تبليغاتX
کافه اوتوپیا

1-پدرم تعریف می کند که چند روز پیش دختر پسری جوان، نفس زنان وارد بانک شدند و بعد از چند ثانیه ای ماموران گشت ارشاد هم پشت سرشان آمدند. یک راست رفتند سراغ دختر و وی را به جرم بدحجابی بردند. پسر هم هرچقدر تقلا می کرد میسر واقع نشد. وضع بانک آنقدر آشفته شد و چنان فضای غم انگیز و خشونت باری حاکم شده بود که مردم متعجب و ترسان و خشمگین همدیگر را نگاه می کردند. ماموران با خشونت و بی رحمی و بی توجه به گریه های دختر و خواهش های پسر کار خودشان را انجام دادند. یهو پدرم جلو رفت و به فرمانده گروه که چهره آشنا و نه چندان محبوب شهر ما هست گفت: آقا چند ماه دیگه رئیس جمهور عوض می شه و چه میرحسین بیاد و چه کروبی شما رو جمع می کنه و دیگه قدرت ندارید. اون وقت می خواید چه جوابی به مردم بدید و چطور بین اونا زندگی کنید؟ فرمانده هم لبخندی زد و بی هیچ جوابی رفت. اما آیا ذره ای به این پرسش فکر کرد؟ سال ها پیش جوانی چند سالی بزرگتر از من شده بود رییس بسیجی های شهر و در راس کمیته بود و تا می توانست دختر و پسران را در خیابان می گرفت به جرم رابطه نامشروع. هیچ وقت هم تنها در خیابان دیده نشد. بی رحمی و سبعیتش در شهر شهره شده بود و مردم داستان ها می ساختند از درگیری جوانان شهر با وی از سر انتقام. تا اینکه خاتمی فعالیت بسیج را در سطح شهر و برخورد با دختران و پسران را در خیابان ها ممنوع کرد اما افسانه سازی ادامه داشت و یکی می گفت وی همچنان اسلحه دارد دیگری می گفت سرگرد شده است و خیلی چیزهای دیگر. تا اینکه یک روز که دیگر وی قدرت آنچنانی مثل گذشته نداشت به خاطر بذر کینه ای که در دل مردم کاشت ظاهرا به سزایش رسید. نیروهای امنیتی وی را به جرم رابطه نامشروع ، اما نه در خیابان (آن موقع وقتی دختر و پسرها را در حال راه رفتن در خیابان یا نشستن در کافی شاپ و سینما می گرفتند به جرم رابطه نامشروع دستیگر می کردند) بلکه در خانه و در حالیکه وی زن هم داشته (ظاهرا همسرش بیرون از منزل بوده و وی با خانم دیگری در خانه خلوت کرده بود) دستگیر شد و تبعید شد به شهر دیگری. خبر به سرعت در شهر پیچید و مردم مدام به یکدیگر تبریک می گفتند. حال فرمانده گشت ارشاد فعلی می داند پشت نفرین های مردم چه چیز است؟
2- در ستون ثابت روزهای زوج صفحه آخر ضمیمه اعتماد هم این بار مطلبی نوشتم با عنوان تازه عزیز کردهکه درباره میل شدید جدید ایرانیان به تاریخ باستانی خود است.

 پیشنهاد موسیقی: اگر علاقمند به موسیقی فولکلور هستید بد نیست آلبوم «در فکر تو بودم» را گوش دهید. خواننده زنی به نام شیدا به همراه مسعود جاهد آهنگ های معروف فولکلور نواحی مختلف ایران مانند کیه کیه در می زنه؟ ، اگر مستم، در فکر تو بودم، نوک مژگان، رخ زیبا، شب مهتاب، مه من و بت چین را به صورت همصدایی می خوانند. آهنگ هایی که یادآور سال های اوج موسیقی ایران و خوانندگانی مانند مرضیه، دلکش، پوران، سیما بینا و شجریان است.

پیشنهاد کتاب: درآمدی بر جامعه شناسی دینی نام کتابی است از فیل زاکرمن با ترجمه روشنفکر معروف ایرانی خشایار دیهیمی. نکته جالب این کتاب که در مورد دین است ، این است که نویسنده اش یک یهودی غیر مذهبی است که به دنبال این سوال بود که چرا بعضی از مذاهب می میرند و بعضی دیگر رونق دارند. نویسنده به دنبال پیدا کردن این نکته است که چگونه جنبه های مختلف جامعه بر دین اثر می گذارند و همزمان چگونه دین بر جنبه های مختلف جامعه اثر می گذارد. چند سال پیش وقتی که این کتاب منتشر شده بود با مترجمش مصاحبه ای هم انجام داده بودم که الان نمی دانم کجاست اما در هر صورت کتاب بسیار آموزنده ای است.

 پیشنهاد فیلم: «زن ناشناس» ساخته جوزپه تورناتوره است و همین یک نشانه دلیل خوبی است برای تماشای این فیلم. تورناتوره کارگردان ایتالیایی فیلم های به یاد ماندنی سینمای دنیا است؛ فیلم هایی مانند مالنا و سینماپارادیزو است. اما زن ناشناس داستان مادری است اهل اروپای شرقی که گذشته تلخی داشته و فرزند خودش را هم از دست داده و وارد خانه ای می شود برای نظافتچی و پرستاری یک پسر هم سن و سال فرزند از دست رفته اش. اما کسی گذشته تلخ اش را می داند و مزاحمش می شود. وی دچار توهم می گردد و برای رسیدن به فرزند از دست رفته اش دست به هرکاری می زند. این فیلم در دوره هشتادم اسکار برنده جوایز بسیاری در بخش سینمای غیرانگلیسی زبان شد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

