مصاحبه من با خسروشاکری در مجله شهروند امروز
رد پاي راه سوم يا سوسيال دموكراسي در ايران را از چه زماني ميتوان پي گرفت؟ و چه عواملی باعث شد که جنبش سوسیال دموکراسی در ایران به وجود بیاید؟
در مورد پرسش مشخص شما، ذكر اين نكته مفيد است كه در مقالات روزنامه ي اختر كه ايرانيان مقيم استانبول منتشر مي كردند و به ايران مي فرستادند اشاراتي به انديشه ي سوسيال دمكراسي در اروپا ديده مي شود و اين حاكي از توجه عناصر ناراضي از حكومت قاجار بود كه در جستجوي افكار نو براي جامعه ي ايران بودند. اما اين اشارات زمينه واقعي در ايران نداشتند تا اينكه ايرانياني كه به قفقاز مهاجرت كرده بودند اما رابطه اي زنده با ميهن خود داشتند به فكر چاره براي وضع نا بسامان كشور افتادند. از يك سو، برخي ايرانيان يا عناصر ايراني تبار، چون نريمان نريمانف، كه نگران سرنوشت آبا اجدادي خود بودند به فكر ايجاد يك جريان سوسيال دمكراتيك افتادند. اين به دنبال ايجاد سازمان «همت» براي اهالي قفقاز، به ويژه اران در شمال ارس، بود كه هدفش بسيج و آموزش سياسي اهالي مسلمان آن منطقه بود براي مبارزه با استبداد و ستم هاي اقتصادي سرمايه داري نو پا، اما خشن روسيه ي تزاري. انتخاب نام اجتماعيون-عاميون نشان ازين دارد كه مي خواستند از همان آغاز اين جريان را «بومي» كنند تا مخاطبانشان راحت تر با اين انديشه هاي نو آشنا شوند. اين بومي كردن در متن برنامه نيز به روشني ديده مي شود، تا آن حد كه در نظامنامه و برنامه ي اين حزب عنايتي به آداب و رسوم ايران همچون كشوري مسلمان ديده مي شود. از پرداختن به جزئيات آن در مي گذرم، چون آن ها را كتاب نسبتاً مفصلاً تشريح كرده ام.
علت اساسي پيدايش سوسيال دمكراسي در ايران تغييرات اقتصادي اي بود كه از پس از جنگ هاي ايران و روس در كشور آهسته آهسته پديد آمده بود و در اواخر حكومت ناصرالدين شاه شتاب گرفت، تغييراتي كه اقتصاد سنتي را ويران كرد، بيكاري و ورشكستي گسترده أي را موجب شد، و مهاجرت ايرانيان به ديگر كشورها، بويژه مناطق آسيايي روسيه را در جستجوي يك لقمه نان ناگزير ساخت. اين فرآيند تأييد اين نكته است كه تا زمينه هاي اجتماعي-اقتصادي انديشه أي پديدار نشود، آن انديشه نمي تواند جوانه زند و رشد كند.
مشخصات جنبش سوسیال دموکراسی در ایران چه بوده؟ اگر می شود گروه های معروف را نام ببرید؟
جريان هاي سوسيال-دمكراتيك در ايران، هر كدام بر تعريف خود، عبارت بوده اند از اجتماعيون-عاميون، گروه هاي سوسيال-دمكرات هاي تبريز و رشت كه نقش مهمي در دفاع از مشروطيت ايفا كردند، اجتماعيون-اتحاديون به رهبري علي اكبر دهخدا، حزب سوساليست سليمان ميرزا در نيمه اول دهه اول سده ي چهاردهم خورشيدي، جريان خليل ملكي، جريان نخشب كه به نام جاما تا پس از انقلاب وجود داشت، و بسياري عناصر روشن انديش چپ كه يا علاقمند به كار حزبي نبودند يا احزاب موجود چپ را مناسب تفكر دمكراتيك خود نمي يافتند.
