مردم می فهمند
مقاله ام در روزنامه اعتماد درباره اینکه آیا مردم می فهمند که چگونه انتخاب کنند؟
بارها
شاید با این جمله مواجه شده اید که «مردم نمی فهمند». بسیاری معتقدند که اصولا
عامه مردم چیزی نمی فهمند و شراکتشان در تصمیمات مملکتی حتی ممکن است زیان هم
داشته باشد؛ مثل عرصه انتخابات که عدم اطلاع و نفهمیدن عامه مردم می تواند
دموکراسی را به امر خطرناکی تبدیل سازد. اما آیا به راستی اینچنین است؟
بهتر است
برای پاسخ دقیق تر به این سوال تاریخی نقبی بزنیم به دل تاریخ. اما لازم نیست
چندان دور برویم و اعماق تاریخ را بشکافیم. به 12 سال پیش برویم و به انتخابات دوم
خرداد 1376. یادم هست که آن روزها همه طرفدار خاتمی بودند اما قوه تحلیلشان طعنه
زنان می گفت که کس دیگری از صندوق بیرون می آید اما این نشد و خاتمی رییس جمهور شد
تا تحلیلگران از یک «نه» بزرگ سخن بگویند. پس انتخاب 20 میلیون ایرانی در آن زمان
درست نامیده شد. انتخابات بعدی ، انتخابات اولین دوره شورای شهر بود. بازهم
استقبال مردم آنچنان بود که همگان بر تصمیم گیری درست مردم صحه گذاشتند. انتخابات
مجلس ششم که رسید اصلاح طلبان نوار پیروزی را ادامه دادند و آرای مردم را از آن
خود کردند. حتی در انتخابات ریاست جمهوری هشتم که انتقادات به سیدمحمد خاتمی بالا
رفته بود بازهم مردم و این بار حتی بیشتر از گذشته به خاتمی رای دادند تا نشان
دهند که چه تحلیلگران زبده ای هستند در فضای باز و روشنگری. اما وقتی اصلاح طلبان
به پیروزی های خود غره شدند و اصلاحات را با خود مساوی دیدند مردم نیز به خوبی به
این غرور پی بردند. انتخابات دور دوم شوراها مکان عبرت خوبی بود اگر اصلاح طلبان
شاگردان خوبی بودند. مردم با حاضر نشدنشان پای صندوق های رای به اصلاح طلبان دوم
خردادی پیام دادند که اولا از دعواهای درون حزبی تان خسته شدیم (شورای شهر اول
تهران شاهد دعواهای بسیار زیاد بین اعضایش بود و در دومین دوره نیز اصلاح طلبان
آنچنان متفرق شده بودند که در انتخابات چند لیست مجزا تحت عنوان اصلاحات بیرون
آمده بود) و دوما از عملکرد ضعیف و عدم تحقق مطالبات مردم توسط اصلاح طلبان در
دولت و مجلس ناراضی هستند. اما پیام به فعالان دوم خردادی نرسید و عاقبت جنبش
اصلاحی آن شد که جناح مقابل هم از فضای یاس عمومی استفاده کرد و کاری را که در
انتخابات مجلس ششم نتوانسته بود در مجلس هفتم انجام دادو تمامی اصلاح طلبان را
ردصلاحیت کرد. اما از آنجا که در وقایع مهمی مثل کوی دانشگاه، توقیف مطبوعات،
زندانی شدن سیاسیون و... اصلاح طلبان با جامعه مدنی همصدا نشده بود این بار جامعه
با تحصن نمایندگان مجلس ششم همراه نشد تا اصلاح طلبان با پیامی جدی تر از سوی مردم
روبرو شوند. مجلس هفتم هم با کمترین مشارکت مردمی همراه شد و جناح مقابل اکثریت را
به دست آورد تا خیز بزرگی به سمت دولت بردارد. انتخابات ریاست جمهوری نهم اما
آخرین بزنگاه اصلاح طلبان بود. آن ها که می بایستند از رفتار مردم درس می گرفتند ،
مردم را متهم به اتخاذ تصمیمات اشتباه کردند. اصلاح طلبان که دیگر باورشان شده بود
معادل اصلاحات هستند و کس دیگری جز آنان نمی تواند پرچمدار اصلاح طلبی باشد به
مردم و دانشجویان و دگراندیشان نهیب می زدند که تنها می توانید به ما رای دهید و
اگر در انتخابات شرکت نکنید رقیب خطرناک به قدرت می رسد و فلان و بهمان بلاها را
برسرتان می آورد. اما وقتی اصلاح طلبان حتی بین خود هم نتوانستند اتحاد را حفظ
کنند و با چند کاندیدا وارد عرصه انتخابات شدند ارابه ستمگر تاریخ راه خود را می
رفت و ثابت کرد که اصلاح طلبان شاگرد زرنگ مدرسه نیستند و حتی قادر به تشخیص ضرورت
ها هم نمی شوند. انتخابات ریاست جمهوری نهم به خوبی تصمیمات درست مردم را نشان داد
اتفاقا. از دور اولش می گذرم که مجالی برای تحلیلش نیست اما انتخاب بین هاشمی و
احمدی نژاد که منجر به انتخاب احمدی نژاد شد به هیچ وجه انتخاب غلطی نبود بلکه
انتخابی بود از روی عدم آگاهی. اکثریت مردم احمدی نژاد را نمی شناختند و هاشمی را
معادل وضع موجود می دانستند و صدای ارتباط روشنفکران و آگاهان نیز با عامه مردم
کوتاه بود و نتیجه آن شد که همه می دانیم. حال نیز به نظرم باید به رای مردم
اطمینان داشت؛ اول از همه اینکه اصلاح طلبان از ابر توهم پایین بیایند و کمی
خاضعانه تر با جامعه صحبت کنند. دوم اینکه به وسایل ارتباطی شان با مردم بیشتر
بیاندیشند تا در آگاهی رسانی به جامعه موفق تر عمل کنند و سوم اینکه ایمان داشته
باشند با رویدادهایی که در این چهارساله افتاده مردم به خوبی آنچه را که می باید
درک کنند ، درک کرده اند اما تنها منتظر پیام مناسبی از سوی اصلاح طلبانی هستند که
غرور قدرت سوی چشمشان را کم کرده بود.