مقاله من در ضمیمه اعتماد
سرزمين ژنرال ها |
|
بابک مهديزاده چند روز پيش پرده بزرگي روي ديوار يک سالن ورزشي ديدم که درجا خشکم زد. متن اين پرده پيام تبريک به رئيس تربيت بدني استان محل زندگي بنده بود. ابتدا فکر کردم آقاي رئيس لابد کار بزرگي کرده اند که چنين پرده بزرگي نصيب شان شده اما وقتي ادامه پيام تبريک را خواندم با کمال تعجب ديدم دليل تشکر و تبريک از آقاي رئيس قهرماني دو شطرنج باز در مسابقات آسيايي است. بعد پيش خودم گفتم شايد آقاي رئيس جاي آن دو قهرمان بازي کرده است اما ديدم روي پرده نوشته قهرماني در رده سني جوانان و خب آقاي رئيس هم شايد دلش جوان باشد اما مطمئناً با صغرسني هم شناسنامه اش 18ساله نمي شود. در نهايت تاملات فلسفي ام به نتيجه يي نرسيد که آقاي رئيس چه کاري انجام داد که لايق تبريک آن هم براي قهرماني دو نفر ديگر باشد. بعد از اين ماجرا که چشمانم به روي حقيقتي تلخ باز شده بود، دريافتم اصولاً در مملکت ما هر وقت مقامي به دست مي آيد اولين تبريک نصيب رئيس روسا مي شود و اين روند همين طور ادامه پيدا مي کند و قهرماني ها مي رود در ليست افتخارات کارنامه درخشان مديريتي آقاي رئيس اصلي. اما هنگامه باخت هيچ کس در ميدان نيست. اتفاقاً رئيس روسا اين بار در جايگاه شاکي مي نشيند و ورزشکار و مربي در جايگاه متهم. اما اين قضيه پرده نصب کردن و نشان دادن به مردم که بله دو نفر قهرمان شدند اما آقاي رئيس قهرمان اصلي است، چيز ديگري است. انگار اگر آقاي رئيس نبود آن دو ورزشکار خواب قهرماني را هم نمي ديدند. در تاملات فلسفي خودم بودم و در حال قدم زدن در شهر که با حقيقت بزرگ تري مواجه شدم. رئيس شوراي شهر ما بعد از چند سال عوض شد و کس ديگري شد رئيس. اما لاف نزده ام اگر بگويم صدها پرده کوچک و بزرگ در شهر نصب کرده اند براي تبريک به آقاي رئيس جديد. حتي کار بيخ پيدا کرده به کوچه هاي بن بست هم رسيده و پرده بزرگي روي سردر خانه مسکوني خورده. بسياري از پرده هاي تبريک آنقدر بزرگ هستند که تمام پرده ها و بنرهاي تبليغاتي کانديداهاي رياست جمهوري را آن هم در ايام تبليغات کور کرده است. يکي از پرده هاي تبريک به آقاي رئيس جديد متعلق به يک شيريني فروشي بود که عرض خيابان طويلي را داربست زده بود و روي داربست به صورت افقي يکي از بزرگ ترين پرده هاي دنيا را نصب کرده با رنگ هاي متنوع و شاداب که به نظر من بايد اين نحوه جديد تبريک گفتن در کتاب رکوردهاي گينس ثبت شود؛ هم به جهت طرح زيبا، هم طولاني بودن پرده و هم ميزان نشان دادن ارادت آقاي شيريني فروش به آقاي رئيس جديد. اين ماجراها مرا کنجکاو کرد که دقت بيشتري به در و ديوار شهرم بکنم اما هر چقدر جلوتر مي رفتم به زشتي اين نوع نشان دادن ارادت بيشتر پي مي بردم. دريافتم شهر من پر شده از اين ابراز ارادت ها و فهميدم برخي ها چقدر کوچک اند و هيچ ابايي ندارند براي نشان دادن حقارت شان در ميادين اصلي شهر. حتي ديدم پرده هاي زيادي نصب شده براي تشکر از خدمات مديري که از يکي از نهادها اخراج شده. خبر اخراجش گوش مردم شهر را پر کرده بود اما ديدم پرده هاي بزرگ تشکري در سراسر شهر نصب شده بود که نصفش کار اخراج کنندگانش بود. يا ديدم پرده هايي نصب شده براي تشکر از آقاي رئيسي در شهرداري که دليلش آسفالت فلان کوچه بوده و تشکرکنندگانش در زير متن پيام پرده تشکر، «جمعي از شهروندان». اما واقعاً اين چه فرهنگي است که ما داريم؛ فرهنگ تملق و چاپلوسي، آن هم به بدترين، بدجلوه ترين و رذيلانه ترين نوع اش. باورنمي کنيد اگر بگويم براي تبريک به خاطر رئيس شدن در شورا بسياري با يکديگر مسابقه گذاشته بودند، انگار هرکس پرده بزرگ تري نصب کند پاداش بيشتري خواهد گرفت. آيا اين مردم همان هايي نيستند که برخي اوقات فحشي هم نثار همان هايي مي کنند که برايشان پرده نصب مي کنند؟ البته مديران ما نيز ظاهراً عاشق اين گونه مديحه سرايي ها نيز هستند. اصولاً بسياري از مديران ما دوست دارند بزرگ باشند و چون ذاتاً بزرگ نيستند دوست دارند اين را لااقل در ظاهر نشان دهند. اين را در ايام انتخابات به خوبي ديدم. ديدم مديراني را که اگر صندلي رديف اول مراسم سخنراني يک نفر ديگر در اختيارشان قرار نگيرد قهر مي کنند و مي روند. ديدم خانم ها و آقاياني را که ادعاي سخنراني داشتند و اگر در مراسم سخنراني يک نفر ديگر کوتاه دقايقي سخنراني نمي کردند ناراحت مي شدند. ديدم براي حمايت از کانديدايشان همانند ژنرال ها فقط در جلسات شرکت مي کنند و چايي مي خورند و فرمايشات شان را به عرض مي رسانند و مي روند تا جلسه ديگر و کارش مي ماند براي آنهايي که هيچ ادعايي ندارند و نه به دنبال پستي هستند و نه مقامي همانند سربازان عادي. متاسفم که بگويم بسياري از مديران ما عاشق جاه و جلال هستند به اين دليل که ذاتاً آدم هاي کوچکي هستند و مي خواهند مردم فکر کنند آنها بزرگ اند و بسياري از مردم هم عاشق چاپلوسي و تملق گويي هستند و اين را فضيلت مي دانند و نه رذيلت. کاش اصلاحات را از خودمان شروع مي کرديم. فقط کافي بود در درون خودمان آدم هاي بزرگي مي شديم. کاش ايران سرزمين ژنرال هاي کاغذي نبود. |
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۵۹ ق.ظ توسط بابک مهدیزاده
|