ایرانی ها چه واکنشی نسبت به جنبش سوسیال دموکراسی در ایران داشتند؟ ظاهرا استقبال نکردند جز گروه های اندکی. دلیلش چه بود؟
برعكس، مدارك تاريخي نشان مي دهند كه سوسيال-دمكراسي در ايران سريع رشد كرد، و شايد بتوان گفت كه نخستين سازماندهي سياسي در ايران را پديد آورد، تا حدي كه بسيار از كساني كه قاعدتاً نمي بايستي سوسيال-دمكرات مي شدند، از روي فرصت طلبي و بخاطر سوء استفاده شخصي، به آن پيوستند و آن را وسيله ي ترقي اجتماعي و سياسي خود به شمار آوردند. نكته ي مهم كه هيچگاه نبايد فراموش كرد اين است كه اگر سوسيال-دمكراسي انديشه اي غريبه و نامأنوس به حساب مي آمد از سوسيال-دمكرات هاي قفقاز درخواست نمي شد كه به مشروطه خواها مخالف محمد علي شاه كودتاچي، چون ستار خان و يارانش، كمك كنند. در اين ترديد نيست – و اسناد دولتي روسيه ي تزاري و بريتانيا تيز مؤيد اين امر است – كه بدو كمك و ياوري سياسي و نظامي مجاهدان ايراني مقيم قفقاز و مجاهدان قفقازي – كه سوسيال دمكرات بودند – هرگز ميسر نمي شد ايرانيان از شر محمد علي شاه خلاص شوند. نبايد فراموش كرد كه سردار اسعد بختياري در اواخر نهضت مقاومت عليه شاه در آستانه ي حمله ي مجاهدان به پايتخت به اين مقاومت پيوست، چه قدرمندان ايران مي هراسيدند كه مبادا سوسيال-دمكرات ها قدرت را در دست بگيرند – هراسي بيهوده چون تز سوسال-دمكرات اين بود كه هنوز زمان كسب قدرت براي سوسيال-دمكراسي نرسيده بود و بايستي نخست يك حكومت ملي و دمكراتي بر سر كار مي آمد و جامعه را هم از نظر اقتصادي و هم سياسي براي مراحل انكشاف اجتماعي بعدي آماده مي ساخت.
پس چرا تاریخ نگاران به جنبش سوسیال دموکراسی در ایران بی توجه اند؟ حتی تاریخ نگاران بی طرفی که هیچ نظری به چپ ها نداشتند و در تاریخ نگاری شان فقط جانب واقعیت ها را می گرفتند. آیا به این دلیل نیست که این جنبش تاثیرگذاری چندانی نداشته؟
عدم توجه تاريخ نگاران ايراني به سوسيال-دمكراسي در مشروطه ناشي از اين بوده است كه اصولاً تاريخ نگاري در كشور ما، برخلاف گذشته هاي دورش، يك فن دقيق استوار به كار علمي و بي طرفي نبوده است. جانبداري سياسي و گرايش پرستي از بيماري هاي تاريخ نگاري در ايران بوده اند. ديگر نكته تأثير استبداد طولاني در عصر پهلوي بود كه مانع از بررسي آزادانه ي تاريخ مي شد. يك عامل ديگر هم خط ايدئولوژيك تاريخ نگاري شوروي بود كه مي كوشيد تعبير خود را از تاريخ مشروطيت ايران تحميل كند. براي تاريخ نگاري جدي و تاريخ شناسي وجود اهل علمي بي طرف و نيز محيط سالم دمكراتيك لازم است. نگاهي به نوشته هاي حزب توده كه خود را، به غلط، وارث سوسيال دمكراسي مي دانست نشان مي دهد كه رهبران آن حزب چقدر در مورد اين جريان مهم تاريخ مشروطيت ايران بي اطلاع و ناآگاه بودند.
