانی فکر می کرد که فقط خودش می دانند که ایران را چگونه باید اداره کرد و دیگران را یکسره باطل و به راه خطا می دید. در دانشگاه هم طبیعی بود که دانشجویانی که بعد از سال ها از سلطه و حاکمیت رعب و هراس در دانشگاه ها نجات پیدا کرده بودند حالا به زعم خودشان دانشگاه را در اختیار خودشان ببینند. بنابراین در هر دانشکده ای هر گروهی می خواست اتاقی را در اختیار داشته باشد تا فعالیت کند ، تا جاییکه شاید آرام آرام جا برای کلاس های درس داشت تنگ می شد.»

وی می افزاید :« دانشجویان با توجه به تحریکات احزاب و گروه های بیرون از دانشگاه با هم رقابت داشتند و همه معتقد بودند تا تنور داغ است باید از این کلاه سهمی ببرند. به جای آنکه با استقرار نظام جدید ، دانشجویان سر کلاس های درس خود بروند و یک تلاش علمی برای جبران عقب ماندگی هاشان صورت بگیرد ، دانشگاه تبدیل به محلی برای جنگ های سیاسی شده بود. حتی برخی از دانشگاه ها آرام آرام سنگربندی شدند. بسیاری از دانشجویان و مخصوصا دانشجویان اسلام گرا که حاکم بر فضای سیاسی بودند تصور می کردند بسیاری از اساتید عوامل تحکیم نظام سلطنتی بودند یا به پایگاهی مارکسیستی بدل خواهند شد در مقابل نظام نوپای اسلامی. بنابراین تز پاکسازی مطرح شد و در این جریان سراغ بسیاری از استادان دانشگاه ها رفتند که در عین تحصیلات قوی و سواد بالا ، صاحب تالیفات و نوشته های قوی علمی بودند. بعضا مدارکی پیدا شد که حتی بعضی از این استادان حقوق بگیر ساواک بودند یا گزارش دهنده به ساواک بودند.»

مظفر اما اتفاقی را که در دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه ملی – دانشکده محل تحصیل خودش- افتاد را پیش مقدمه انقلاب فرهنگی در اردیبهشت 59 معرفی کرد : « بچه های فعال انجمن اسلامی در مقابل بچه های جنبش که وابسته به مجاهدین خلق بودند و هم مقابل مارکسیست ها قرار گرفتند و بعد از مدتی به این نتیجه رسیدند که اصلا نمی شود در این دانشکده ادامه تحصیل داد پس رفتند ساختمان دیگری را در محل دانشگاه تصاحب کردند و اسمش را گذاشتند دانشکده انقلاب اسلامی که اگر بروید آرشیو روزنامه های آن زمان را نگاه کنید عکس این ساختمان و تابلوی دانشکده انقلاب اسلامی را خواهید دید.»

مظفر در مورد نقشش در ان ماجرا می گوید : « من به دلیل سنی پیشکسوت انجمن بودم اما در آن ماجرا نقشی نداشتم چون در آن زمان مسئول روابط عمومی شورای انقلاب بودم. بنابراین کمتر در فعالیت های دانشگاهی شرکت می کردم اما موقعی که دوستان این اقدام را انجام دادند و تعدادی از اساتید مسلمان و همراه خودشان را قانع کردند که به همراهشان به این دانشکده بروند من هم از عملشان حمایت کردم و حتی برای ادامه درس به آنجا رفتم.» به گفته وی افرادی مثل دکتر پورکاظمی معاون کنونی سازمان سنجش ، دکتر تواناییان فرد و مرحوم دکتر نوربخش از جمله استادانی بودند که به آن دانشکده رفتند.

مسئول وقت شورای انقلاب همچنین از دکتر فرشاد مومنی ، دکتر عباسی نژاد رییس کنونی دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران ، دکتر وحید سینایی عضو کنونی هیات علمی دانشگاه مشهد ، دکتر مصطفی ایمانی و محمدرضا خلیلی پور که الان در وزارت علوم هستند و حمید کلانتری استاندار یزد در دوران اصلاحات و سید همایون امیرخلیلی که اکنون در وزارت امورخارجه است به عنوان اعضای فعال انجمن اسلامی دانشکده مذکور نام می برد.

