tehran۲۴.JPG

۱- روز دانشجو هم آمد و رفت و مثل هر سال دیگه ای خیلی ها بازداشت شدن و بعد هم « تعدادی اخلالگر» خوانده شدن. هیچی در این مورد نمی گم و دل داغدارم این بار به حرف نمی یاد. فقط آرزو می کنم روزی برسه که هیچ دانشجویی توی روز خودش دستگیر نشه...........

۲- مصاحبه اعتماد با آرمین رو خوندم. به خدا اصلاح طلبا صادق اند و می گن ما همینی هستیم که هستیم. فقط امثال ماها دلشون بی خود به اینا خوش کردن. به نظرم باید دندان طمع از اصلاح طلبا بکشیم و اینقدر اینها را نقد نکنیم چون اصلاح پذیر نیستن. فقط فکر می کنم تنها فایده به قدرت رسیدنشان این باشه که شاید یک روزنه کوچکی برای تنفس ماها هم فراهم باشه. همین. این یعنی حداقل حداقل ها....

معرفی فیلم

  در این مرخصی یک هفته ای فرصتی شد تا چند تا فیلم ببینم که بد ندیدم معرفی کنم تا عشق فیلم ها هم از اینها بی بهره نمونن. اولی اش فیلم «مترجم» بود. محصول 2007 و آخرین فیلم نیکل کیدمن و شان پن. این فیلم داستان مترجمی (نیکل کیدمن) بود که در سازمان ملل کار می کرد. زنی آمریکایی زاده شده یکی از کشورهای آفریقایی که از قضا قرار است رییس جمهور آن کشور به سازمان ملل سفر کند و در مجمع عمومی سخنرانی نماید. این رییس جمهور متهم به نسل کشی است و مترجم نیز درصدد گرفتن انتقام از او. در این میان یک مامور اطلاعاتی (شان پن) نیز وارد داستان می شود.

فیلم دیگر «زندگی دیگران» بود. بهترین فیلم خارجی جشنواره اسکار امسال. فیلمی در مورد زندگی در آلمان شرقی و محدودیت هایی که کمونیست ها در این کشور بر مردم و هنرمندان اعمال می کردند. حکایت ماموری اطلاعاتی است که وظیفه اش استراق سمع خانه یکی از هنرمندان مشهور آلمان شرقی است اما در هنگامه ماموریت دچار تحول می شود.

«نامه هایی از ایوجیما» آخرین ساخته کیلینیت استیوود رو هم دیدم. فیلمی که کاندیدای چند جایزه اسکار امسال هم شده بود. فیلم حکایت از مقاومت ژاپنی ها در جزیره ایوجیما در مقابل نیروهای آمریکایی در جنگ جهانی دوم است. جزیره که ورودی ژاپن محسوب می شود. فقط در عجبم که این آمریکایی ها چقدر بیکارند که سوژه تو کشور خودشون کم می یارن می رن یه فیلم در مورد ژاپنی ها می سازن اما خداوکیلی اش فیلم خوبی بود.

« به پیانیست شلیک کن» هم قشنگ بود. متاسفانه نام کارگردانش الان در ذهنم نیست اما یکی از چند کارگردان موج نوی فرانسه محسوب می شود و این فیلم نیز اگر اشتباه نکنم محصول سال 1967 است. یک نوازنده معروف به خاطر یک شکست عشقی دست از ارکستر بر می دارد و به کار در یک کافه کوچک مشغول می شود. برادرهایش خلافکار هستند و خودش به ناچار و ناخواسته درگیر ماجراهای برادرش می شود و در این راه جان معشوقه دومش نیز به خطر می افتد. این فیلم سیاه و سفید است.

«دروازه نهم» با بازی جانی دپ و کارگردانی رومن ژولانسکی نیز یکی از فیلم های خوبی بود که در این یک هفته دیدم. جانی دپ کاراگاه کتاب است و ماموریت دارد که جلد اصلی و باستانی یک کتاب را پیدا کند. کتابی که می گوید شیطان را زنده می کند. او در این راه با فرقه ای شیطان پرست روبرو می شود که ناچارا باید با آن ها مبارزه کند.

 اما بهترین فیلمی که دیدم فیلم «شعبده باز» ساخته دیوید فینچر بود که از شبکه سوم در روز 5شنبه پخش شد. عالی بود این فیلم. بدترین هم «سکس و فلسفه» مخملباف بود. به نظرم شاید این فیلم فیلم بدی محسوب نشود اما فیلم خوبی هم نبود.