چپ های استالنیستی و مارکسیست ها در ایران رشد زیادی کردند و تاثیرگذار هم بودند. هم تاثیرات مثبت داشتند هم منفی. تشکل های معروف زیادی متاثر از این تفکر بودند. گروه 53 نفری تقی ارانی ، حزب توده ، فدائیان خلق ، کنفدراسیوني ها و بسیاری دیگر از این دست گروه ها بودند اما گروه های سوسیال دموکرات به این معروفی ها نیستند جز یکی دو گروه مثل دموکرات های تبریز. از طرفی گروه های اسلام گرا هم که مسلما تاثیرگذارترین گروه ها بودند. در مقطعی هم لیبرال هایی مانند مصدق تاثیرگذاشتند. اما راه سوم یعنی سوسیال دموکراسی به تعبیر بسیاری از صاحبنظران در ایران برخلاف کشورهای دیگر موفق نشد. چرا؟
در اينجا نخست تدقيق يك مسئله لازم است. امروز ديگر در دنياي علم تاريخ شناسي كسي جريان هاي ملهم از استالينيسم شوري را ماركسيست نمي شمارد. اگر در گذشته به علت نفوذ سياسي و رواني شوروي بر جنبش كارگري جهان تنها عده ي كمي استالينيسم را مغاير انديشه هاي ماركس مي دانستند، امروز با هويدا شدن جزئيات ماهيت حكومت شوروي و حزب آن، كمتر كسي هست كه استالينيسم را با ماركسيسم مترادف بداند. حتي شورويس هاي سابق هم از روي ناچاري و بي آبرويي ناچارند خود را از آن مكتب بري بدانند، با اينكه هنوز در اصل تفكرشان تغييري حاصل نشده است. انتساب استالينيسم به اراني از نظر تاريخي درست نيست؛ چنين تصوري ناشي از تبليغات زهرآگين حزب توده طي بيش از نيم قرن بوده است، چون اراني، نه فقط با استالين مخالف بود، بلكه حتي قرباني عُمال دستگاه سركوب استالنيني در ايران شد كه او را به پليس رضا شاه لو دادند و نابودي او را فراهم آوردند. (اميدوارم نشر كتابي كه پيرامون زندگي و انديشه ي اراني در دست انتشار دارم به رفع اين تصور نادرست در مورد اراني كمك كند.) با اينكه حزب توده خود را وارث سوسيال دمكراسي مي دانست، از آن چيزي جز ترشحات تفسير هاي دستگاه تبليغاتي استالينيسم در مورد آن نمي دانست. گروه هاي منشعب از آن حزب، مانند سازمان انقلابي، توفان، يا «مجاهدين ماركسيست-لنينيست» همه تحت تأثير استالينيسم بودند، با اينكه برخي از آنان در فرنگستان مي زيستند، اما هنوز با آن انديشه ي عقب مانده و استبدادي استالينسم خوش بودند و با آموزش هاي جريان هاي ضد استاليني در غرب ميانه اي نداشتند. عدم شهرت سوسيال-دمكراسي ازين روست كه، از يك سو، دستگاه تبليغاتي استبداد استالنيني مانع از آشنايي درست تاريخي جوانان ايراني با سوسيال-دمكرات هاي عصر مشروطيت مي شد، و ديگر سو، استبداد پهلوي با حذف آزادي انديشه و مطالعه ي آزادانه ي تاريخي موجب مي شد كه جوانان علاقمند به تنها منبع موجود و فعال، يعني استالينيسم، روي بياورند و بدآموزي كنند. جريان هاي سوسيال-دمكراتيك ديگري هم پس از مشروطه پديد آمدند، مانند اجتماعيون اتحاديون استاد دهخدا، اما به همين دلايل پيش گفته تأثيري نگذاشتند. جريان هايي چون حزب سوسياليست سليمان ميرزاي اسكندري هم تحت نفوذ شوروي قرار گرفتند و سر انجام، با تأسيس حزب توده توسط خود وي، در جريان استالينيستيِ غالب حلّ شد. علت تأثير شخصيت دمكرات و عدالتخواهي چون مصدق دلايل بسياري دارد، اما، به نظر من، دليل اصلي آن پايداري او طي چهل سال در مبارزه بر ضد استبداد داخلي، و حامي خارجي اش استعمار، نبرد پيگير براي دمكراسي، و عدالتخواهي او بود. جريانات اسلامي متمايل به سوسيال-دمكراسي نيز همواره موفق نبوده اند. بهترين نمونه ي آن حزبي است محمد نخشب در سال هاي پس از جنگ جهاني به وجود آورد، اما تعداد هواداران آن هيچگاه زياد نشد كه بتواند اثري در اجتماع بگذارد، در عين اينكه برخي از شاگردانش پس از مرگ او كارش را ادامه دادند و در انقلاب 1357 هم شركت فعال داشتند. مورد شريعتي وضع متفاوت است و بستگي به زمان معيني در تاريخ آن دارد كه بحث آن در اين خلاصه نمي گنجد. كنفدراسيون يك سازمان دمكراتيك دانشجويي بود كه همه نوع تفكر در ميان اعضاي آن ديده مي شد، توده ايستي، مائوئيستي، جبهه ي ملي چپ، جبهه ي ملي غير چپ، ملي-مذهبي، و چند تن تروتسكيست، و افرادي پراكنده. كار كنفدراسيون مبارزه با استبداد دخلي به سركردگي شاه و حاميان بين المللي او بود. (خوانندگان علاقمند مي توانند به كتاب افشين متين، كنفدراسيون، تاريخ جنبش دانشجويي ايران ...، انتشارات شيرازه، رجوع كنند)