مظفر خاطراتش درباره انقلاب فرهنگی را اینچنین ادامه می دهد : « این نوع حرکت های مقطعی و منطقه ای در دانشگاه ها نهایتا در اردیبهشت 59 تبدیل به حرکت سراسری شد و از دل این حرکت ها و نهایتا درگیری های سخت دانشگاه تهران ستاد انقلاب فرهنگی بیرون آمد که نتیجه اش سه سال تعطیلی دانشگاه ها و پاکسازی بسیاری از استادان دانشگاه و دانشجویانی شد که از نگاه جریان حاکم هم عقیده و هم نظر نظام جدید نبودند. اعضای این ستاد چندین بار تغییر یافتند که از اعضای معروفش شمس آل احمد ، دکتر سروش و دکتر علی شریعتمداری بودند و سال ها بعد با تغییر اعضایش تبدیل به شورای عالی انقلاب فرهنگی شد.»

 

ستادهایی که در دانشکده ها تشکیل شد از طرف همین ستاد انقلاب فرهنگی تعیین می شدند؟

در سال های ابتدایی انقلاب بیشتر جریان سازی ها از پایین انجام می شد و بالا از آن تبعیت می کرد. مثل اشغال سفارت که از جریان دانشجویی آغاز شد اما بعد با همراهی و راهبردی خود حکومت دنبال شد. به یک معنا حکومت می افتد در ماجرایی که طراح اولیه اش نبود. در مورد انقلاب فرهنگی هم اینگونه بود که یک موجی شروع شد و بعد از آن ستاد تشکیل شد. این موج اول از درون خود دانشگاه و توسط تمایلاتی که گفتم شروع شد و این فضاسازی منجر شد که این ستاد آرام آرام شکل بگیرد.

 

طراح تشکیل این ستاد چه کسی یا چه گروهی بود؟

از این موضوع بی اطلاعم اما این ستاد را خود امام تشکیل داد و حکم تمام اعضایش را امام امضا کرد. مسئول تشکیل ستاد را یادم نیست اما می توان صحیفه نور جلد دوم را باز کرد و اولین فرمان تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی را نگاه کرد و اسامی اش معلوم است. طراح یا رییسش را به یاد نمی آورم.

 

آیا تیمی وجود داشت که این ستاد را هدایت کند؟

تیم هدایت کننده که نه اما در حقیقت این ها تعامل داشتند با شورای انقلاب که البته شورای انقلاب عمرش در سال 59 ، بعد از انتخاب اولین رییس جمهور در بهمن 58 و تشکیل اولین مجلس در 7 خرداد 1359 به پایان رسید. ستاد انقلاب فرهنگی عمدتا تعاملش با امام ، مجلس و دولت بود ولی خودش را عمدتا موظف به پاسخگویی به امام می دانست.

 

چطور افراد به زعمشان مساله دار را شناسایی می کردند؟

 ستاد انقلاب فرهنگی یک راهبری کلان داشت. آن ها می خواستند چندتا کار بکنند. یکی اینکه محیط دانشگاه را به زعمشان اسلامی کنند . در سال 59 مقوله حجاب اجباری هم آغاز شده بود و دانشجویان اسلام گرا هم معتقد بودند که باید کسی که وارد دانشگاه می شود حس کند که در یک بستر اسلامی گام می گذارد. بنابراین اقامه نظام در دانشگاه رواج یافت ، دانشجویان مسلمان دست بالا را داشتند ، استاد نمی بایست طرفدار نظام سلطنتی و مارکسیست بوده باشد و فعالان معاند جمهوری اسلامی نظیر مجاهدین خلق که تمایلی به برخورد مسلحانه با جمهوری اسلامی داشتند نیز نمی بایست در دانشگاه ها حضور داشته باشند. کار مهم دیگر انقلاب فرهنگی به زعم خودشان مساله دروس دانشگاهی خصوصا در حوزه علوم انسانی بود. آن ها به دنبال این بودند که این دروس را منطبق کنند با اندیشه های اسلامی.

