اخلاق مبتنی بر پول
اولین مطلب دور جدید این وبلاگ رو به یک دغدغه شخصی اختصاص می دهم : فرض کنید به یک جشن تولد دعوتید؛ تولد کسی که دوستش دارید و در زمره دوستان نزدیکتان هم محسوب می شود. یک زوج دیگر هم که دوستان مشترک شما و صاحب تولد هستند نیز به مهمانی دعوتند آنهم در کنار عده ای از افراد ثروتمند و به قول خودشان «باکلاس». آن زوج مورد اشاره هم صاحب یک ماشین pk هستند. اما از نظر خانم صاحب جشن یعنی کسی که تولدش هست و همینطور تا حدودی هم شخص مونث آن زوج صاحب ماشین pk رفتن به این جشن به اصطلاح باکلاس با خودروی pk نوعی بی کلاسی و مایه بی آبرویی است. از این رو از خانم اصرار که یا با ماشین کرایه ای مدل بالا باید به جشن برود و یا با ماشین شما که به خاطر پراید بودن اگرچه باعث افتخار نیست اما حداقل بی آبرویی به بار نمی آورد. بیچاره مرد صاحب ماشین که از قضا انسانی دوست داشتنی و صبور است نیز اصرار دارد که یا به جشن نمی آید یا اگر می آید حتما با ماشین خودش یعنی pk می آید. به عبارتی از طرفی خانمی که جشن تولدش است از حضور یکی از دوستانش با ماشین ارزان قیمت pk در جمع دوستان فرهیخته پولدارش! خجالت می کشد و از طرفی هم همسر مرد صاحب ماشین به این احساس دردناک! دچار است.
سوال: اگر شما چنین دوستانی داشتید و چنین دیالوگ هایی را می شنیدید چه احساسی بهتان دست می داد؟
نکته اخلاقی: ثروت صد درصد از علم بهتر است.
سخن مرتبط: دکتر سریع القلم در کتاب عقلانیت و آینده توسعه یافتگی در ایران می نویسد که ایرانیان افکار مدرن دارند اما شخصیت غیر مدرنشان مانع توسعه یافتگی ایران می شود که به این بحران شخصیت می گویند.
تکمله: یاد فیلمی افتادم از دیوید فینچر به نام باشگاه مشت زنی که از رویای انسان ها می گفت و اینکه همواره دوست دارند جای فردی خیالی باشند و از این رو پشت ماسک های مختلفی پناه می گیرند و لباس و ماشین و خانه شان می شود نشانه شخصیتشان ؛ غافل از آنکه در وجودشان شخصیتی نهفته است که شاید زیباتر از آن چیزی باشد که پشتش سنگر گرفته اند.
پیشنهاد فیلم: چون اولین پست این وبلاگ جدیدالاحداث است از به روز ترین فیلم های دنیا که آماده رقابت در جشنواره اسکا هستند شروع می کنم : Benjamin Button اثر دیوید فینچر با بازی استثنایی براد پیت و همینطور کیت بلانچت. روایت زندگی مردی که در نوزادی پیرمردی فرتوت بود و در پیری نوزادی زیبا. در این فیلم عجیب ساعت زندگی برای قهرمان داستان برعکس می چرخد و زندگی ای شگفت برایش به ارمغان می سازد. داستان مردی که به سختی به دنیا آمد و به راحتی از دنیا رفت. این فیلم مطمئنا چند جایزه را در اسکار امسال از آن خود می کند پس حتما ببینید.
پیشنهاد کتاب: سال بلوا اثر عباس معروفی اگرچه کتاب جدیدی نیست اما چون تازه خواندمش و پسندیدم به دوستان هم معرفی می کنم. داستان حکایت از مردمان شهری کوچک دارد که اشل کوچک شده این مملکت در عصر رضاخان پهلوی و مدرنیته دولتی است. شهری که مظهر نظم و مدرنیته اش برپایی چوبه دار است و خارجی ها در سایه اختلافات درونی ایرانیان شهر را به یغما می برند و زنی که نماد ایران است و زجرهایی که می کشد و بی تفاوتی هایی که می بیند و عشقی(که همان آزادی باشد) که افسانه می شود و طفلی که در آخر داستان می آید و باید داستان این زجرها را بشنود و در سینه نگه دارد برای همنسلانش تا فراموش نشود درد و مکنت این ملک و ملت.
پیشنهاد موسیقی: ارکستر سازهای آرشه ای دنیا را دیدم که به نام راه ابریشم معروف شد و کیهان کلهر به عنوان نماینده ایران در کنار یویوما و بسیاری از بزرگان دنیا زه بر سازهایشان می کشیدند و می نواختند. اگر عاشق موسیقی هستید حتما این ارکستر را تهیه کنید. جالب است و در نوع خود کم نظیر که این همه ساز آرشه ای از گوشه کنار دنیا را دور هم جمع کنی و صدای محسور کننده از آنها دربیاوری.