کسی به فکر ما نیست

ساعت 6 بود که رضا خجسته اس ام اس داد «توقیف شدیم». یهو خشکم زد. داشتم مصاحبه با سعید مدنی رو واسه ستون نگرخواهی باشگاه روشنفکران آماده می کردم تا واسه هم میهن بفرستم. چند ثانیه ای به همن حال موندم. اولین تجربه تعطیلی من بود. قبلا این تجربه رو توی شرق داشتم اما اونجا ثابت نبودم و روزگارم با روزآن لاین می گذشت اما الان ... اما فقط جنبه مالی قضیه ناراحتم نکردم که اتفاقا اون لحظه بهش اصلا فکر نکردم... با اونکه دو سه بار فقط وارد تحریریه شده بودم (چون رشت زندگی می کنم و تهران کم می رم) اما یه پیوند عاطفی ای با بچه های اونجا مخصوصا بچه های باشگاه روشنفکران برقرار کرده بودم مخصوصا رضا خجسته عزیز که رییس ما بود تو اون صفحه و خانمش مریم شبانی و خانم نفسیه زارع کهن که هردوتاشون هم حزبی منم بودن. خلاصه خبر رو خوندم و بعد از چند دقیقه که از شوک دراومدم به رضا زنگ زدم. موبایلش خاموش بود. این بار به دوست همشهری ام فرشاد قربانپور زنگ زدم. برای اولین بار گوشی رو زود جواب داد. پرسیدم چی شده؟ اما فرشاد حوصله توضیح دادن نداشت. آخر شب که باهاش دوباره صحبت کردم می گفت تو سکراته. یعنی بین مرگ و زندگی البته به مرگ نزدیکتره. رضا هم زنگ زد. می گفت عشقشون کشید تعطیلمون کردن. نارحت بود مثل همه ماها. به شوخی بهش گفتم به قوچانی سلام برسون از طرف من بهش بگو تو ولایت ما یه هفته نامه هست بیاد اونجا بهش یه صفحه می دیم کار کنه تو هم برو تو ولایت خودت تو روزنامه های قدس یا خراسان کار کن. وقتی شرق تعطیل شده بود هم به قوچانی همینو گفته بودم. اما این بار دیگه به قوچانی زنگ نزدم که بهش تسلیت بگم چون این بار خودم هم صاحب عزا شده بودم. هیچ وقت فکر نمی کردم این تعطیلی ها به این زودی یقه منو هم بگیره.

و حرف آخر : واقعا چه کسی پاسخگوی بیکاری ده ها روزنامه نگاره. یعنی وقتی روزنامه ای رو تعطیل می کنن به فکر احساسات و معیشت تعدادی از اهالی همین کشور نیستند که از بد روزگار عشق قلم و کاغذ بودن و اومدن روزنامه نگار شدن؟ اما یکی از بچه ها جواب خوبی داشت برای این سوالم : کسی به فکر 5 هزار کارگر کارخونه نیست چه برسه به صد نفر کارمند یه روزنامه. ای کاش کمی بیشتر باهم دوست بودیم و دل رحمتر...