با انصراف خاتمی از کانیداتوری اکنون بخش بزگی از جامعه رای دهندگان بی کاندیدا هستند. همان بخشی که به آرای خاموش جامعه معروف اند. البته منظور من آن طیفی است که دغدغه اش دموکراسی و آزادی است. این طیف که بیشتر در طبقه متوسط جای دارد درحال حاضر کاندیدایی را نمی بیند که خواستار تحقق مطالبات آن ها باشد. به همین دلیل است که نهضت آزادی، ملی مذهبی ها، سازمان ادوار، دفتر تحکیم وحدت، جبهه ملی، چپ گرایان ، روشنفکران، هنرمندان و دانشگاهیان هنوز از کاندیدایی حمایت نکرده اند و این درحالی است که همگی آماده شده بودند تا در صورت حضور خاتمی از وی تمام قد حمایت کنند.
اکنون در جبهه اصلاحات دو کاندیدا وجود دارد ؛ یکی میرحسین موسوی و دیگری مهدی کروبی. ابتدا از کروبی شروع کنم. شیخ اصلاحات در واقع تندترین شعارها را در باب آزادی و دموکراسی و حقوق بشر می دهد. صحبت از تشکیل گروهی برای حفظ حقوق بشر در ایران می کند، می گوید حکم حکومتی را قبول ندارم مگر اینکه به نفع اصلاحات باشد و... اما وقتی به گذشته کروبی نگاه می کنیم چند سوال پیش می آید: یکی اینکه کروبی با این همه سابقه فعالیت سیاسی چرا اکنون و در این انتخابات چنین شعارهایی سر می دهد؟ آیا قبل از دوم خرداد76 چنین دغدغه هایی داشت؟ در زمان ریاستش بر مجلس ششم چه؟ یا در انتخابات مجلس هفتم که با آن ردصلاحیت ها راضی به شرکت شد؟ یا در انتخابات مجلس هشتم که حتی خاتمی هم حاضر به شرکت نبود اما کروبی بازهم شرکت کرد؟ یا در انتخابات ریاست جمهوری نهم که شعار عمده اش 50هزار تومان بود؟ آیا در تمام این سال ها دغدغه دموکراسی و حقوق بشری نداشت و اکنون که هیچ کاندیدایی نیست تا چنین شعارهایی بدهد یکدفعه یاد آزادی و دموکراسی افتاد؟ مگر این کروبی نبود که در تمام این سال ها تندترین حرف ها را علیه اصلاح طلبان پیشرو می زد و هیچ گاه قائل به ائتلاف نبود و حرف هایش تیتر یک کیهان می شد؟ حقیقت این است که افرادی مانند عباس عبدی ، عمادالدین باقی، کرباسچی، مهاجرانی، جمیله کدیور و... که به خاطر مشکلات شخصی با خاتمی دور کروبی جمع شدند آنقدر باهوش هستند که بدانند جامعه چه می خواهد و براساس همان هم برای کروبی شعارسازی می کنند اما آیا خود کروبی هم صادقانه چنین دغدغه ای دارد؟ چرا کروبی در تمام این سال ها همه را مدام به تندروی می کرد و خود را یک میانه رو می خواند اما اکنون رایکال ترین شعارها را می دهد؟ آیا در عرض کمتر از 4 سال کروبی تغییر کرده است؟
اما مهندس میرحسین موسوی. باید قبول کنیم که وی یک تفکر راه سومی دارد. راهی میان اصلاح طلبی و اصولگرایی. وی اصلاح طلب کامل نیست. حتی بیشتر از کروبی هم اصلاح طلب نیست. وی خود را در عین حال اصولگرا هم می داند. با فرماندهان سپاه هم به واسطه دوران جنگ رابطه خوبی دارد. خودش را مطیع کامل رهبری می داند. موسوی همین است که هست. با موسوی نمی توان امیدوار به دوم خرداد دیگری بود. نمی توان فکر کرد که گشایشی عظیم در راه دموکراسی به وجود می آید. اما مطمئنم که جلوی آزادی های اجتماعی را نمی گیرد، فضا را تا حدودی برای فعالیت سیاسی باز می کند و وضعیت وخیم اقتصادی را سامانی می بخشد. من هم در حال حاضر سه مطالبه عمده دارم؛ یکی اینکه گشت ارشاد اینقدر دختران جوان را اذیت نکند، دیگری اینکه روزنامه هایی منتشر شوند که بتوانم حرفم را بزنم نه مثل الان که یکی دو روزنامه اصلاح طلب موجود مال کروبی است و تمام مقالات انتخاباتی من حذف می شود و خواسته دیگر هم اینکه وضع فاجعه بار اشتغال در مملکت درست شود و من هم سرکار بروم.
راستش کروبی هم این کارها را می کند و شاید هم بیشتر این کارها را بکند اما به دو دلیل چندان مشتاق پیوستن به اردوگاه کروبی نیستم: یکی به خاطر اینکه به صداقتش شک دارم و دیگری به این خاطر که موسوی را رای آورتر می دانم.

 پیشنهاد موسیقی: «مژده باران» آلبومی است با آهنگسازی کامبیز روشن روان و آواز بیژن بیژنی. اشعارش نیز متعلق به شاعران بزرگ معاصر مانند دکتر امیرحسن سعیدی، سیمین بهبهانی، امیرهوشنگ ابتهاج، حسین منزوی، فریدون مشیری و دکتر مجتبی کاشانی است. یکی از قشنگ ترین آهنگ های این آلبوم آهنگ «دوباره می سازمت وطن» سروده زیبای بانو بهبهانی است که چهار سال پیش به داریوش داده بود تا بخواند و این همکاری تبدیل به آهنگ بسیار زیبایی شده بود که در ایام انتخابات مورد استفاده ستاد دکتر معین هم قرار گرفت و اصلا شعار میعن هم شد دوباره می سازمت وطن. نوازندگان این آلبوم هم چیره دست هستند و مطمئنا آلبومی که با همکاری اساتید شعر و موسیقی ساخته شده ارزشمند خواهد بود.

 پیشنهاد کتاب: بابک احمدی کتابی دارد به نام «کار روشنفکری». این روشنفکر و مترجم برجسته ایرانی تحقیقات زیادی درباره مفهوم روشنفکری انجام داده که ماحصلش را به صورت یک کتاب درآورده. این کتاب تعریف دقیقی از مفهوم روشنفکری و کارویژه های وی به دست خواننده می دهد. من چند سال پیش این کتاب را خریده بودم اما تاکنون متاسفانه موفق به خواندنش نشده بودم و الان دارم این کتاب را در کنار رمانی از داستایوسکی می خوانم. به همین دلیل چون تمامش نکرده ام نمی توانم توضیح بیشتری درباره این کتاب بدهم اما کتاب بسیار علمی و مفیدی است.

 پیشنهاد فیلم: می دانم فیلم گلادیاتور ، به کارگردانی ریدلی اسکات و بازی هنرمندانه و تحسین برانگیز راسل کرو را دیده اید اما چون همین دیشب این فیلم را برای بار چهارم و بعد از چند سال دیدیم حیفم آمد که معرفی اش نکنم. این فیلم در سال 2000 بهترنی فیلم اسکار شده بود و بهترین جایزه نقش اول مرد را هم نصیب راسل کرو کرده بود. این فیلم به نظرم دو صحنه عالی و به یادماندنی در تاریخ دارد. یکی صحنه به قتل رسیدن زن و فرزند قهرمان داستان با آن موسیقی متن سحرانگیز و سوزناکش و دیگری جایی که قهرمان داستان کلاه خودش را به درخواست امپراطور که دشمنش می باشد برمی دارد و خود را نزد هزاران نفر معرفی می کند.

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

1- لایحه کنترل سایت ها و وبلاگ ها که در مجلس هفتم رد شده بود دوباره توسط دولت به مجلس فرستاده شد و این بار نمایندگان مجلس هشتم به آن رای دادند تا بلکه دولت بتواند سایت ها و وبلاگ ها را مخصوصا در آستانه انتخابات کنترل کند. با این طرح یعنی اینکه من و شما هم باید مدارک به دست بریم اداره ارشاد و خواهش کنیم که برای یک فضای مجازی خصوصی که عین دفترچه خاطرات می ماند به ما مجوز بدهند. هم عصبانیم از این همه دخالت در احوالات شخصی و خوشحالم از اینکه این طرح با این همه وسعت وبلاگ نویسی اجرایی نخواهد شد مگر اینکه ابتدا جلوی چندتا سایت مشهور را بگیرند و بعد به مانند خیلی دیگر از طرح ها به فراموشی سپرده شود.اما خب با این قانون بهانه همیشه برای برخورد با وبلاگ نویسان وجود دارد و برخورد با آنان حالت قانونی به خود می گیرد. اما واقعا دولت می تواند به نویسندگان هزاران هزار وبلاگ بی نام و نشان بگوید که مجوز بگیرد؟
2- در ضمیمه دیروز روزنامه اعتماد مصاحبه ای داشتم با دکتر مازیار بهروز درباره نقش چپ ها در انقلاب سال 57 که می توانید در اینجا بخوانید. در همین شماره هم مطلبی در صفحه آخر داشتم به نام شگفت انگیزان که درباره فضای عجیب و غریب به وجود آمده در انتخابات ریاست جمهوری آتی است. قرار شده از این به بعد ستون ثابتی در روزهای زوج در صفحه آخر ضمیمه اعتماد داشته باشم و راجع به موضوعات روزمره سیاسی، اجتماعی و هنری بنویسم.
انعکاس مصاحبه ام به مسعود ده نمکی در سایت ایجا.

