۱- به این کار ندارم که اشغال سفارت آمریکا کار درستی بود یا نه. از زیان هایی هم که به ایران رسانید در این دو دهه باخبرم و اصوصلا هرکار خشونت آمیزی را نیز نفی می کنم اما فقط یک نکته را می خوام بگم. آمریکا در نیم قرن اخیر صدمات فراوانی به ایران وارد کرد. اگرچه نه بیشتر از روسیه و انگلیس اما کم هم ما را چپاول نکرد و غرور ملی ما را جریحه دار نکرد. اشغال سفارت آمریکا نیز دقیقا واکنشی بود به این غرور از دست رفته و خشم فروخفته و این شاید بزرگترین تحقیری بود در حق کشوری که کشورهای زیادی را به خون و آتش کشانیده بود. اگرچه شخصا کشوری مثل آمریکا را ستایش می کنم و در حسرت پیشرفت و دستاوردهایش هستم اما ایمان دارم که دنیا به اینگونه نمی ماند و این خود خطری بزرگ است. سیاست های کشورهایی مثل آمریکا موجب حوادثی می شود ازجمله ۱۱ سپتامبر یا اشغال سفارت یا بمب گذاری و اعمال تروریسی - اگرچه به نظرم اشغال سفارت از جنس بمب گذاری و عملیات انتحاری نیست- اینگونه است که ستم دیدگان متوسل به روش های خشونت آمیز می شوند برای به دست آوردن غرور جریحه دار شده شان و این را ابرقدرت های دنیا باید بمانند و تا زمانیکه این را باور نکنند جهان همچنان شاهد جنگ است و خون ریزی.
اشغال سفارت آمریکا نیز فقط واکنشی بود به سال ها استعمارزدگی و قرار نبود ادامه یابد. اما حمایت های مردم دانشجویان را به ادامه کارشان وا داشت و از این رو معتقدم که بعد از گذشت این بیست و اندی سال نباید آن ها را بیشتر از خودمان و دیگران سرزنش کنیم. ایمان دارم که هرکداممان اگرجای دانشجویان اشغال کننده بودیم باتوجه به شور و حرارت آن زمان همان می کردیم که آن ها کردند و عجب که همین را هم کردند با حمایت های بی دریغانه و شبانه روزیشان. پس چرا مثل همیشه دنبال متهم می گردیم. باید جبران مافات کرد نه اینکه به مرده ای لگد بزنیم و از خودمان تبری بجوییم و دیگری را مجرم کنیم.
۲- یکی از دوستان خبر داد که سایت احیاگران چیزکی نوشته در مورد شما. خبری بود با این محتوا : Rتشكيل شوراي راهبردي وبلاگ نويسان اصلاح طلب گيلاني با حضور علي انجم روز،مينا قديم،آرش بهمني،كوهزاد اسماعيلي،بابك جاهد منش،فاطمه صابري،سيامك قلي زاده و بابك مهديزاده در يكي از ساختمانهاي احزاب اصلاح طلب شروع بكار كرد.
تنها واکنش من هم این بود که بخندم به بی اخلاقی ساندگان خبر. پس به یک تکذیبه بسنده می کنم تا شاید گردانندگان محترم این سایت به آن توجهی کنند : اولا که وجود این شورا حتی در تخیل ما هم وجود ندارد. در ثانی بنده به شخصه یک سالی می شود از بعضی از نامبردگان حتی خبری هم ندارم. سوما دو نفر از نامبردگان وبلاگشان ماه هاست که تعطیل است و چهارما ای کاش ماها می توانستیم برای اهداف مشترکمان یک شورای راهبردی داشتیم که اگر داشتیم وضعمان این نبود.

رفتیم شیراز

خب نوبت رفتن به شیراز هم فرا رسید. نیم ساعت دیگه باید برم تو اتوبوس و خدایا به امید تو شیراز. هم خوشحالم که دارم می رم یه این شهر زیبا هم بدجوری دلم گرفته که دارم شهر زیبای خودم و دوباره ترک می کنم با همه کسایی که توش دارم... سربازیه دیگه... چه کارش می شه کرد... خدا نصیب هیچ بنی بشری نکنه... خداحافظ.