 

چطور این کار را می کردند؟

با تشکیل کمیته هایی این کار را می کردند که از دل آن کمیته ها همین سازمان سمت بیرون آمد که اکنون تدوین کتاب های درسی را برعهده دارد. به هرحال با تشکیل کمیته های مختلف روی حوزه های جامعه شناسی ، روان شناسی ، اقتصاد و علوم سیاسی مطالعه کردند تا ببینند چقدر می توانند این ها را به اندیشه های اسلامی نزدیک کنند.

 

این کمیته ها توسط چه کسانی تشکیل می شد؟

کمیته های مختلفی در دانشکده ها درست شد که متشکل از استادان و دانشجویان فعال انجمن های اسلامی بود. افرادی که رسالت خودشان را پاکسازی استادان ، کارمندان و دانشجویان وابسته به ساواک و مارکسیست های طرفدار مبارزه مسلحانه می دانستند.

 

وی اما درباره هماهنگ کننده بین دانشکده های مختلف اظهار بی اطلاعی می کند و در ادامه از تاثیر این پاکسازی ها می گوید : « در این باره بهتر از هرچیزی خوب است جمله ای را از آیت الله خامنه ای در زمان ریاست جمهوری شان نقل کنم که در اواسط سال سوم در جایی گفته بودند که در خارج از کشور از هر چیزی می شود دفاع کرد جز تعطیلی دانشگاه ها. این نشان می دهد که دست به یک اقدامی در ایران زده شده بود که شاید در دنیا تنها می توان با انقلاب فرهنگی مائو مقایسه اش کرد. به شدت افکار جریانات اسلامی هم در سال های آغازین انقلاب تحت تاثیر مارکسیسم بود و بسیاری از کج روی های مارکسیستی هم از نوع استالینیستی بود. بنابراین تعطیلی دانشگاه ها آن هم به مدت سه سال هیچ قابل توجیه نبود و در حقیقت ضربه ای بود به پیکر علم و اندیشه و در واقع مستمسکی بود برای مخالفان جمهوری اسلامی که دلیلی بیاورند این حکومت ضد علم و ضد پیشرفت و اندیشه است.»

محمد جواد مظفر در پایان در پاسخ به این سوال که «آیا فشاری برای باز شدن دانشگاه ها بود؟» با تایید این سوال ابتدا از فضای پرتنش آن سال ها می گوید تا به فشارهای به وجود آمده برای باز شدن دانشگاه ها برسد : « در اردیبهشت سال 59 ماجرای درگیری دانشگاه تهران اتفاق افتاد که نتیجه اش انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها بود. در 31 شهریور هم حمله نظامی عراق به ایران اتفاق افتاد. در نیمه دوم سال درگیری های میان جناح های قدرت که یک طرفش رییس جمهور بود و طرف دیگر هم جریان های اسلام گرا به اوج خود رسید تا اینکه به واقعه 14 اسفند در دانشگاه تهران می رسیم و آن سخنرانی بنی صدر و سپس هم ورود امام به قضیه. امام آن موقع مخالفتش را با خط و مشی بنی صدر آشکار می کند و نهایتا در بهار 60 و در اوج گرفتاری ایران در جنگ که بخشی از 5 استان مرزی ایران توسط دشمن اشغال شده جلسه ای در مجلس تشکیل می شود و عدم کفایت رییس جمهور تصویب می گردد. بعد از آنکه رییس جمهور برکنار می شود ، واقعه 7 تیر 60 اتفاق می افتد که فرار بنی صدر به همراه رجوی به خارج از کشور را در پی دارد. ببینید که چقدر سال های پرالتهاب و پرتنشی است. در حقیقت جنگ سیطره خودش را بر کشور مستولی می کند و بسیاری از مسایل در پرتو مقوله جنگ از این به بعد تفسیر می شود. بعد از سال 61 با خوابیدن تب مسایل جنگ و استقرار و جا افتادن نظام حکومتی و موفقیت های ایران در جنگ و بیرون راندن دشمن از خاک ایران ، توجه به مسایلی نظیر مقوله تعطیلی دانشگاه ها افزایش پیدا می کند و فشار بسیاری از طرف جریان های داخل حکومت چه در دولت و چه در مجلس و چه در بین نیروهای حاشیه ای که امکان نفوذ فکری در نظام داشتند ، به وجود می آید و صداهای اعتراض بیشتری به گوش می رسد که اعتقاد داشتند به هرحال باید دانشگاه ها باز شوند. در مجموع پدیده ای به نام انقلاب فرهنگی از نگاه من متاسفانه نه تنها به آن اهداف مورد نظرش نرسید بلکه ضربات جدی بر پیکر علم و محیط دانشگاهی ما وارد کرد.