سوسیال دموکرات های ایرانی تا چه اندازه به حاکمیت شوروی وابسته بودند؟
سوسيال دمكرات هاي عصر مشروطه پيش از پيدايش شوروي از بين رفتند. برخي از اعضاي آن طي جنگ جهاني اول (1916) حزب عدالت را به وجود آوردند، سپس در كنگره ي انزلي در تابستان 1299 نام حزب كمونيست را برخود نهادند، و عضو بين الملل كمونيست شدند. اينان نيز دو جناح بودند. جناح معروف به «راست» كه حيدر خان عمواغلي سردسته ي آنان بود. اينان طرفدار ايجاد يك جمهوري دمكراتيك (غير سوسياليستي) بودند، چون معتقد بودند كه ايران هنوز زمينه هاي اقتصادي گذار به سوسياليسم را دارا نبود. دسته ي ديگر، به رهبري سلطانزاده، كه هوادار ايجاد جمهوري سوسياليستي بودند عقيده داشتند كه با توجه به وجود يك حكومت قوي سوسياليستي چون شوروي، ايران مي توانست، همچون مستعمرات آسيايي روسيه تزاري كه جزو روسيه ي شوروي بودند، به راحتي به سوسياليسم گذار كند – انديشه اي ناپخته و احساساتي، بدون ترديد. اين ظرف چند سال بعد نظرات خود را با واقعيا انطباق دادند و خواهان ايجاد سرنگوني سلطنت، ايجاد جمهوري و يك نظام دمكراتي اقتصادي شدند. اين هر دو جناح با حزب شوروي در تماس بودند. حيدر خان با سوسيال دمكرات هاي پيشين قفقاز، دوستان نزديك استالين، كه برخي از آنان در مشروطه به ايران مدد رسانده بودند و حال بلشويك شده بودند. جريان دوم حزب، كه تحت هدايت رهبر متفكري چون سلطانزاده بود، برغم تماس با حزب شوروي، از استقلال فكري برخوردار بود و با سياست هاي سازشكارانه شوروي، چه به هنگام سركوب نهضت جنگل و چه به هنگام همكاري نزديك شوروي با سلطنت رضاخان، علناً مخالفت ورزيد – امري كه در ميان حتي احزاب نيرومند كمونيستي اروپا هم بيسابقه بود. شايد اين از تأثيرات نهضت مشروطيت در ميان آنان بوده باشد.
جنبش سوسیال دموکراسی در ایران چه تفاوت هایی با گروه های مارکسیستی مانند حزب توده و غیره دارند؟
سوسيال دمكرات هاي عصر مشروطيت، چه گروهي كه توسط ارامنه ي تبريز پايه گذاري شد و چه گروهي كه در قفقاز پايه گذاري شد و در ايران رشد كرد، با اينكه ملهم از آموزش هاي ماركس بودند، هرگز دست نشانده ي جريانات روسي نبودند، بل هدفشان نجات ايران از چنگال استعمار روسيه ي تزاري و بريتانيا بود، و نيز ايجاد يك نظام دمكراتيك، اما حزب توده – برغم تمايلات بسياري از اعضا و برخي از رهبران آن كه خواهان ايراني دمكراتيك و مترقي و مستقل بودند – عملاً توسط ركن دو ارتش شوروي ايجاد شد با اين هدف كه مدافع منافع شوروي در ايران باشد. (ترجمه ي فارسي مقاله اي كه سال ها پيش، بنابر اسناد آرشيو هاي شوروي، در مورد چگونگي تأسيس حزب توده توسط ارتش شوروي در ايران به انگليسي منتشر كردم در دست انتشار است.) به نظر من حزب توده، برغم تظاهرش، هرگز يك حزب ماركسيستي نبود، چون يك جريان ماركسيستي نمي تواند منافع زحمتكشان كشورش را فداي يك قدرت استبدادي خارجي كند، چون استبداد و استعمار با هر نقابي كه باشد ماهيتش همان است. جالب است كه، برغم انهدام اتحاد شوروي، هواداران آن هنوز درس هاي لازم را از آن تجربه ي تلخ نگرفته اند و هنوز در همان را خطا گام بر مي دارند. تفاوت هاي سوسيال دمكراسي با حزب توده بسيارند، ولي مهمترين آن ها استقلال فكري، توجه به واقعيات جامعه، منافع مردم زحمتكش، و مبازره كيش شخصيت در درون سازمان بود. اين بدين معنا نيست كه سوسيال-دمكراسي معايبي يا كسري هايي نداشت. داشت، و من بر مهمترين آن ها در كتابم اشاره كرده ام.