 پیشنهاد موسیقی: گروه کامکارها از گروه های قدیمی و صدالبته بهترین گروه موسیقی سنتی ایران هستند که افتخاری است برای اساتید آواز ایران که در کنارشان بخوانند. گروه کامکارها که تمام اعضایش با یکدیگر فامیل هستند و از این جهت شبیه گروه جیپ سی کینگ اسپانیایی هستند به تازگی آلبومی را روانه بازار کردند به نام «منظومه های سمفونیک» که این بار فرزندان نوجوان برخی از اعضای قدیمی گروه نیز همراهشان می نوازند. این گروه بزرگ ایرانی اخیرا به ابوظبی رفته تا در فستویال بزرگ پیتر گابریل شرکت کند. راستی من خودم این آلبوم را هنوز نخریده ام و این پیشنهادی است برای خودم و شما.

 پیشنهاد کتاب: «کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد» داستان نه چندان بلندی است از گابریل گارسیا مارکز. مارکز این داستان را سال ها قبل از اثر جاودانه اش صدسال تنهایی نوشته و این داستان هم تقریبا داستان سرگذشت خانواده اش است که ظاهرا الهام بخش نگارش صدسال تنهایی شده است. خوبی این کتاب این است که چند صفحه ای بیشتر نیست و یک روزه تمام می شود اگر مدام بخوانید. البته این خود یک بدی هم هست که داستان به این خوبی زود تمام می شود.

 پیشنهاد فیلم: در بازیگری رابرت دنیرو هیچ شکی نیست اما آیا کارگردانی اش هم به درخشانی بازیگری اش هست؟ فیلم «چوپان خوب» مهم ترین و معروف ترین ساخته این غول بازیگری دنیا است که حکایت یک موسس یکی از بخش های مهم سازمان سیا است به بازیگری مت دامان. در این فیلم آنجلینا جولی هم بازی می کند. اتفاقات رخ داده  در این فیلم بسیار سریع است و فیلم از ضرباآهنگ تندی بهره می برد. این فیلم شاید فیلم خیلی بزرگ و استادانه ای نباشد اما درخورد اعتنا است و در دنیا با استقبال خوبی برخوردار شده. این فیلم علاوه بر فاکتور نام کارگردان و بازیگرانش از فاکتور مهم تری بهره می برد که ماجرای حقیقی داستان باشد. ماجرایی که طی تحقیقات خود رابرت دنیرو به صورت داستان و فیلمنامه درآمد. هرچه باشد سرگذشت رییس ضد جاسوسی سیا و چگونگی تشکیل این بخش از سازمان مخوف اطلاعاتی باید جذاب باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

1- کرباسچی، عطریانفر، احمد قابل، علوی تبار، زیدآبادی ، هاشم آقاجری و چند نفری دیگر که 20 نفر می شدند چندی پیش نزد عبدالله نوری رفتند و نظرات مخالف و موافق خود را برای حضور وی در انتخابات و اعلام کاندیداتوری اعلام کردند. نمی دانم آیا اعلام کاندیداتوری نوری در این وقت کم و خطر انشقاق در جبهه اصلاحات کار درستی است و آیا اصلاح طلبان با سه کاندیدا می توانند پیروز انتخابات شوند یا خیر اما حضور نوری را مثبت می دانم. چه آنکه وی مطالباتی را طرح می کند که هیچ کدام از کاندیداهای فعلی نماینده آن مطالبات نیستند. اکنون اصلاح طلبان سنتی و اصلاح طلبان پیشرو کاندیدای خود را یافتند (اگرچه موسوی کاندیدای اصلاح طلبان پیشرو نیست و اگر کاندیدای مناسبی پیدا شود بعید نیست که پیشروها نیز از وی حمایت کنند) اما اصلاح طلبان ساختارگرا کاندیدای خود را ندارند و حضور نوری می تواند براین بی کاندیدایی خاتمه بخشد و طبقه متوسط شهری نیز کاندیدای خود را بیابد. اما تمام این ها به شرطی است که جبهه اصلاحات تنها یک کاندیدا داشته باشد و موسوی و نوری و کروبی در نهایتا به نفع یک نفر کنار بروند. اما فکر نکنم که چنین بشود و در این صورت است که احمدی نژاد با خوش شانسی هرچه تمام تر رای می آورد.
2- برادرم بهروز از طریق اینترنت یک آلبوم موسیقی خرید. بعد از 2 هفته پست این آلبوم را از تهران به خانه ما در رشت آورد. قیمت آلبوم 2500 تومان بود و هزینه پست معمولی 500 تومان اما باورتان نمی شود که به جای 3000 تومان 4400 از برادرم گرفتند. این هم از آن دست پول های بی خود بود که آدم آنجایش می سوزد. بعد از کلی فکر کردن به خاطر چرایی ماجرا به این نتیجه رسیدیم که در این مملکت تکنولوژی هزینه بردار است و به درد ماها نمی خورد.

 پیشنهاد موسیقی: یویوما آهنگساز و نوازنده بسیار مشهور ویولونسل دنیا همراه با دیگر موزیسین­های سبکهای مختلف اعم از جاز و بلوز آلبومی به نام songs  of joy and peace ارائه دادند که به گفته خود یویوما سعی کردند که در این آلبوم قطعاتی را بسازند که از طرفی مردم را با موسیقی اصیل آشنا کنند و از طرفی دیگر مردم دنیا را به صلح و یک زندگی پاک وسرشار از عشق دعوت کنند. (این پیشنهاد متعلق به برادرم بهروز بود و آلبوم هم همان آلبومی که ذکرش در بالا رفت)

 پیشنهاد کتاب: ژوزه ساراماگو اگرچه با کوری معروف شد و جایزه ادبی نوبل را برد اما وی کتابی دارد به نام «مرد تکثیر شده» که واقعا جذاب و پرمعنا است. مردی که به یک باره می بیند عین خودش هم وجود دارد. بدلش وی را پیدا می کند با زنش می خوابد و مدام تهدیدش می کند... سیر قوی روایی داستان همانند کوری از نکات برجسته این کتاب است و صدالبته داستان خیالی اما پرمفهوم و کنایه آمیزش که شناسنامه این نویسنده برجسته پرتغالی شده است.

 پیشنهاد فیلم: چندی پیش فیلمی از کیم کی دوک پیشنهاد کردم به نام جزیره که من از آن خوشم نیامده بود اما این بار فیلمی از این کارگردان کره ای پیشنهاد می کنم به نام «بهار،تابستان،پاییز،زمستان وبازهم بهار» که همین دیشب دیدم و واقعا لذت بردم. کسی که این فیلم را به من داده بود رویش نوشته بود شاهکار عالم. اگر شاهکار عالم نباشد اما واقعا زیبا و دلنشین است. تمام ماجرای فیلم در کلبه ای بودایی در وسط برکه ای که دورتادورش توسط جنگل و کوه احاطه شده می گذرد و قهرمانش شاگرد یک راهبه است. فضای این فیلم سحرانگیز است و سکوت معنادارش آرامش عجیبی در حین دیدن این فیلم به بیننده می بخشد. فیلمش آنقدر پرمحتوا و معنا دار است که قلم من یاری نمی کند برای بیان درستش. بهتر است حتما ببینید. این فیلم از آن دست فیلم هایی است که می گویم حتما ببینید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

