پیام آور صلح باشیم
برخی اوقات آدمی از کمی سوژه نمی داند چه بنویسد و گاهی اوقات نیز از وفور سوژه به این حال درمی آید. این روزها هم اینگونه است. نه روزنامه نگارانش می دانند چه بنویسند و نه سیاسیونش می دانند چه بگویند. گربه عزیز ما در خطر است و نشانه ها بوی خون و جنون می دهد و همه درمانده اند از گفتن و تحلیل کردن. آرامش قبل از طوفان است انگار. هرچند که همچین آرامشی هم حکمفرما نیست و وزش کوچکترین نسیمی احتمال حریقی مهیب را می دهد و چه بد که عده ای را درکش به دور است و عده ای را گفتنش سخت.
به راستی از چه می توان گفت از این همه خبر که در این 7 ماهه ایران زمین را با خود درگیر کرده است و رنگ و بویی دگر به جامعه بخشیده. از دخترانی که به جرم مانتوهای رنگی شان در سیبل برخوردها قرار گرفته اند و چه مظلومانه با آن قیافه های شاداب و رنگی سوار بر ماشین های مشکی ترسناک می شوند تا راهی جایی گردند که هیچ شباهت به خانه پدر ندارد و چیزی جز خاطره ای دردناک و سیاه که سراسر تحقیر است و دشنام ندارد. انگار نه انگار که رییس جمهور ما می گفت که کاری نیست او را با جوانان این مرزوبوم که افتخار وطنند و باید با آن ها به عطوفت برخورد کرد. آیا راهی اتاقک هایی سرد و نمناک شدن و همنشینی با پلیدان هرزه ای که در گوشه گوشه این شهرها در کمین دخترکان معصوم هستند مترادف با عطوفت است؟
یا اینکه از مردان و زنانی بگویم که برای لقمه نانی تن به هر خفت و خواری می دهند. کارگرانی که ماه هاست حقوقی نگرفته اند و آن ها که زمانی بر دستانشان اثر بوسه پیامبر بود حال خود بر دست هر کس و ناکسی بوسه می زنند تا شاید شکم فرزندانشان سیر گردد. حال آن ها در خبرها کمک 50 میلیون دلاری به فلسطین را می خوانند و به سهم نداشته شان از ثروت وطنشان فکر می کنند و در رویاها تصور می کنند که چه لذتی داشت اگر درصدی اندکی از آن پول سهمشان می شد.
یا اینکه از آمار خودکشی بگوییم و آمار دختران و پسران معصومی که غرق در چنبره ناامیدی برای فرار از بیکاری و اعتیاد و زندگی نوای مرگ را چه آسان سر می دهند و غریو اعتراضشان ا با خود به گور می برند.
از که می شود گفت. از احمد باطی که هر روز روزش ، روز انتظار آزادی است که نمی آید و انگار نخواهد هم آمد. یا زندانیان دیگر که بیش از این گفتنش جرم است و مرا هم طاقت تحملش نیست. پس درمی گذرم از این که هیچ خواهان آن نیستم که دو فردای دگر ، کسی دگر از من بگوید و بنویسد به خاطره ای و به نشانی.
دلم می خواست از پیروزی چپ ها در ایتالیا بنویسم. در قلب اروپا که همزمان شده است با پیروزی جنبش دانشجویی در دموکرات ترین کشور اروپایی ، فرانسه. دلم می خواست بنویسم که چپ ها با لباسی نو سربرآورده اند تا جهانیان را ندا سردهند که خسته شده اند آدمیان از این همه نابرابری و فقر. بی کاری بی داد می کند و جنگ آسمان زیبای دنیا را خونین کرده است و صلح دوستان را به ستوه درآورده و انسانیت را با علامت سوالی مواجه کرده است.