دغدغه یک روزنامه نگار

در اینکه وظیفه انسانی همه ماهاست که غصه عطار و بقال و بخوریم هیچ شکی نیست. اصلا من به عنوان یک روزنامه نگار از صبح که بلند می شم باید به فکر کارگر و کارمند و سپور و رییس جمهور باشم. اینکه چرا کارگرای فلان کارخونه ۶ ماهه حقوق نگرفتن یا اینکه در حق معلم ها تبعیض می شه و خیلی چیزهای دیگه. این کار تموم روزنامه نگاراست که همش به فکر مشکلات دیگرانن. از انسان گرفته تا طبیعت و آثار باستانی و سر گمشده چه می دونم کوروش کبیر. اما ظاهرا هیچ کس به فکر ما روزنامه نگارا نیست ، حتی خودمون. نمونه حی و حاضرش خودم : تو این چند سال کار کردن ۱۰ بار از کارگرا نوشتم و ۶۰۰ بار از معلما. یه ۸۰۰ باری هم غصه رییس جمهور رو خوردم و ۱۰۰۰باری هم دلم واسه مملکتم سوخت اما وقتی خودم ۵ ماهه حقوق نگرفتم اصلا ککم هم نگزیده... باور نمی کنید که چقدر پوست کلفتم... از فروردین ماه بود که ۴ تا روزنامه و مجله کار می کردم : شرق ، هم میهن ، ویژه ۵شنبه اعتماد و شهروند. اما بعدش هم میهن و شرق که توقیف شدند عملا موند اعتماد چون تمام نیروهای هم میهن رفتند شهروند و ما هم مودبانه حذف شدیم. بعدشم که نوبت سربازی شد و الان دو ماهه که دیگه تو اعتماد هم نمی نویسم اما نکته جالب اینه که بعد از دو ماه کار کردن با هم میهن حتی یک قران هم نگرفتم. از شرق هم فقط حقوق یک ماه را گرفتم. اعتماد هم از خرداد ماه به بعد یک پاپاسی هم به من نداد. فقط این وسط شهروند حقوقش رو تمام و کمال داد که دستش درد نکنه. سرجمع حساب کردم دیدم مبلغ ناقابل یک میلیون و نیم از روزنامه های پرزرق و برق کشور طلب دارم و ۵ ماهی است که ته جیبم شپش هم وول نمی خوره. اما عجب از خودم که حتی یک بار هم لب به گلایه نگشودم. یا خرم یا خیلی روشنفکرم که هر دوتاش همون معنی اولی رو پیدا می کنه.
اول یک گلایه از دوستان خودم بکنم که وقتی از من دعوت به کار کرده بودند قرار شفاهی گذاشتیم که سر ماه حقوق بنده پرداخت شود اما وفای به عهد نشد و حتی دوستان روزنامه نگارم نیز ناخواسته بدقولی کردند. حالا بماند که اگر خودشان جای من بودند چه پیراهنی که پاره نمی کردند. دوم هم گلایه از کسانی بکنم که به عنوان نماینده ما در انجمن صنفی مطبوعات هستند. یعنی این عزیزان نباید فکر چاره ای برای امثال ما بکنند؟ برای ماهایی که نمی توانیم در پایتخت باشیم و حقوق ثابت بگیریم اما اندازه خود پایتخت نشینان و بلکه بیشتر هم فعالیت می کنیم.
دیگه واقعا نمی دونم چی بگم. از یک طرف از بی عرضگی خودم ناراحتم که چقدر ساده لوحانه با دوستان کار کردم و الان نمی تونم یک پاپاسی هم دریافت کنم و از طرف دیگر به لطف حکومت اصلا روزنامه ای باقی نمونده که بخوام توش کار کنم. پس از همین جا فراخوانی اعلام می کنم و از تمام دوستان تقاضا دارم که مرا در یافتن شغلی جدید یاری نمایند. لطفا شغل های پیشنهادی را به ایمیل من ارسال نمایید.
پیشاپیش از همکاری شما سپاسگذارم.

۱-جلسه دادگاه من و کوهزاد اسماعیلی و آرش بهمنی برگزار شد. اتهام هر سه ما در این دادگاه نشراکاذیب بود که بنابه اتهامات وارده از خودمان دفاع کردیم. این دادگاه مربوط به همان پرونده ای است که همزمان با سفر رییس جمهور در اسفند ماه به گیلان برای ما باز شده بود و چند روزی را نیز در بازداشت به سر بردیم. حالا هم باید منتظر حکم قاضی بمانیم. امیدوارم که خیر باشد... روز ۵شنبه هم دادگاه دیگری دارم باز به اتهام نشر اکاذیب که این بار شاکی بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی است و مورد اتهامی مربوط می شود به یکی از مقالات من در هفته نامه پنجره نو که در آن نامه بسیج به رییس دانشگاه را نقد کرده بودم. این دادگاه چندباری به تعویق افتاد و بعد از هر به تعویق افتادنی هم دوستان بسیج اظهار لطف کرده بودند که از شکایتشان صرف نظر می کنند اما ظاهرا ما را امید بیخودی بود به این دلگرمی. حالا ۵شنبه هم باید بروم و در روز آخر مرخصی پایان دوره از خودم در دادگاه دفاع کنم.
۲- دوره کد افتادم شیراز. دو ماه هم توفیق اجباری شد که توی این شهر زیبا باشم. راستش تابستان امسال بود که می خواستم برم شیراز که نشد و حالا به لطف ارتش شد.

پایان دوره آموزشی و شروع دادگاهی

دو ماه آموزشی بالاخره تموم شد... خدارو شکر... سخت نبود چندان و خوش هم گذشت خیلی... بدترین قسمتش اما جدایی از دوستانی بود که دو ماه هر ثانیه و هر لحظه اش با آن ها بودیم. حالا باید منتظر دوره کد بمونم. البته این وسط دادگاهی هم دارم. پنجم این ماه نوبت دادگاه من و آرش و کوهزاد هست. امیدوارم که بتونیم از اتهام نشراکاذیب تبرئه بشیم... خدا بزرگه...
اما از اینا بگذریم تا ببینیم چه خبره تو این مملکت. یه مدت دور بودم از اخبار سیاسی ، همچین که اومدم مرخصی با کوهی از اخبار شگفت انگیز روبرو شدم. یکی اش استعفای لاریجانی بود دیگری احتمال برکناری متکی و اخبار غم انگیزی مانند بازداشت هادی قابل ، عمادالدین باقی و سیدین ، خودکشی دختر دانشجو در بازداشتگاه نیروی انتظامی و همینطور تجمعات اعتراض آمیز دانشجویان در چند دانشگاه کشور. استعفای لاریجانی که بزرگترین نشانه اختلاف در اردوگاه راست هاست ، زندانی شدن باقی و دیگران نشانه برخورد بیشتر با فعالان حقوق بشر و تجمعات اعتراضی دانشجویان نشانه زنده بودن دانشگاه علی رغم تمام محدودیت ها و فشارها است. فقط این وسط رییس جمهور با افتخار از پیش بردن پرونده هسته ای، رعایت حقوق بشر در ایران و آزاد بودن دانشجویان حرف می زند. عجب طنز تلخی است....