1- دیروز روی جلد یکی از مطبوعات چیزی دیدم که بدجور حالم را خراب کرد. همشهری جوان روی جلدش اعلامیه ترحیم علی دایی را چاپ کرده بود و زیر عکسش نوشته بود مقتول مرحوم علی دایی. این کار سقوط اخلاقی بود به نظرم. آخر بی وجدانی. اثری از انسانیت در آن ندیدم. طراح این اثر به ظاهر کمدی اگر خود را لحظه ای به جای همسر و مادر و نزدیکان علی دایی می گذاشت این نمی کرد. آیا پیش خود پرسید که اگر کسی اعلامیه ترحیم اش را در سطح کشور پخش کند همسر و مادر و فرزندانش چه حالی پیدا می کنند که نزدیکان علی دایی پیدا کردند. آخر این چه نوع برخورد است با قهرمانان مان، باشد که اصلا قهرمانان سقوط کرده ای باشند. آیا باید با این اندازه بی رحمی با آن ها برخورد کرد؟ دوران کوتاه مصدق که آزادی در مملکت فراهم بود روزنامه ها شده بودند فحش نامه. اصولا ما در هر برهه ای از تاریخ که آزادی داشتیم این کار را می کردیم چه برسد اکنون که ذره ای آزادی آن دوران را هم نداریم. آیا ما لیاقت آزادی را داریم؟
2- در خبرها آمد که کرباسچی و عطریانفر به همراه تعدادی دیگر از فعالان سرشناس سیاسی کشور به دیدار عبدالله نوری رفته بودند. اما نکته جالب این بود که کرباسچی از نوری دعوت به حضور در انتخابات کرد و این در حالی است که خود رییس ستاد کروبی است. عطریانفر هم به سوی کروبی رفته است و از همه تعجب انگیز تر ابطحی است که همواره از کروبی انتقاد داشته و یار نزدیک خاتمی بوده اما اکنون شده مشاور کروبی. از طرفی سلیمی نمین در ستاد میرحسین موسوی دیده شده. مشارکت و مجاهدین هم از موسوی حمایت کردند اما علوی تبار و هاشم آقاجری طرفدار حضور نوری هستند. در گیلان که وضع بدتر است.  هرمز ربانی که کاندیدای آبادگران در انتخابات مجلس هشتم بود رییس ستاد موسوی. انتخابات در ایران به قول ما رشتی ها ترش تره شده (ترش تره اسم یک خورشت است). هر روز خبرهای عجیب و غریب می رسد که فقط یک تحلیل دارد. تحلیل هم این است که فعالان سیاسی هم دچار سرگشتگی شده اند و میان منافع فردی و حزبی شان مانده اند و قدرت انتخاب از آنان گرفته شده است.
۳- مقاله ای نوشتم به نام موسوی و طبقه متوسط که در روزنامه های چاپی داخل کشور مجال چاپ نیافت فقط به این دلیل که تمام روزنامه های اصلاح طلب دست آقای کروبی بود و مدیرمسئول طرفدار وی اجازه چاپ مقاله ای تحلیلی درباره موسوی را نمی داد چون در این مقاله معتقد بودم که موسوی تنها کاندیدایی است مه می تواند آرای بلاتکلیف طبقه متوسط را از آن خود کند. خلاصه اینکه این مقاله در سایت روز کار شده است. می توانید اینجابخوانید.
انعکاس این مطلب در سایت هم میهن و سایت تحول خواهی.
انعکاس مصاحبه من با مسعود ده نمکی در سایت فرارو.
انعکاس مقاله متاع واقع نگری در بازار آرمانخواهی در سایت ادوارنیوز.

 پیشنهاد موسیقی: رضا یزدانی وقتی چهره شد که در فیلم های مسعود کیمیایی خواند و گیتار زد. خواننده ای که ۱۵ سال است دارد موسیقی کار می کند و تخصصش گیتار الکتریک است و از معدود خواننده های خوب سبک راک است. صدایش کلفت و اشعارش همانند افکار مسعود کیمایی است که توسط یغما گلرویی ترانه سرای خوب کشور سروده شده است و با صدای گرم و زخمه های گیتارش حال و هوایی عالی همانند فیلم های کیمیایی می دهد. از میان آلبوم هایش من آلبومی که آهنگ هایش برای فیلم حکم و دیگری هم رییس بود را خیلی پسندیدم. آلبوم های یزدانی بسیار پرمحتوا است و از آهنگ های خوبی هم بهره می برد. اما آلبوم «هیس» یک چیز دیگری است.

 پیشنهاد کتاب: «میرا» نام کتابی است از کریستوفر فرانک با ترجمه عالی لیلی گلستان. این کتاب کم حجم از آنچنان داستان جذابی برخوردار است که در ایران مورد استقبال قرار گرفت و حتی به چاپ دهم هم رسید.این کتاب داستان عشق است و کشوری دیکتاتوری که عشق را ممنوع کرده و به آن حالتی اشتراکی داده و به سکس تنزلش داده. در کشور خیالی نویسنده عشق ممنوع است و دیوار خانه ها از شیشه است و ماموران دولتی حق دارند که از احوالان شخصی شهروندان باخبر باشند که مبادا عشق و عاطفه ای در آن ها دیده شود. حکومت برای بقای خود عشق را ممنوع کرده و عاشقان را مجازات می کند اما سرآخر این عشق است که باید پیروز شود. این کتاب کم حجم بسیار بسیار جذاب است.

 پیشنهاد فیلم: SIN CITY اثر مشترک فرانک میلر و رابرت رودریگوئز و کوئین تارانتینیو با انبوهی از بازیگران معروف هالییودی از جمله بوریس ویلیس، جسیکا آلبا، بنیسو دل تورو ، کلایو اوون، میکی رورک ، الیجا وود و... به شیوه عجیبی به سبک و سیاق دیگر کارهای کمیک استیپ دو کارگردان نامبرده ساخته شده و از فضایی وهم آمیز سیاه و سفید بهره می برد و با غلوگویی درباره شخصیت های داستان سعی در نشان دادن نبرد دیرینه خیر و شر دارد. اگر چه این فیلم تماما از جلوه های ویژه بهره می برد و اگرچه یک کمیک استیپ تصویری است تا یک فیلم سینمایی اما داستان ماجرا و بازی بازیگران آنچنان برایم جذاب بود که این فیلم غیرمتعارف را برای دیدن پیشنهاد می کنم. حتی اسم فیلم هم جذاب است: شهرگناه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

نباید براساس شنیده ها خبر زد

  این مصاحبه را چند سال پیش برای روزنامه هم میهن و ستون اعتراف انجام داده بودم که به علت توقیف این روزنامه مصاحبه هم چاپ نشد تا اینکه اخراجی های 2 آخرین ساخته مسعود ده نمکی با استقبال زیاد مردم روبرو شد و رکورد فروش تاریخ سینمای ایران را شکست و سود سرشاری را نصیب کارگردانش کرد. از این رو مصاحبه مذکور را در ضمیمه روزنامه اعتماد چاپ کردم که چون سایت اعتماد در روز چاپ این مصاحبه مشکل فنی پیدا کرده بود و مصاحبه روی سایت نرفته بود و بسیاری از مخاطبین هم این مصاحبه را نخواندند بد ندیدم که در وبلاگ خودم نیز آن را منتشر کنم.

 

آیا تا به حال شده کاری کرده باشید که الان از انجامش پشیمان هستید؟

به هرحال خصلت بشر جائزالخطا بودنش است و هرکس بگوید من خطا نکردم مسلما دچار خودبزرگ بینی است. در عین حال در چنین شرایطی که مثل پدر مقدس نشستید تا من اعتراف کنم یا شما بازجو آن طرف میز هستید و من متهم اینطرف میز آدم کمی دچار خودسانسوری هم می شود. اما هرکسی می تواند یک نقدی بر کارهایش داشته باشد و اگر این نقد و بازنگری نباشد فکر می کنم در ادامه مسیر حرکت رو به جلویش خیلی کند خواهد شد. چون معتقدم که گذشته چراغ راه آینده است. من وقتی ارزیابی می کنم گذشته خودم را احساس می کنم که شاید در بعضی از مواقع می شد بهتر حرف زد و بهتر عمل کرد اما شرایط حاکم و فضای سیاسی اجتماعی آن زمان موجب می شد آن اقدامات را ایجاب می کرد.

