چند شب پیش بی بی سی فارسی گزارشی داشت با موضوع نمایش های سیاه بازی و تعطیلی سالن های قدیمی تئاتر تهران. واقعا دردناک بود.شرح واقعه ای وحشتناک بود. شرح عملکرد مدیران فرهنگی که ظاهرا به طور جد کمر به نابودی فرهنگ و هنر این مملکت بسته بودند. با دیدن این گزارش از دو جهت ناراحت شدم: یکی اینکه چرا رسانه های وطنی به چنین موضوعاتی نمی پردازند و دیگر اینکه چرا مسئولینی تا این اندازه بی توجه و غافل داریم.
صحنه ای از این گزارش پیرمردی را نشان می داد نشسته در گوشه ای از خیابان با ظاهری شکسته و نالان. وقتی دوربین رویش زوم کرد لرزش های فقر و بی کسی پیری در وی بیداد می کرد. دوستانش وی را هنرمندی معرفی کردند که 40 سال روی صحنه مردم را خندانده بود. وقتی گزارشگر از وی خواست که بازهم برقصد و دوباره خنده را بر لبان مردم ، این بار از پشت دوربین تلویزیون آشکار سازد بیچاره پیرمرد بغضش گرفت و زیر گریه زد. دوستش می گفت : «مرد! 40 سال ، 3میلیون آدم را خنداندی خوبیت نداره امروز و اینجا گریه کنی. پس بخند تا مردم را بخندانی» و پیرمرد هم خندید، خنده ای که دانه های اشک قاطی اش شد؛ خنده ای که از ضجه دردناک تر بود ، گریه ای که گریه مراهم درآورد.
اما این تنها صحنه غم انگیز این گزارش تاثیرگزار نبود. اوایل گزارش پشت صحنه سیاه بازی ها را نشان می داد. نمایش هایی که در سالن های تئاتر جنوب شهر و مخصوصا توپخانه و لاله زار اجرا می شد و بسیاری از همین مردم جنوب شهر تهران را به سالن های تئاتر می کشانید و پیوندی بین عامه مردم و هنری عامیانه برقرار می ساخت. گزارش از عشق حرف می زد و اینکه سیاه بازی چندان سودی هم برای هنرمندانش ندارد اما همین عشق است که آنها را زنده نگه داشته است اما مسئولان فرهنگی به یکباره دستور ممنوعیت سیاه بازی را دادند و از طرفی هم بسیاری از تئاترهای شهر تعطیل شدند. پیرمردی که می گفت انبار یکی از همین سالن های تئاتر 50 سال محل زنگی اش بوده حال آنجا را ترک کرده و یا خانمی میانسال که ظاهرا کارگردان سیاه بازی ها بوده نالان می گفت:« وقتی می خوان در یه مرغ دونی رو هم ببندن می رن از قبل به صاحابش خبر می دن اما ما 5 شنبه شب فهمیدیم که باس فردا صبش اینجا را خالی کنیم. آخه این مرامه؟ این معرفته؟ بابا این سالن تئاتر، مادر تئاترهای تهرون بوده. می گن دیفاراش داره می ریزه اما کو بابا؟ ما 30 ساله اینجا داریم کار می کنیم خودمونم ازش مراقبت می کنیم.»
چه بر سر هنر این مملکت دارد می آید. چرا کسی را غم فرهنگ این مملکت نیست. چرا دل کسی برای پیرمردی که گوشه خیابان لاله زار لاغر و نحیف و تکیده از سر فقر افتاده نمی سوزد ، چرا کسی یادی از سیاه باز معروف جنوب شهر تهران که اکنون در خانه ای کوچک کنار خواهرش به انتظار فرشته اجل نشسته نمی کند، چرا کسی را غم مردان و زنان هنرمندی که نیم قرن است در همان تئاترهای پوسیده شهر مردم را می خنداند و سهمی کوچک از هنر این مرز و بوم داشتند نیست. شاید آن شب برای اولین بار با دیدن گزارشی درد را تا اعماق وجود و احساسم درک کردم.
راستی چقدر آزاردهنده است که پست قبلی ام درباره شکوه جشنی هنری در یک کشور بیگانه باشد اما پست بعدی از عظمت ویرانی یک هنر در کشور خودی.

 پیشنهاد موسیقی: سهیل نفیسی خواننده و گیتاریست جوانی که صدای بسیار آرامبخش دارد آلبومی به بازار فرستاده بود به نام «ری را» که به واسطه انتخاب اشعار احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث و صدای کم نظیر خودش فروش جالب توجهی کرد. این آلبوم در ژانر پاپ است اما آنقدر ملایم و آرامش بخش است که واقعا لذتی در آدم ایجاد می کند و روان آدمی را آسایش می بخشد. این خواننده امیدوار است تا پایان امسال آلبوم «چنگ و سرود» ش هم منتشر شود. حتما آلبوم سهیل نفیسی را تهیه کنید چون در این بازار بلبشوی پاپ در ایران کار نو و جذابی ارائه کرده است که عموم مخاطبینش نیز دانشگاهیان و روشنفکران هستند.

 پیشنهاد کتاب: آن هایی که علاقه ای به فلسفه دارند و می خواهند فلسفه را از ابتدا یاد بگیرند اما مباحث سنگین فلسفه حوصله شان را سر می برد بهتر است کتاب «دنیای سوفی» را بخوانند. دنیای سوفی رمانی است که فلسفه را بصورت ابتدایی درس می دهد. یوستین گردر نویسنده نروژی این کتاب سال ها فلسفه تدریس می کرد و چون دنبال متن فلسفه ای ساده می گشت و پیدا نکرد خود کتابی نوشت که به خاطر ساده نویسی و ایجاز میلیون ها نسخه در سراسر جهان فروش رفت. این رمان سه هزار سال اندیشه را به صورت داستان و خیال برای خواننده درس می دهد و مبتدیان را با فلسفه و اندیشه آشنا می سازد.

 

پیشنهاد فیلم: بی خود نبود که به کیت وینسلت جایزه اسکار دادند. این بازیگر انگلیسی اگرچه در نیمی از فیلم کتابخوان در رختخواب حضوری فعال داشت اما واقعا زیبا و تحسین برانگیز بازی کرد. فیلم هم جالب توجه بود و داستان عشق. داستان عشقی عجیب و نادر. عشق نوجوانی به زنی که 20 سالی از وی بزرگ تر است و واقعه ای در گذشته که مسیر زندگی این دو را عوض می کند. اما این عشق است که روح آنان را از هم جدا نمی سازد.