دورتادور مملکتی که اصلاح طلبانش را امیدی به بازگشت نیست و نومحافظه کارانش هم در سریر قدرت بر صندلی پیروزی ، مست نشسته اند دژخمیانی به نظاره و انتظار هستند تا فرصت مناسب دست دهد و دیو خونخوار جنگ بر آسمان همیشه آبی ایران عزیز سایه گستراند و از هرجایش بوی خون به مشام رسد. جنگ جویان غربی در انتظارند و نباید گزک دستشان داد.
برای وبلاگ ، نوشتن سخت است. باید کم نوشت اما آنقدر حرف دارم که به دو دلیل نمی توانم گفت. اول آنکه فضای وبلاگ کوچک است و حوصله خواننده تنگ و دوم هم اینکه جانم را دوست دارم به شدت. اما دلم خون است از گریه های ضجه مانند دخترکی خوابیده در بازداشتگاه و ناله های دردناک مردی بیمار و عصبی در گوشه اتاق سرد و کوچک خانه بی روحش و خنده های دیوانه وار کسانی که به راحتی جنگ را طلب می کنند در این دنیا.
یک چیز می گویم و خلاص ؛ نه پوتین های مزدوران خارجی دموکراسی می آورد و نه شعارهای خالی از محتوای داخلی. خودمان باید به فکر خود باشیم. منظور ، انقلاب نیست که دور باد هرچه خشونت است و درگیری. دیگر بس است در انتظار همسران و فرزندان نشستن در کنج خاموش خانه بی مرد. باید دموکراسی را تمرین کرد؛ بی خطر و پرداخت کمترین هزینه ای. پاسخگویی شعار نظام ماست و رییس جمهور نیز شعارهای فراوان داد در زمان تبلیغات انتخاباتی اش. هم باید از او سوال کرد و هم از وزیران و یارانش که چه بود آن شعارها و این عمل ها. پرسش و نقد دولت که دیگر جرم نیست. خطر هم کم دارد اگر پا را فراتر از گلیمت نگذاری. باید نقد کرد حاکمان را. نقد بی تخریب که بوی توهین از آن برنیاید. کنار کشیدن به معنای باخت زودهنگام است. دیگر نباید گفت هرچه بادا باد. 27 سال گفتیم و این شد سزایمان. همواره وضع بدتر هم وجود دارد. حافظه تاریخی مان را به کار اندازیم. وقت نشستن نیست. باید با صلح و دوستی و مسالمت به پا خواست. ما برادران و خواهران یک وطنیم.
به راستی از چه می توان گفت از این همه خبر که در این 7 ماهه ایران زمین را با خود درگیر کرده است و رنگ و بویی دگر به جامعه بخشیده. از دخترانی که به جرم مانتوهای رنگی شان در سیبل برخوردها قرار گرفته اند و چه مظلومانه با آن قیافه های شاداب و رنگی سوار بر ماشین های مشکی ترسناک می شوند تا راهی جایی گردند که هیچ شباهت به خانه پدر ندارد و چیزی جز خاطره ای دردناک و سیاه که سراسر تحقیر است و دشنام ندارد. انگار نه انگار که رییس جمهور ما می گفت که کاری نیست او را با جوانان این مرزوبوم که افتخار وطنند و باید با آن ها به عطوفت برخورد کرد. آیا راهی اتاقک هایی سرد و نمناک شدن و همنشینی با پلیدان هرزه ای که در گوشه گوشه این شهرها در کمین دخترکان معصوم هستند مترادف با عطوفت است؟
یا اینکه از مردان و زنانی بگویم که برای لقمه نانی تن به هر خفت و خواری می دهند. کارگرانی که ماه هاست حقوقی نگرفته اند و آن ها که زمانی بر دستانشان اثر بوسه پیامبر بود حال خود بر دست هر کس و ناکسی بوسه می زنند تا شاید شکم فرزندانشان سیر گردد. حال آن ها در خبرها کمک 50 میلیون دلاری به فلسطین را می خوانند و به سهم نداشته شان از ثروت وطنشان فکر می کنند و در رویاها تصور می کنند که چه لذتی داشت اگر درصدی اندکی از آن پول سهمشان می شد.