آیا امکان دارد بدون خودسانسوری و با شفافیت بگویید کجاها اشتباه کردید؟

در عالم روزنامه نگاری بخش خبری بسیار مهم است و اساسا تکیه بر شنیده ها برای تنظیم خبر اشتباه است. من این اشتباه را انجام دادم و بعدها به این نتیجه رسیدم. ممکن است خیلی از آن خبرها درست بوده باشد اما وقتی به تعبیر حضرت عالی فاصله حق و باطل 4 انگشت است ، یعنی دیدن و شنیدن،  نباید براساس شنیده ها و حتی دیده های دیگران قضاوت می کردم. بعدها وقتی که آن اخبار را مرور کردم دیدم هرجا من تکیه می کردم بر شنیده می شود یا از بعضی از سایت ها به عنوان منبع استفاده می کردم با اخلاق سیاسی که حضرت علی تعریف می کنند فاصله دارد. به همین خاطر آن موقع خودم را قابل نقد می دانم که براساس شنیده های دیگران اخبار را تنظیم می کردم. البته این رفتار الان عرف جامعه رسانی ای ماست و همه روز نامه ها چه اصولگرا و چه اصلاح طلب همین کار را می کنند.

منتقدین شما می گویند روزنامه های شما تریبونی بوده برای حمله به دولت اصلاحات. چرا؟

من نقد دولت های حاکم را می کردم. یعنی نشریه شلمچه که در دولت آقای هاشمی منتشر می شد نقد دولت می کرد. در دولت آقای خاتمی هم همینطور. نشریه صبح هم که در مقطعی در دولت آقای احمدی نژاد منتشر می شد نقد دولتشان را می کرد. من این تعبیر را درست نمی دانم که ما تریبونی برای حمله بودیم. متاسفانه ما فکر می کنیم هرکسی دارد دولتی را نقد می کند یعنی علیه آن دولت است. اگر نشریه ای فقط یک دولت را نقد می کند و در قبال دیگر دولت ها چنین رویکردی را ندارد می توان این تعبیر را پذیرفت اما در مورد نشریه ما اینطور نیست و فکر می کنم هزینه هایی را هم که ما دادیم به خاطر همین غیرجناحی بودنش بوده. چون بسیاری از نشریات هستند که نگاه انتقادی داشتند اما هزینه ای نپرداختند.

اما شما دولت های هاشمی و خاتمی را خیلی بیشتر و تندتر نقد می کردید تا دولت احمدی نژاد را. چرا؟

چون ایراداتشان بیشتر بود. نگاه کنید من فیلم فقر و فحشا را در دوره دولت آقای خاتمی ساختم. علی رغم اینکه بخش هایی از دولت با فیلم به شدت مخالف بودند اما خود رییس دولت شخصا اعلام کرد این فیلم سیاسی نیست و دیدگاه اجتماعی دارد اما وزارت ارشاد وقت به این حرف آقای خاتمی توجهی نکردند و برخورد خودشان را کردند. من سعی کردم حتی در نقدهایم جوانمردانه عمل کنم. نمی گویم شدید بوده یا ضعیف بوده. به هرحال ما در جناح مقابل فکری با این دو دولت قرار داشتیم اما در مبارزه با آن ها نامردی نکردیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

1- محمد مایلی کهن مربی تیم ملی فوتبال شد. خب از کشوری که رییس جمهور منتخبش احمدی نژاد باشه ، کارگردان پرفروش ترین فیلمش مسعود ده نمکی باشه ، وزیر فرهنگی اش صفار هرندی باشه و رییس ورزشش نیروی ارزشی مخلص خدا و بنده خدا آقای علی آبادی باشه و بیادی وکاشانی و علیهذا مدیران ورزشی اش باشند مربی تیم ملی هم بهتر از این در نمی آید. فقط نگاهی به کاندیداهای جایگیزینی علی دایی بندازید؛ یاوری، قلعه نویی و مایلی کهن. همه برآمده از سنت. خدا آخر و عاقبت فوتبال ما رو هم بخیر کنه. راستی صبا و استقلال هم که باختن. به این می گن فوتبال ایرانی در دوره طلایی دولت نهم.
2- میرحسین موسوی هم بالاخره به حرف آمد. حرف های بدی در مجموع نزد اما هنوز برای قضاوت زود است. هرچند هرچه هم بگوید من یکی که با این واژه اصولگرایی که به اصلاح طلب بودنش اضافه کرده مشکل دارم. برای من قابل هضم نیست. مگر آب و آتش تلفیق شدنی هستند که اصلاح طلبی و اصولگرایی باشند. اگر منظور میرحسین از اصولگرایی چیزی متفاوت از محافظه گرایی و بنیادگرایی و طرفداران دولت نهم است خب پس چرا یکسری آدم های اصولگرای دو آتشه مثل سلیمی نمین کنارش دور می زنند. در همین ستاد استان گیلان غیرموجه ترنی آدم ها عضو ستادش شدند. هرمز ربانی که در لیست اصولگرایان در انتخابات مجلس هشتم قرار گرفته بود یا یونس رنجکش مدیرمسئول روزنامه محلی معین که اگر اصولگرا نبوده مطمئنا ذره ای هم اصلاح طلب نبوده. فردی که هم ایرنا را دارد در گیلان و هم فارس را خب پدرجان اصلاح طلب که نمی شود نهایتش بشود عضو حزب باد مثل الان که می داند موسوی رای آوری اش بیشتر از بقیه است. یا حبیب دوست رییس بسیجی انجمن اسلامی دانشگاه گیلان که متعلق به طیف شیراز بود و خود بسیجی های دانشگاه به ما می گفتند تا انجمن اسلامی و حبیب دوست هست ما هیچ غمی نداریم و می خواهیم کلا فعالیت مان را هم کان لم یکن کنیم.
3- دو مصاحبه امروز در ضمیمه اعتماد داشتم. یکی با سعید حنایی کاشانی که درباره رابطه اخلاق با سیاست است و تیترش هم «دولت نهم اخلاق گرا نیست». این مصاحبه تحلیلی است بر رفتارهای سیاسی سیاستمداران ایرانی در طول تاریخ و اصلاح طلبان و اصولگرایان. مصاحبه دیگر مصاحبه با استاد خودم در عرصه روزنامه نگاری ، دکتر حسن نمک دوست است. با وی به بررسی تاثیرگذاری مطبوعات در زمان انتخابات پرداختیم. دکتر معتقد است که روزنامه نگاری حزبی در فضای فعلی در جریان است و این نوع روزنامه نگاری حرفه ای نیست. این مصاحبه را هم می توانید در اینجا بخوانید.

 پیشنهاد موسیقی: من تا به حال نه چیزی از گروه موسیقی «آهنگ» می دانستم و نه از سرپرستش کیوان فرزین. اما این یک پاراگراف را که از روزنامه اعتماد است بخوانید: در حالي که موسيقي ايران در نوروز خامو ش ترين لحظه ها را سپري مي کرد، جشنواره بين المللي موسيقي مقامي در باکو پايتخت آذربايجان برگزار شد و گروه ايراني «آهنگ» به سرپرستي کيوان فرزين جايزه دوم اين جشنواره را از آن خود کرد. اين جشنواره يکي از معتبرترين جشنواره هاي رقابتي موسيقي دنيا است که به ابتکار جمهوري آذربايجان هر سال نوروز در باکو برگزار مي شود. به هرحال این یک پیشنهاد هم به خودم و هم به شما است که آلبومی از گروه موسیقی آهنگ را تهیه کنیم.

 پیشنهاد کتاب: «بت های ذهنی و خاطره ازلی» کتابی است از استاد داریوش شایگان؛ متفکر، اندیشمند و عالم شرق شناس ایرانی. این کتاب ، تحقیقی است درباره تمدن های بزرگ دنیا از غرب تا شرق. کتابی درباره دیانت و فلسفه، روح و جسم، تمدن و توحش و اسطوره و واقعیت. داریوش شایگان در این کتاب تفاوت های تفکر آسیایی و تفکر غربی را نشان می دهد و به تاثیر تمدن ایرانی بر سایر تمدن های آسیایی دیگر اشاره می کند و به همصدایی آنان در مقابله با تمدن غرب. شایگان به دنبال بنیاد جوهری تمدن های دنیا می گردد و این را رسالتی برای خودش فرض می کند که همچنان به پایان نرسیده است.

