طلسم من
نمی دونم به طلسم اعتقاد دارید یا ندارید. من که نداشتم اما الان چرا. بعد از یک سال و نیم دوباره روزنامه نگاری را شروع کردم. چون بیشتر اهل مصاحبه هستم مدام به این استاد دانشگاه و به اون فعال سیاسی زنگ زدم تا ازشون واسه جاهایی که باهاشون قرار شده کار کنم مصاحبه بگیرم. اما ظاهرا طلسم شدم و بعد از گذشت 2 هفته فقط 2 تا مصاحبه تونستم انجام بدم و این برای من که زمانی هرروز می تونستم کار کنم و توی 4 تا روزنامه و مجله داشتم مصاحبه می گرفتم و مقاله می نوشتم چیزی در حد فاجعه است. بعد که پرس و جو کردم فهمیدم بهش می گن طلسم کاری. شنیدید می گن هر تازه کاری مخصوصا توی قماربازی شانس اولیه داره اما برای کسی که یه مدت از کارش دور بوده این قضیه کاملا برعکس. کسی که بعد از یه مدتی شروع می کنه به دوباره کار کردن ظاهرا دچار یه طلسمی می شه و تا این طلسم نشکنه کارها رو روال نمی افته. البته این رو هم دوستان باتجربه گفتن. حالا منم مثل یه بازیکنی شدم که یک سالی مصدوم بود اما اومده که دوباره پابه توپ بشه ولی اون طلسم نمی زاره که به اوجش برگرده. حتما باید چندتایی گل بزنه تا طلسم شکسته بشه. منم منتظر کست این طلسمم. حالا نمی دونم برم با رمال و جادوگر صحبت کنم یا مثل علی دایی مدام تسبیح بزنم و ذکر بخونم. چی کار کنم؟
پیشنهاد موسیقی: یکی دوسالی است که دی وی دی کنسرت گروهی به نام مستان به بازار غیرمجاز موسیقی ایران آمده و در خانواده ها دست به دست چرخیده. گروه مستان با رهبری خواننده جوانی به تلخیص همای مدتی است که در گوشه کنار ایران کنسرت می دهد و حتی دوباری هم به آمریکا رفته اند و سخت مورد استقبال قرار گرفته اند. این گروه بسیار جوان است اما به جهت انتخاب اشعار که همش از می و مستی و مست ستیزان صحبت می کند و آهنگ های تند و سرحالی که به کار می برد در عرصه موسیقی سنتی اسم و رسمی برای خودش بهم زده است حتی اگر سطح کارش چندان بالا نباشد و به همین دلیل مورد توجه اساتید موسیقی و روزنامه ها و مجلات داخلی قرار نگیرد. اما هرچه باشد این گروه و کارهایش مخصوصا کنسرت دوزخیان طرفدارهای بسیاری پیدا کرده است و خیل عظیم جمعیت در شب های کنسرت این گروه و مصاحبه های پی در پی اش با کانال های ماهواره ای خود موید این امر است.
پیشنهاد کتاب: تمسخر قهرمانان و شخصیت های فرهنگی ما تقریبا جزء عادات زشت ماها شده است. نمونه اش ملانصرالدین را می گویم که به جای بزرگداشتش او را با جک های خنده دار فکاهی می شناسیم اما لئونید سالاویف نویسنده روسی سال ها پیش آمده سراغ این قهرمان ایرانی و کتاب زیبایی به نام «شهر آشوب نوشته» که متاثر از زندگی این عالم پر رمز و راز بوده است. وی ملانصرالدین را قهرمانی برتر از زمان و مکان و به عنوان مظهر آمال توده در برابر قدرتمندان معرفی می کند و بدین دلیل است که قدرتمندان و تاراجگران می کوشند او را بی کاره و در نزد مردم بی اعتبار جلوه کنند. ای ول به بیگانگان. ببینید ما چه با قهرمانانمان می کنیم و آن ها چه برخوردی با قهرمان های ما دارند.
پیشنهاد فیلم: «پیله و پروانه» به کارگردانی جوئل اشنابل فیلم سرگذشت مردی است که طی سانحه ای به طور کامل فلج می شود و تنها یک چشمش کار می کند. مردی که در این وضعیت آرزوی مرگ می کند اما به کمک دوستانش دنیا را از همان یک دریچه باقی مانده نگاه می کند و دست به کار بزرگی می زند تا نامش در تاریخ جاودانه بماند. مردی کاملا فلج که نه می تواند حرف بزند نه گردنش را تکان بدهد و نه دستان و یا هرجای دیگر بدنش را. این فقط ذهن و یک چشمش است که دنیای جدید را به وی می شناساند و او را وادار به نوشتن کتابی اسرارآمیز می کند. فیلم نشاندهنده قدرت خلاقیت و عظمت ذهن و اراده انسان است.