باقی بقایتان. ما رفتیم شیراز.

بحران های اجتماعی

شنیدم تو همین شهر خودمان زنی جوان که کودکی 1 ساله داشت با همدستی دوست پسرش ، شوهرش را با 45 ضربه چاقو به قتل رساند. فاجعه هولناکی بود که متاسفانه مشابهش را در صفحات حوادث روزنامه ها ، هر روز می توانیم بخوانیم. این را بگذارید در کنار حادثه تلخی که چند ماه پیش و بازهم در رشت اتفاق افتاد و مردی در دعوایی بر سر جای پارک ماشین همسایه و پسر همسایه اش را کشت. در همین افکار بودم که یهو شنیدم جسد مردی را در باغی متروکه در چهارراه پورسینا پیدا کردند. واقعا چه جنایات هولناکی در شهر کوچکی مثل رشت اتفاق می افتد و اینها واقعیات شهر کوچک ماست و نه سیاه نمایی.

 از دلایل این بحران ها و نابسمانی ها –که به نظرم تهدید جدی ای است برای کشورما و ایران را در معرض فروپاشی اجتماعی قرار می دهد – بگذریم می خواستم صرفا به یک نکته اشاره کنم و آن هم اینکه وقتی به دادگاه مطبوعات احضار شدم برای مقاله ای که در خصوص نامه بسیج نوشته بودم یکی از قضات محترم به من گفت که چرا شما قصد سیاه نمایی دارید و با ارائه آمار فساد و فحشا در جامعه با لوس آنجلسی ها همصدا شده اید. وقتی دیدم که قاضی محترم که صدها بار بیشتر از من باسواد تر و آگاه تر است چنین فرمایشی می کند دیگر هچ جوابی برای عرضه کردن نداشتم و فقط به حال خودم تاسف خوردم و این بغض بود که گلویم را گرفته بود و سرگیجه ای دیوانه کننده.

یک زمانی هم بود که یکی از برادران به من گفته بود این اجتماعات اعتراض آمیز معلمان و دانشجویان و کارگران همصدایی با آمریکا است حتی اگر آن ها حق اعتراض داشته باشند. وقتی هم گفتم که برادر من وقتی شما چند ماه حقوق نگیرید و زن و فرزندتان از شما انتظار داشته باشند چه می کنید؟ گفتم که حکومت باید مشکلات مردم را حل کند تا آن ها معترض نباشند و آمریکا فرصت سوءاستفاده پیدا نکند نه اینکه بر مشکلات ملت بیافزاییم  و تازه از آن ها انتظار سکوت هم داشته باشیم. این عملکرد دولت است که فرصت دشمنی را به آمریکا می دهد. هرچند که توضیحم برای آن برادر عزیز مقبول نیافتاد و اگرچه من و امثال بنده هر حرفی می زنیم بعضی ها سعی برآن دارند که ما را به آمریکا ارتباط دهند اما باز بر خودم وظیفه می دانم که از درددل هایم بگویم و از خطری که کشورمان را تهدید می کند. کشوری که هم من در آن زندگی می کنم هم بازجویم و هم قاضی پرونده ام ؛ حتی اگر نقدهایم را قاضی پرونده منزجر کننده بخواند ، نهادی دیگر مرا به جاهای مختلف وصل بداند و قاضی آن یکی دادگاهم مرا دلسوز کشور نداند : هموطنان عزیم که همانند من دلسوز کشور هستید – البته نه به روش من- تا کی باید چشممان را به روی واقعیت ها ببندیم. تا کی می خواهیم از ارائه آمار فساد و قتل در کشور به بهانه سوءاستفاده دشمن خودداری کنیم و به فکر راه حل علمی و مناسب نباشیم. به خداوند سوگند می خورم که تنها شما برای این مملکت دلسوزی نمی کنید و ماها هم می خواهیم که ایران سربلند و قدرتمند باشد اما باور کنید اگر به بحران های اجتماعی و خطر فروپاشی اجتماعی توجه نکنیم زمانی فرا می رسد که خیلی دیر شده است و نه از تاک نشانی می ماند و نه از تاکستان.