 پیشنهاد فیلم: فیلم بیست ساخته عبدالرضا کاهانی فیلمی است ساده با داستانی کلیشه ای که به لطف کاربلدی کارگردان و بازی زیبای بازیگران نه تنها خسته کننده نیست که تماشاگر را تا آخر با فیلم و داستان همراهی می کند و بارها تماشاگر را وادار می سازد که با قهرمانان داستان همذات پنداری کنند. داستان این فیلم داستان رابطه سرمایه دار و کارگر است، ظلمی که ابتدا روا می شود و وجدانی که بیدار می گردد. داستان آدم های فقیری است که با آدم های ثروتمند در فرصت زندگی کردن فرق چندانی ندارند. برای هردو گروه بیست روز یک عمر است و نقشه ای برای دورنمای زندگی خود ندارند. برای فقیران به واسطه بی پولی شان و برای سرمایه دار به واسطه کمبود وقت برای زندگی. پرویز پرستویی، علیرضا خمسه (که برای بازی در این فیلم برنده جایزه مکمل مرد در جشنواره فجر امسال شد) ، مهتاب کرامتی، حبیب رضایی ازجمله بازیگران خوب و تاثیرگذار این فیلم هستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

 1- تیم ملی آرژانتین در یک مسابقه باورنکردنی با نتیجه وحشتناک 6بر1 مغلوب بولیوی شد که پیامدش  اخراج شباهنگام دیه گو آرماندو ماردونا از کسوت مربیگری این تیم بود. اما آنچه که صبح فردای مسابقه اتفاق افتاد جهانیان را به تعجب دوباره واداشت و از قضا ما ایرانیان را نیز که با وضعیتی مشابه دست به گریبان بودیم: مردم آرژانتین صبح زود با شنیدن خبر اخراج ماردونا به خیابان ها ریختند و تا ابقای دوباره اسطوره خود به خانه هایشان برنگشتند. حال این را مقایسه کنید با وضعیت اسطوره های ایرانی. هرچند که نمی توان منکر تفاوت های شخصیتی قهرمانی چون ماردونا با همتایان ایرانی اش شد. چه آنکه ماردونا رسم مردم داری بلد است و به دام سیاستورزان هم نمی افتد. یعنی همانی را می داند که مثلا دایی یا پروین نمی دانستند و تبدیل به مهره سوخته شدند و بر اخراجشان نه تنها کسی نگریست که با چوب و چماق هم به خانه هایشان حمله ور شدند و اس ام اس های بی رحمانه نثارشان کردند. در اینجا قصد دفاع از علی دایی ندارم که اگر بلد بود مثلا با فلان خبرنگار به عنوان نماینده افکار عمومی خوب برخورد کند اینگونه چوب هر دو سر نجس نمی شد اما یک چیز را اطمینان دارم که اگر ماردونا دست به هرکاری بزند چه آن موقع که با دوپینگش موجب حذف آرژانتین از جام جهانی 94 شد و چه اکنون که تیم ملی این کشور با هدایتش نتیجه ای خفت بار گرفت بازهم محبوب آرژانتینی هاست. شاید به این دلیل که این مردمان تاریخ خود را از یاد نمی برند و نمک دان شکن نیستند اما ظاهرا ما ایرانی ها با تمام ادعاهای جوانمردی مان از این یکی خصلت بی نصیبیم: یادمان نرود که با علی دایی و علی پروین و ناصرحجازی و خیلی های دیگر چه ها که نکردیم و حتی از خانواده و مسایل خصوصی شان هم نگذشتیم. قصدم دفاع از علی دایی نیست ، قصد بیان دو مطلب است؛ یکی اینکه دلیل شکست تیم ملی ایران را به صورت ساختاری تحلیل کنیم و به دنبال این سوال هم باشیم که چرا هرگاه آزادی در کشور غیبش می زند ورزش هم ضعیف می گردد و دیگری اینکه چرا با قهرمانان ملی مان تا این اندازه غیرمنصفانه برخورد می کنیم.
2- قانون عجیبی در افغانستان برای اهل تشیع به تصویب رسیده که می گوید زنان باید فرمانبردار مردان خود در امور جنسی باشند و هیچگاه به آنان نه نگویند. خدای من! آخر این دیگر چه قانون ظالمانه ای است؟ ظاهرا طالبان حق افغان ها بود. آن ها راه درازی به قدمت یک تاریخ را برای متمدن شدن در پیش دارند. واقعا چرا یک ملت خود به دست خود ته قهقراه را نشانه گرفته است. امیدوارم با کمک روشنفکران و مردان اهل علم و فضلی چون حامد کرزای جلوی تصویب چنین قوانین بدوی ای گرفته شود.
۳- مصاحبه ای انجام دادم با مسعود ده نمکی ، کارگردان اخراجی های ۲ که امروز (دو شنبه) در ضمیمه اعتمادکار شده. مصاحبه ای است بسیار چالشی درباره زندگی سیاسی وی و اشتباهاتی که تا به حال انجام داده.

 پیشنهاد موسیقی: برخی از آلبوم های ویکتور خارا موسیقیدان و شاعر چپ گرای اهل شیلی در ایران مجوز دارد و در بازار موجود است. آلبوم هایی که آهنگ های زیبای گیتار ویکتورخارا به همراه دکلمه اشعارش فضایی جالب و غمناک ایجاد می کند. ویکتورخارا بعد از سقوط رژیم چپ گرای آلنده توسط نظامیان دستگیر شد و وقتی در کنار دیگر زندانیان در استادیوم سانتیاگو بود همه با هم اشعار و آهنگ های وی را یکصدا خواندند و چنان لرزه ای بر اندام دژخمیان انداختند که آنان به تقاص این عمل دو دست خارا را قطع کردند تا دیگر وی گیتار ننوازد اما وی و هم بندانش همچنان سرودهای انقلابی را فریاد می کردند.

 پیشنهاد کتاب: حال که صحبت از دیه گو مارادونا و ویکتورخارا شد کتابی از ارنستو چه گوارا را پیشنهاد می کنم که الگوی ماردونا است و البته هم وطنش نیز. خاطرات سفر با موتورسیکلت داستان چه گوارا شدن این پزشک آرژانتینی است. سفری با یک موتورسیکلت و یک دوست و بدون پول که منابع الهام چه بزرگ شد برای مبارزه و دفاع از محرومان. اما نکته جالب دیگری هم این کتاب دارد و آن اینکه این اسطوره مبارز آمریکای لاتین در این سفر پرماجرا یا در حال نوشیدن شراب است یا خوردن کباب.

 پیشنهاد فیلم: حال که فضای این پست کلا چپ گرا و مربوط به آمریکای لاتین و اسطوره هایش شد فیلمی هم درخصوص سرگذشت یکی دیگر از اسطوره های آمریکای لاتین پیشنهاد می کنم اما این بار از شیلی به نام سالوادور آلنده. فیلم «سقوط آلنده» چگونگی کودتای ژنرال پینوشه و سقوط دولت مردمی و قانونی سالوادور آلنده را نشان می دهد و نقشه های پلید واشنگتن و قساوت قلب ژنرال آمریکایی و دیکتاتور بزرگ شیلیایی را به تصویر می کشاند. صحنه های آخری فیلم که مربوط به دفاع قهرمانانه سربازان گارد ریاست جمهوری و تسلیم آلنده و وحشی گری سربازان کودتاگر است بسیار دردناک و گریه آور است.