ظاهرا بنا به نوشته شما دو گرایش در جنبش سوسیال دموکراسی در ایران وجود داشت نسبت به روحانیت و سنت. یکی خواهان برقراری رابطه با روحانیون بود و دیگری از رویارویی با سنت ها اجتناب می کرد. در این مورد توضیح بدهید و اینکه کدام گرایش غالب بود؟ کدام یک موفق تر شد؟ و کدام یک راه درست را انتخاب کرد؟
جريان سوسيال-دمكراسي ايراني مولود در قفقاز كه در ايران هم ايجاد شد، چون به سطح انكشاف جامعه توجه داشت، ضمن احترام به باورهاي مذهبي مردم، خواستار تغييرات تدريجي جامعه بود، و ازين رو مي كوشيد در كار خود از تشنج هاي اجتماعي بپرهيزد، چون مي دانست كه هيچ فكري را نمي توان به جامعه تحميل كرد. گروه ديگر سوسيال-دمكرات ها بيشتر بر جنبه هاي اقتصادي تغييرات اقتصادي تكيه مي كردند، در عين اينكه هيچگاه از اهميت دمكراسي در پيشرفت جامعه غافل نبودند، از همين رو، هر دو در دفاع از مشروطه سخت كوشيدند و پيروزي مشروطه خواهان مديون مبارزه و فداكاري هاي آنان است. تعيين اينكه كدام غالب بود بسيار دشوار است، اما حدس من اينست كه دسته ي اول غالب بود.
ظاهرا سوسیال دموکرات های ایرانی از همان ابتدای ظهورشان تا به الان سعی در تلفیق مفاهیم سوسیالیستی با مفاهیم اسلامی دارند. چه اولین سازمان سوسیال دموکرات ایرانی به نام همت و چه اندیشمندانی مانند شریعتی و چه سازمانی در انقلاب 57 به نام مسلمانان مبارز. دلیلش چیست؟
سوسيال-دمكرات ها (اجتماعيون-عاميون) دوره ي مشروطيت خواهان محاسبه ي علايق مذهبي مردم بودند، اما به سختي بتوان گفت كه آنان هوادار جدايي دين از سياست بودند. تحليل من از علي شريعتي (در دوران اقامتش در پاريس ما باهم دوست بوديم) اينست كه او هم، با همه ي تأكيدش بر اهميت اسلام در جامعه ي ايران، به نظام عرفي بي اعتنا نبود. دلايل جهت يابي انقلاب در 1357 بسيار و عميق اند، در اين خلاصه نمي توانند گنجيد، و كتب تحليلي مفصلي را مي طلبند. اما به طور خلاصه مي توان گفت كه اين امر به نقش آيت الله خميني در پانزدهم خرداد بر مي گردد، زماني كه ديگر نيروهاي سياسي داخل كشور عملاً از مبارزهدور افتاده بودند. تحولات بعدي هم مسلماً در اين جريان مؤثر بودند.
