تعجب کردم از دو خبری که کنار هم نقش بسته بود بر پیشانی رسانه های خبری کشور. یکی اش شکایت از رژیم اسرائیل به شورای حقوق بشر بود توسط اصلاح طلبان و دیگری خبر درگذشت اکبر محمدی. وجه تشابه هر دو نقض حقوق بشر بود؛ یکی در لبنان و دیگری در ایران. دلم گرفت از این تشابه و واکنش متفاوت اصلاح طلبان.
آن روز همه دور هم جمع شده بودند در حسینیه ارشاد. از عبدالله نوری تا عزت الله سحابی ، از محمد علی ابطحی تا ابراهیم یزدی ، از عمادالدین باقی تا علی حکمت و از الهه کولایی تا حبیب الله پیمان و دیگران. از هردسته و گروه اصلاح طلبی با گرایشات مختلف فکر. همان گروه هایی که هیچ واقعه و حادثه تلخی در داخل کشور نتوانست آن ها را تکان دهد و کنار هم گرد آورد تا بلکه فکری بیاندیشند به جمع ، برای رهایی از فلاکتی که گیرش افتاده بودند. نه تعطیلی مطبوعات آن ها را که هرکدامشان زندانیان مطبوعاتی بسیار داشتند همدل کرده بود و نه فاجعه کوی دانشگاه که اصلی ترین حامیانشان به باتوم و چماق نواخته شده بودند. نه ترور حجاریان همصدایشان کرد و نه ماجراهای ردصلاحیت در انتخابات مجلس هفتم. اگر ایران را هم آب می برد به نظر نمی رسید که آن ها هوای باهم بودن دوباره به سرشان بزند و دریغ از یک بیانیه مشترک درخصوص یک موضوع واحد. اختلافات آن قدر زیاد شد که یکی دلخورانه حزبی جدید تاسیس کرد و هرجا نشست بد دوستان سابق گفت و دیگری که مست قدرت بود شعارهای زیبا داد و کلاهی که بر سر اپوزیسیون گذاشت.
اما اگر هیچ حادثه ای اینان را کنار هم قرار نداد فاجعه قانا و کشتار لبنانی ها توسط اسرائیلی ها آن ها را برای اولین بار در 8 سال گذشته کنار هم نشاند و جالب آنکه آن هایی که خود در زندان ها بودند و طعم تلخ اسارت را چشیده بودند و یا دوستان و همفکرانشان را اکنون نیز در بند می بینند آمده بودند تا در کنار هم نه از حقوق بشر ایرانیان که از حقوق بشر برادران لبنانی دفاع کنند. آن هایی که نامه نگاری به سازمان های جهانی را برای استیفای حقوق بشر در داخل مذموم می شمردند و هیچ گاه این نکردند تا صدایشان به دنیا برسد آن روز آمده بودند تا دست به دامن سازمان ملل بشوند و شکایت برند از اسرائیل که این چه نسل کشی است و تضییع حقوق بشر. آن هم در روزی که حقوق بشری دیگر در ایران ضایع شد بغل گوششان و احدی در آن مراسم حاضر به اشاره به آن نشد جز عمادالدین باقی که آن هم گذری بود و خبر از سکته اکبر محمدی داشت. همین.
این جنگ لبنان آدمی را به جنون می کشاند. کودکان و زنانی بیگناه کشته می شوند و روستایی با سکنه اش در چشم برهم زدنی ویران می شود و دل ها ریش ریش می گردد از این همه جنایت و ناجوانمردی. اسرائیل و آمریکا محکوم هستند و در این شکی نیست که جنایتکارند و خونخوار. اما آن طرف هم گروهی می تازد که حامی اش ایران است. پیروزی او ارتباط مستقیم دارد با جنبش دموکراسی خواهی ایرانی. آدمی می ماند که از کدام خبر خوشحال شود. اصلا خوشحالی وجود ندارد. هرچه از این ماجرا می آید بوی وحشت می دهد. داخل هم وضع به اینگونه است. اگر آتش جنگ در لبنان شعله ور شده است و به هر سو می رود که زبانه کشد در داخل هم زندانیان سیاسی دوباره به زندان بازمی گردند و خبری تلخ تر نیز تیتر روزنامه ها می شود : اکبر محمدی درگذشت. کاری به کار عقاید آن مرحوم ندارم فقط دلم گرفته است از مرگ عجیب یک جوان که حداقل ، جرمش مرگ نبود. در این میان روی سخنم با اصلاح طلبانی است که صدایشان بسته است از نقض حقوق بشر در داخل ایران و هیچگاه این امر موجب نشد تا کنار هم حتی برای یک بار هم که شده گرد آیند اما برادران لبنانی این انگیزه را در آن ها ایجاد کردند که گلویشان را حداقل برای آن ها هم که شده چاک دهند. اگر این نمی کردند آدمی فکر می کرد بندگان خدا در خواب زمستانی خود در حال غلطیدنند. اصلاح طلبانی که به درست درصدد استیفای حقوق برادران ما در لبنان برآمده اید و یکصدا از اسرائیل به سازمان ملل شکایت برده اید کمی هم به فکر داخل باشید. چرا بوی قدرت مستتان کرده و چشم بر تشابهاتتان بسته اید و دل چرکینتان را صاف نمی کنید. حادثه ای که برای اکبر محمدی اتفاق افتاد ممکن بود برای هرکدامتان یا دوستانی که در زندان دارید نیز پیش می آمد. آیا بازهم به همدلی نیاز ندارید؟