یا اینکه از آمار خودکشی بگوییم و آمار دختران و پسران معصومی که غرق در چنبره ناامیدی برای فرار از بیکاری و اعتیاد و زندگی نوای مرگ را چه آسان سر می دهند و غریو اعتراضشان ا با خود به گور می برند.
از که می شود گفت. از احمد باطی که هر روز روزش ، روز انتظار آزادی است که نمی آید و انگار نخواهد هم آمد. یا زندانیان دیگر که بیش از این گفتنش جرم است و مرا هم طاقت تحملش نیست. پس درمی گذرم از این که هیچ خواهان آن نیستم که دو فردای دگر ، کسی دگر از من بگوید و بنویسد به خاطره ای و به نشانی.
دلم می خواست از پیروزی چپ ها در ایتالیا بنویسم. در قلب اروپا که همزمان شده است با پیروزی جنبش دانشجویی در دموکرات ترین کشور اروپایی ، فرانسه. دلم می خواست بنویسم که چپ ها با لباسی نو سربرآورده اند تا جهانیان را ندا سردهند که خسته شده اند آدمیان از این همه نابرابری و فقر. بی کاری بی داد می کند و جنگ آسمان زیبای دنیا را خونین کرده است و صلح دوستان را به ستوه درآورده و انسانیت را با علامت سوالی مواجه کرده است.
دورتادور مملکتی که اصلاح طلبانش را امیدی به بازگشت نیست و نومحافظه کارانش هم در سریر قدرت بر صندلی پیروزی ، مست نشسته اند دژخمیانی به نظاره و انتظار هستند تا فرصت مناسب دست دهد و دیو خونخوار جنگ بر آسمان همیشه آبی ایران عزیز سایه گستراند و از هرجایش بوی خون به مشام رسد. جنگ جویان غربی در انتظارند و نباید گزک دستشان داد.
برای وبلاگ ، نوشتن سخت است. باید کم نوشت اما آنقدر حرف دارم که به دو دلیل نمی توانم گفت. اول آنکه فضای وبلاگ کوچک است و حوصله خواننده تنگ و دوم هم اینکه جانم را دوست دارم به شدت. اما دلم خون است از گریه های ضجه مانند دخترکی خوابیده در بازداشتگاه و ناله های دردناک مردی بیمار و عصبی در گوشه اتاق سرد و کوچک خانه بی روحش و خنده های دیوانه وار کسانی که به راحتی جنگ را طلب می کنند در این دنیا.
یک چیز می گویم و خلاص ؛ نه پوتین های مزدوران خارجی دموکراسی می آورد و نه شعارهای خالی از محتوای داخلی. خودمان باید به فکر خود باشیم. منظور ، انقلاب نیست که دور باد هرچه خشونت است و درگیری. دیگر بس است در انتظار همسران و فرزندان نشستن در کنج خاموش خانه بی مرد. باید دموکراسی را تمرین کرد؛ بی خطر و پرداخت کمترین هزینه ای. پاسخگویی شعار نظام ماست و رییس جمهور نیز شعارهای فراوان داد در زمان تبلیغات انتخاباتی اش. هم باید از او سوال کرد و هم از وزیران و یارانش که چه بود آن شعارها و این عمل ها. پرسش و نقد دولت که دیگر جرم نیست. خطر هم کم دارد اگر پا را فراتر از گلیمت نگذاری. باید نقد کرد حاکمان را. نقد بی تخریب که بوی توهین از آن برنیاید. کنار کشیدن به معنای باخت زودهنگام است. دیگر نباید گفت هرچه بادا باد. 27 سال گفتیم و این شد سزایمان. همواره وضع بدتر هم وجود دارد. حافظه تاریخی مان را به کار اندازیم. وقت نشستن نیست. باید با صلح و دوستی و مسالمت به پا خواست. ما برادران و خواهران یک وطنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۵ ساعت ۱۰:۱۳ ب.ظ توسط بابک مهدیزاده
|