بازهم دادگاهی که شاکی اش بسیج دانشگاه گیلان بود و متشاکی من ، به عنوان نویسنده یک مقاله، برگزار نشد. این بار دلیلش عدم حضور شاکی محترم بود که هم بنده و هم سه قاضی و 9 عضو هیات منصفه را برای یک ساعتی معطل کرد و این در حالی بود که بنده شب قبلش دیداری با شاکی محترمم داشتم و طی توافقی قرار شده بود که جوابیه بسیج در روزنامه پنجره نو (روزنامه ای که من هیچگاه سمتی در آن نداشتم و فقط در یک شماره در آن مقاله ای چاپ کردم و همان هم باعث شکایت بسیج از من و مدیرمسئول روزنامه شد) چاپ شود و آن ها هم رضایت دهند. اما بازهم این دادگاه برگزار نشد و ما هم مانده ایم تا جلسه بعدی دادگاه. هرچند که امیدواریم طبق صحبت های انجام شده قبلی با درج جوابیه این قضیه ختم به خیر شود.

***

فعلا که تعیطلات یک هفته ای میان دوره را در رشت سر می کنم. باید اعتراف کنم که سه هفته خدمتم در پادگان پیاده شیراز چندان تعریفی نداشت جز در یک مورد که آن هم به پایان رساندن دو کتاب در این سه هفته بود. یکی کتاب کوری ، شاهکار ژوزه ساراماگو بود که بعد از سه سال دست به دست چرخیدن توانستم بخوانم و دیگری هم رمانی از ایساک بابل به نام «عدالت در پرانتز».

کتاب کوری رمانی فلسفی است که ظرفیت انسان ها را در هنگامه سختی ها نشان می دهد و معنایی از انسانیت را تعریف می کند. کتاب عدالت در پرانتز نیز مجموعه ای از داستان های کوتاه مرتبط به هم است که حاوی سرگذشت نویسنده معروف روسی در زمانه حکمرانی رژیم شوراها و تبعیضات و مشکلات عدیده این کشور است.

***

بالاخره به آرزویم رسیدم. خدمت در شیراز توفیق اجباری ای بود که بتوانم تخت جمشید را هم از نزدیک ببینم. شکوه از دست رفته ایرانیان را. و واقعا راست می گفتند آن هایی که شرمگین بودند از این جلال و جبروت سوخته و گریه سر می دادند از این همه تمدن از دست رفته. وقتی می دیدی که دنیا می بایست برای دیدار فرامانروای ایران مدت ها را در سالن دروازه ملل سر کند تا اذن حضور رسد و وقتی می دیدی ملل مختلف برای دیدار مظهر آن زمان ایران پیشکشی هدیه می کنند و این تصاویر را زنان هنرمند ایرانی سه هزار سال پیش بر دیوار های تخت جمشید ترسیم کرده اند و وقتی می دیدی که هزاران سال پیش ایران در وسط بیابانی بی آب و علف کانال آب رسانی داشت و ده ها تمدن دیگر آتش به جانت کشیده می شود که چرا سواران اسکندر پایانی بی رحمانی بر این شکوه پرعظمت رقم زدند و اینک غربیان تاریخ را عوض می کنند و اسکندر می شود ناجی و ایرانیان می شوند وحشی. اما به نظرم از آن غصه آور تر کاری است که خودمان با تاریخمان می کنیم. گریه آور تر آن است وقتی وارد قلعه کریمخانی می شوی و می بینی که شاهان قاجار از روی کینه بر دیوارهای طلاکوب قلعه گچ گرفتند و قلعه را تبدیل به زندان کردند و ما تازه بعد از چند دهه به این فکر افتاده ایم که باید میراث فرهنگی مان را دوباره احیا کنیم. این را بگذارید در کنار ده ها خبر دیگر که از نابود شدن میراث فرهنگی و طبیعت بکرمان می خوانیم. آیا تاسف آور نیست؟ از ماست که برماست.

***

راستی جالب ترین خبری که تا به حال شنیدم و دیدم : حسین شریعتمداری برنده جایزه بهترین منتقد مطبوعاتی دولت نهم شد. حالا این را بگذارید در کنار خبر توقیف ده ها روزنامه و بیکاری صدها روزنامه نگار منتقد و به دادگاه کشانیدن امثال بنده و ده ها نفر دیگر. آه که عجب دنیایی است.... فکرش هم دیوانه می کند مرا.... چه برسد که در آن در حال زندگی کردنم...