تکمله: فکر نکنید من یک مارکسیست دو آتشه هستم. فضای این پستم تصادفا به رنگ قرمز درآمده. لطفا باور کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

1- روز کاری بعد از 15 روز تعطیلی (با احتساب هفته آخر اسفند که معمولا همه چیز تعطیل می شود نزدیک به یک ماه تعطیلی) دوباره شروع شد. مدارس و دانشگاه ها باز شدند ، روزنامه ها منتشر شدند و ادارات و بانک ها هم همچنین. کلا شهر دوباره چهره زنده ای به خود گرفته. هرچند که در شهرهای شمالی به واسطه ازدیاد مسافرین شهرها همواره زنده و شاد بودند. اما بنده همچنان به شغل شریف بیکاری مشغولم. حتما شنیده اید که می گویند هردم از این باغ بری می رسد: چند روز قبل از عید یکی از دوستان عزیز همکار در سایت جمهوریت به من گفت به خاطر تغییر سیاست ها (که احتمالا ناشی از انصراف خاتمی و کاندیداتوری موسوی بود) نمی توانند با من همکاری کنند. هرچند خودم هم دیگر مایل نبودم برای جمهوریت کار کنم چون هم سانسور در آنجا زیاد بود و هم پول خیلی کمی می دادند. در هرصورت بیکار شدم و فقط یک روزنامه اعتماد ماند که آن هم در پرداخت حقوق، بدفرم شکم درد است. به طوریکه اصلا روی پولش حساب باز نمی کنم. حالا منی که سال هاست به شغل شریف روزنامه نگاری مشغولم و همواره دستم در جیب خودم بوده بعد از ترخیص از خدمت مقدس سربازی برای اولین بار طعم شیرین بیکاری را چشیده ام و دستم ناخودآگاه به سمت جیب دیگران رفته. این هم از آخر و عاقبت روزنامه نگاری.
2- سال هاست دارم به این موضوع فکر می کنم که این لطیفه های خلق الساعه چگونه ساخته می شوند و نشر پیدا می کنند. فردای روزی که رییس جمهور احمدی نژاد به استادیوم آزادی رفت و تیم ملی فوتبال هنگام ورودش 2 گل از عربستان خورد و بازی برده را واگذار کرد اس ام اس طنزآمیزی برایم آمد که طعنه ای به حضور جناب احمدی نژاد داشت. البته پربیراه هم نبود چون احمدی نژاد چند ماه پیش هم وقتی به سالن کشتی رفت فردین معصومی، قهرمان جهان که 3بر1 از حریف آذربایجانی خود جلو بود ناگهان با دیدن رییس جمهور به طرز عجیبی ضربه فنی شد و با این باخت تیم ملی ایران در مسابقات جهانی کشتی مقام اولی را از کف داد و دوم شد. در کنار این اس ام اس ، لطیفه های دیگری که درباره ماهواره امید، سفر انوشه انصاری به ماه و بسیاری از موضوعات روز سیاسی و اجتماعی دیگر منتشر می شد را بگذارید تا به قوه طنز و نکته سنجی ایرانی ها پی ببرید. اما به راستی این لطیفه ها با این سرعت چگونه ساخته می شوند؟ چه ذهنی آن ها را می سازد؟ چگونه در جامعه و در وسعتی به مساحت ایران پخش می شود؟ در این دنیای مجازی هنوز راه های جالب و شناخته نشده ای برای ارتباط جمعی وجود دارد که با استفاده از فن آوری روز، سریعتر و جذاب تر شده است. شاید روزی تحقیقی درباره این لطیفه های خلق الساعه انجام دادم. تا آن روز.

 پیشنهاد موسیقی: من دیوانه پینک فلویدم و عجیب است که تا به حال کاری از این گروه بزرگ پیشنهاد ندادم. شاید به این دلیل که اکثرا با کارهای پینک فلوید آشنا هستند مخصوصا آلبوم دیوار که بهترین و معروف ترین آلبوم های این گروه است. این آلبوم درباره سرگشتگی انسان های عصر مدرنیته و دیواری است که بین آن ها چه توسط تکنولوژی و چه توسط حکومت ها کشیده شده و کنایه ای است به دولت های فاشیستی. فروپاشی دیوار برلین و سقوط اتحاد جماهیر شوروی نیز بهانه ای شد برای اجرای زنده آهنگ های این آلبوم در کنسرت برلین توسط راجر واترز و همکارانش. بسیاری از خوانندگان معروف موسیقی دنیا من جمله برایان آدامز نیز در کنسرت مشهور شهر برلین به عنوان خواننده میهمان شرکت کردند. اگر می توانید هم کنسرت دیوار را تهیه کنید و از صحنه آرایی و صدای گیرای راجرواترز و بسیاری دیگر لذت ببرید و هم آلبوم اصلی اش را که آهنگ های زیبای دیگری نیز در آن وجود دارد و هم حتی فیلمش که ساخته آلن پارکر است.

 پیشنهاد کتاب: یوسف اباذری و مراد فرهادپور چند سال پیش مناظره ای داشتند تحت عنوان نشانه شناسی 11سپتامبر با دعوت حسین پایا. این مناظره تبدیل به کتاب کوچکی شده به نام نیویورک، کابل. این کتاب هم وقت کمی را صرف خودش می کند و هم در صفحات محدودش مطالب زیادی را در خود نهفته است. یعنی با کمترین وقت بیشترین درس را می توانید از این کتاب بیاموزید. اباذری یک لیبرال است و فرهادپور یک چپ گرا. حاصل مناظره این دو غول جامعه شناسی ایران مطمئنا کتاب جذاب و آموزنده ای خواهد بود. یکی از جملات اباذری در این کتاب این است که ایرانی ها همواره شعار مرگ بر آمریکا سر می دهند اما همه ایرانی ها دوست دارند به آمریکا بروند. در کل این کتاب نگاهی دارد به دنیای پس از 11 سپتامبر.

 پیشنهاد فیلم: «دار و دسته نیویورکی» یکی از میخکوب کننده ترین و البته خشن تری فیلم های استاد فیلمسازی آمریکا و  دنیا یعنی مارتین اسکورسیزی است. این کارگردان مکتب نیویورک در این فیلم نگاهی داشته به شکل گیری شهر محل تولدش که چگونه از خون ها و قتل ها سربرآورده است. در این فیلم لئوناردو دی کاپریو ، دنی دی لوئیس و کامرون دیاز بازی می کنند و اگر اشتباه نکنم دنی دی لوئیس به خاطر این فیلم برنده جایزه اسکار مکمل مرد شد. این فیلم قبل از فیلم مرحوم که برنده جایزه اسکار شده بود ساخته شد و به نظر من قشنگ تر از آن هم بود. دار و دسته نیویورکی زندگی مهاجرین اروپایی (اسکاتلندی، ایرلندی، آلمانی و…) و فاصله طبقاتی شدید بین ثروتمندان و فقیران در سال های اولیه تشکیل نیویورک را نشان می دهد که به چه فجایع و جنایاتی ختم شد.

