مشغول رانندگی بودم در خیابان های شلوغ و پرترافیک نزدیک به عید رشت که پیرزنی را عصا به دست منتظر تاکسی دیدم. دیدم که مقصدش هم مسیر من است سوارش کردم. وقتی دعاهای پشت سرهمش به جان من تمام شد ازش پرسیدم که مادر جان کجا می خوای بری؟ پیرزن هم نفس نفس زنان و با حالتی تکیده و رنجور و البته به گویش گیلکی گفت: «می خوام نان بخرم و بعد بروم خانه.» دیدم نانوایی سنگکی موردنظرش نزدیک است و صف خانم ها شلوغ و صف آقایان خلوت. پس گفتم که در ماشین بنشیند تا برایش نان بگیرم. وقتی نانش را دستش دادم تا لحظه ای که به در خانه اش رسید دعای خیرش را بدرقه ام کرد و چه چیز گرانبهاتر از دعای خیر یک مادر. اما چیزی در بین جملاتش گفت که داغی بر دلم گذاشت و تا نیمه های شب خواب را از چشمانم ربود. پیرزن که قاعدتا می بایست مادر فرزندان و نوه های بسیار می بود گفت:« خدا هیچ کس را بی کس نکند. بی کس ام ، بی کس، پسرم.» و من جز فروخوردن بغض در گلویم کاری نتوانستم بکنم. حتی نگاهی هم به وی نکردم که می دانستم اشک چشمانش سرازیر است. این را از حالت غمگین صدایش فهمیدم که خجل بود از محتاج بودن به کمک غریبه ها. فقط یک فکر آزارم می داد تا همین الان: آیا آدمی می تواند عزیزانش را اینگونه تنها بگذارد؟آن هم مادرش را؟ پس چه فرقی است میان انسان و حیوان؟ نکند من هم ...

 پیشنهاد موسیقی: داود آزاد که آثاری در زمینه موسیقی سنتی دارد و کنسرت های معدودی هم در کشور برگزار کرده و کلا به عنوان هنرمندی گزیده کار معروف است چند سال پیش آلبومی به بازار ارائه کرد به نام دیوان شمس و باخ. همانگونه که از نامش پیداست این آلیوم یک نوع موسیقی تلفیقی است؛ تلفیق آهنگ های باخ  با اشعار ایرانی که بر رویش صدای گرم و قدرتمند داود آزاد با اشعار مولانا قرار دارد. حتی نوازندگان این آلبوم هم خارجی هستند. از بلغارستان ، آلمان، جمهوری آذربایجان، هند و انگلستان. یکی دو قطعه زیبا دارد این آلبوم. جالب است شنیدنش.

 پیشنهاد کتاب: " نوشتن با دوربین، رودرو با ابراهیم گلستان" کتابی است حاصل گفت و گوی چند ساله دانشجویی به نام پرویز جاهد با داستان نویس ، سینماگر و هنرمند برجسته و مشهور ایران. این کتاب به خوبی روحیات عجیب و ناسازگار گلستان را نشان می دهد. هنرمندی گوشه نشین که ارتباط خوبی با اکثریت هنرمندان ایرانی ندارد و انتقاداتش از احمد شاملو ستایشش از فروغ فرخزاد معروف است. اما این کتاب نکته های خوبی هم دارد و آن نشان دادن تاریخ فرهنگ و هنر این مملکت از زبان یکی از حاضرین سال های اوج هنر در ایران بود. ناظر و نقش آفرینی که اکنون در قصری زیبا در حومه شهر لندن زندگی تنهایی را می گذراند.

 پیشنهاد فیلم: شنیده بودم که آثار دیوید لینچ گیج کننده و عجیب است اما وقتی جاده مالهالند را دیدم با تمام وجود این نظر را درک کردم. جاده مالهالند اثر ستایش شده دیوید لینچ با بازی بانوی زیبای آمریکایی نوآمی واتس ، یکی از همان فیلم هایی بود که به قول کارگردانش باید پازل هایش را کنار هم بچینی و عقل جستجوگرت را به کار بیاندازی تا بفهمی که چه شده است. این فیلم را دو شب پیش دیدم و هنوز هم دارم بهش فکر می کنم تا بفهمم این فیلم با آن سرعت تغییر شگفنت آورش نهایتا به کجا رسید؟