در کتابتان نوشتید سوسیال دموکرات های ارمنی در ایران با آنکه از کلیسا برای مقاومت استفاده می کردند اما در اشاعه تفکرات سوسیالیستی موفق شدند اما سوسیال دموکرات های مسلمان ایرانی وقتی از اسلام برای انتقال عقایدشان استفاده کردند اما در تجدید حیات اسلام بیشتر موفق بودند تا اشاعه عقاید سوسیالیستی. چرا؟
نكته ي من اينست كه سوسيال-دمكرات هاي ارمني آغاز كننده ي آن جريان در كار خود موفق بودند، اما كارشان محدود بود. سوسيال دمكرات هايي كه از خانواده هاي مسلمان برخاسته بودند امكانات بيشري داشتند و پيوندشان با جامعه گسترده تر بود، اماكارشان دوامي نيافت، مگر در آرايش هاي بعدي. جناحي از سوسيال دمكرات هاي ارمني كه بيشتر به دمكراسي مي پرداختند تا سوسياليسم در ايجاد حزب دمكرات در مجلس دوم سهم مهمي ايفا كردند و بسيار هم تأثير گذاشتند، كه بحث در مورد آن را در كتابم كرده ام.
چرا سوسیال دموکرات ها تنها در شمال و شمال غربی ایران شکل گرفتند و در سایر نقاط ایران موفق نشدند. آیا صرفا به خاطر نزدیکی شان به شوروی و اروپا بود؟
علت اين امر اين بود كه آن قسمت از ايران هم از نظر اقتصادي و اجتماعي پيشرفته بود و هم تماس فرهنگي اش با ديگر كشور ها، بويژه اروپا، قدمت داشت. مبارزه با روسيه ي تزاري در اين منطقه، كه زير فشار روسيه بود در اين امر تأثير زيادي داشت. بر عكس، در جنوب تماس بيشتر با هندوستان بود كه نمي توانست كانال خوبي براي انتقال انديشه هاي تازه باشد.
سوسیال دموکرات های ایرانی بیشتر از روسیه تاثیرپذیرفتند یا از جریان چپ در اروپا؟
سوسيال دمكرات هاي معروف به اجتماعيون بيشتر از روسيه متأثر بودند، و از همين رو، پس از غلبه بلشويسم در روسيه و سركوب گرايش هاي ديگر سوسياليستي در روسيه، جريان استاليني در ايران غالب شد، مگر نزد اراني و دانشجويان او؛ منتها شاگردان سياسي يتيمي كه، پس از قتل او در زندان رضا شاه، در فرداي شهريور 1320، اسير تفكر استاليني شدند. سوسيال دمكرات هاي ارمني شاگرد آموزش هاي ماركسيسم اروپايي بودند و خودشان و همفكران ايشان كه از خانواده هاي مسلمان برخاسته بودند به دنبال بلشويسم نرفتند و قرباني تفكر استاليني نشدند، اما قرباني استبداد رضا شاهي شدند.
نقش سوسیال دموکرات ها در انقلاب 57 چه اندازه بود؟ می توانید از گروه های تاثیرگذار و چهره های تاثیرگذار و میزان تاثیرگذاری شان در انقلاب 57 بگویید؟
به معناي دقيق كلمه، گروهي به نام سوسيال-دمكرات در انقلاب 1357 شركت نداشتند. مي توان گفت كساني كه از آن تفكر ملهم بودند كم نبودند، اما در برابر سير تفكر استاليني، كه در ميان توده اي ها، چريك هاي فدايي، و مجاهدين رايج بود، نتوانستند تأثير زيادي بگذارند، چه شهرت اين دست هاي اخير به مراتب بيشتر بود، چه همواره در كار اجتماعي اهميت شهرت و تبليغات از عقل سليم بيشتر است. از همين رو هم، بزودي طشت صاحبان شهرت كه عقل سليمي نداشتند از بام فرو افتاد و مردمي كه به دنبال شهرت آنان رفتند دچار يأس و بدبيني شدند.
اگر بخواهيد از سرنوشت راه سوم يا سوسيال دموكراسي در ايران بگوييد چه ميگوييد؟
سوسيال-دمكرات ها از پايه گذاران مهم و جدي جنبش دمكراتيك و انديشه ترقي در ايران بودند، اما كارشان خالي از ايراد و نقص نبود. شايد اگر قرباني استبداد پهلوي و سركوب استاليني نمي شدند و دوام مي آوردند مي توانستند به يك جنبش وسيع و مؤثر رد دهه هاي بعدي شوند، چنانكه در اروپا توانستند دز زمينه هاي اجتماعي و دمكراسي منشأ خدمات مهمي براي زحمتكشان بشوند.