مظفر حتی از کسانی سخن می گوید که « در حد افراط فکر می کردند می توانند شیمی و فیزیک اسلامی درست کنند و در همه عرصه ها رنگ و بویی از اسلام را وارد نمایند اما آن هایی که تلاش می کردند در حوزه انسانی این کار ها را بکنند کتاب هایی را تحت عنوان اقتصاد اسلامی ، جامعه شناسی اسلامی و ... را تدوین کردند که البته به خاطر ضعیف بودن علمی به دست فراموشی سپرده شد و حداکثر دستاوردی که این کار ها داشت گنجاندن دروسی مثل اخلاق اسلامی بود وگرنه در سال های بعدی که یخ های مغز این ها آب شد متوجه شدند که اصولا چنین قیدهایی را نمی شود بر علم اضافه کرد و بنابراین شاهد بودیم که نتوانستند آنچنان که تصور می کردند از دل فقه اسلامی برای تمام عرصه های زندگی بشری کتاب و اندیشه تالیف کنند.»

وی می افزاید:« کار دیگری که کردند این بود که بسیاری از استادان را پاکسازی  کردند و به دنبال آن بسیاری دیگر از استادان از ترس اینکه پاکسازی شامل آن هم بشود استعفا دادند و هزاران نفر به خارج از کشور سفر کردند. اثرات این اقدامات تنها محدود به این هم نبود و یادگارش در قالب هسته های گزینش تا سال های بعد از آن هم ماند. جالب است که بگویم وقتی آب ها از آسیاب افتاد و بسیاری از دست اندرکاران این کار متوجه شدند از این طریق ره به جایی نمی برند بعدا حتی با تشکیل دانشگاه هایی مانند دانشگاه امام صادق عده ای از استادان پاکسازی شده را به دانشگاه خود دعوت کردند و سالیان سال در آنجا به تدریس پرداختند. حتی در سال های بعد از پایان جنگ بسیاری از این استادان به حوزه علمیه قم راه پیدا کردند و طلاب و روحانیون احساس کردند برای دانستن آنچه که در جهان می گذرد نیازمند شناخت علوم جدید هستند و این علوم را نیز باید از همین استادان یاد گرفت. بنابراین ملاحظه می کنید که از قضا سکنگبین ، صفرا فزود. مثالی بگویم از مرد بزرگی که خدا رحمتش کند به نام دکتر اکبر. ایشان از استادان برجسته دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه ملی بود که به دست همین دوستان دانشجوی ما پاکسازی شد. البته ایشان فرد ثروتمندی بود و ثروت زیادی در شمال داشت. خاطرم هست کنار همین پاساژ پلاسکوی تهران در چهارراه استانبول یک پارکینگ بسیار بزرگ بود که متعلق به ایشان بود. شبی با همسرم با اتومبیل می خواستیم وارد پارکینگ شویم دیدم دکتر اکبر در دکه نگهبانی پارکینگ نشسته و خندید و گفت فلانی نمی خواهد پول بدهید و بروید داخل. من آنجا خیلی شرمنده شده بودم از کاری که با ایشان شده بود.»