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

1- چند سالی هست که به این نتیجه رسیدم مشکل مملکت ما ، مشکل فرهنگی است. از یک طرف فرهنگ مناسبی برای پیشرفت نداریم و از طرفی هم حکومت های مدرنی برای اصلاح این فرهنگ نداشتیم. همان حکایت مرغ و تخم مرغ است. دو نمونه می آورم: در ایام عید چهار فیلم روی پرده سینماها به اکران در آمده: وقتی همه خوابیم اثر بهرام بیضایی، بیست اثر عبدالرضا کاهانی، سوپراستار اثر تهمینه میلانی و اخراجی های2 اثر مسعود ده نمکی. اگر از لحاظ هنری و فنی بخواهیم به موضوع نگاه کنیم دو فیلم اولی از اعتبار و معیارهای استاندارد بالاتری برخوردار هستند، بعد هم آخرین ساخته تهمینه میلانی و در نهایت مجموعه دوم اخراجی ها. سه فیلم اول به هرصورت حاوی پیام های مهمی بوده و حرف قابل اعتنایی با مخاطب داشتند اما فیلم اخراجی های2 مجموعه ای بود از بهترین بازیگران طنزپرداز ایرانی که مرا یاد سیرک های معروف دنیا می اندازد. به عبارتی فیلمی بدون معیارهای حرفه ای که صرفا بازی ستارگان و مزه پراکنی های آنان این فیلم را قابل تماشا کرده و نه داستان جالبی دارد، نه ساختار مناسبی و نه پیام مهمی، برخلاف نظر کارگردان. آقای ده نمکی حرف جدیدی در سینمای جنگ زده اما در همین حرف جدید هم تمام حقیقت را عنوان نکرده و این خود دروغ جدیدی است که به خورد جامعه می دهد(از بیشتر باز کردن موضوع می گذرم تا شاید وقتی دیگر) اما اقبال جامعه نه به سه فیلم اول که به فیلم اخراجی های 2 بود. فیلمی که حتی در ژانر کمدی هم نمی گنجد و صرفا طنزی سحطی است. اما خب مردم خوششان آمده و دلشان می خواهد که بی خود به همه چیز بخندند. اما در عوض سالن های نمایش وقتی همه خوابیم و بیست خالی از تماشاگر است که بسیار جای تاسف دارد. البته من چندان مردم را مقصر نمی دانم و ریشه یابی این مشکل فرهنگی نیز بماند برای بعد.
اما مشکل دوم فرهنگی ما که حالتی تهوع آمیز به خود گرفته وضعیت فیلم دیدن است. منظورم دختر و پسرهایی است که می آیند در سینما تا با کمترین هزینه بیشترین ساعات را با یکدیگر باشند آن هم برخورد از نوع بسیار نزدیک و تاریکش. فرقی هم نمی کند از کجای فیلم وارد سالن می شوند چون اصلا خود فیلم مهم نیست بلکه سالن تاریک و صندلی های بهم چسبیده سینما مهم هستند. اما آنچیزی که آزاردهنده است نه رفتار عشقولانه خارج از عرف جوانان در سینما که وزوز های بیش از اندازه و اعصاب خوردکن آنان است که شیرینی تماشای فیلم از پرده بزرگ نقره ای سینما را به کام شما تلخ می کند. بگذریم از اینکه آدم می ماند که آیا فیلم دارای مجوز ارشاد اسلامی را از پرده سینما ببیند یا فیلم صحنه دار تماشاگران داخل سالن سینما را.
2- در رشت تعداد بسیاری از جوانان به خاطر صرف مشروبات دست ساز الکلی جان خود را از دست دادند و تعدادی هم کور شدند. پیش یکی از دوستان ارزشی بودم که این خبر بازگویه شد. واکنش حضرت آقا جالب بود که می گفت ای کاش دهکده هایی بود که برخی از جوانان می توانستند به این امور بپردازند تا اینطوری هرساله جوانان ما به کشتن داده نمی شدند. واقعا چه بی ارزش است جان آدمی در این مملکت. اما به راستی اگر چنین مکان هایی وجود داشت آیا باز آن صحنه های زشت در سینما دیده می شد؟ آیا به خاطر رابطه عشق بازی دو جوان در مستراح یک سینما ، آن سینما تعطیل می شد و کارکنانش بیکار؟ آیا بسیاری از بیماری های مقاربتی مانند ایدز تا این اندازه گسترش پیدا می کرد؟
3- سیزده بدر حالش را ببرید. دختران در انتظار هم آنقدر گره بزنند تا ایشاله بختشان باز شود اما بعید می دانم با وجود ما پسران بیکار چنین مهمی به این زودی ها اتفاق بیافتد.
4- به خاطر طولانی شدن این پست و عدم حوصله خواننده برای خواندن چنین پست طولانی ای قسمت پیشنهادات در این پست حذف شد. این هم احترام به مخاطب.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

1- کارکنان واحد فنی و چاپ روزنامه اعتماد ملی هم در راستای تغییر کادر تحریریه روزنامه و برخوردهای نادرست مسئولان این نشریه اخراج شدند و نامه ای سرگشاده نیز خطاب به مهدی کروبی نوشتند. ماجرا از این قرار بود که روزنامه اعتماد ملی تبدیل به توپخانه ای شده بود که نه احمدی نژاد که خاتمی را هدف قرار داده بود به طوریکه به کیهان خودی ها معروف شد. اما بدنه روزنامه که تعلق خاطری به سیدمحمد خاتمی داشت نوای اعتراض سرداد تا اینکه کروبی به واسطه پسرش، تیمی که روزنامه شرق، هم میهن و این اواخر شهروند را منتشر می کرد را به روزنامه اعتماد ملی آورد تا ویژه نامه منتشر کند اما چندی گذشت و این ویژه نامه نیز حذف و تیم مذکور به عنوان نیروهای جدید به روزنامه تزریق گردید و حتی سردبیر هم تغییر یافت. به این دلیل تعدادی از روزنامه نگاران و خبرنگاران سرویس های مختلف در اعتراض به این تصمیم استعفا دادند. استعفایی که هیچ واکنشی را از سوی مهدی کروبی ، پسرش و حق شناس ،مدیرمسئول روزنامه، در برنداشت. چند نکته در این باره باید گفت؛ یکی اینکه مهدی کروبی و روزنامه اش تبدیل به غضنفر اصلاحات شده بود. همان لطیفه معروف که مربی به تیمش گفت بابا ماردنا رو ولش ، غضنفرو بچسبید. پس آیا درست به غضنفر اصلاحات رای داد؟ دیگری اینکه مهدی کروبی به ظلمی که به تعدادی از روزنامه نگاران نشریه اش روا شد هیچ واکنشی نشان نداد و نسبت به بیکاری آنان بی تفاوت بود.آیا چنین کسی می تواند رییس جمهور شود و کاری برای خیل عظیم بیکاران انجام دهد؟ سوم هم اینکه تا به حال روزنامه نگاران به واسطه توقیف نشریه شان بیکار می شدند اما این بار به دست همکاران خود که تا دیروز دوستشان بودند بیکار شدند و این در تاریخ مطبوعات ما بی نظیر بود و متاسفانه نامش به اسم کسی نوشته شد که در این سال های اخیر اصلاح طلب ترین روزنامه نگار شناخته می شد و بارها پرونده ها و مطالب متنوعی درباره لزوم رعایت اخلاق در سیاست در نشریه اش منتشر کرده بود. اما اکنون حتی اگر دخالت مستقیمی هم نداشته باشد مقصر اصلی بیکاری روزنامه نگاران شناخته می شود و این اصلا کارنامه خوبی نخواهد بود. ای کاش دوستان من کمی تعمق بیشتری در این باره داشتند و اخلاق را فدای نان نمی کردند. کاش فیلم وقتی همه خوابیم بهرام بیضایی را این بار به نگاهی در خود ببینند.
2- من دیگر سریال افسانه جومونگ را نمی بینم. چون یکی که دیده همه اش را برام تعریف کرد و دیدم که چقدر اعصاب خوردکن است. این شرق آسیایی ها هم فکر کنم مازوخیسم دارند. در این سریال امپراطور می میرد، تسو امپراطور می شود، جومونگ فراری می شود، سوسانو ابتدا با محافظش عروسی می کند و بعد دوباره وقتی یک بچه هم دارد با جومونگ عروسی می کند، جومونگ پادشاه کشور گیرو –محل تولد سوسانو- می شود، فرزندش به دنیا می آید، نوه اش هم به دنیا می آید و این همان افسانه جومونگ است نه خود جومونگ. آن وقت این جومونگ زاده با امپراطور تسو که همچنان زنده است می جنگد. تازه نصف این هایی که گفتم در جومونگ2 اتفاق می افتد. این ها را گفتم که وقتتان را صرف این فیلم مازخویستی دیوانه کننده و طولانی و بی نتیجه نکنید. البته یک نتیجه دارد که می شود از این زردپوستان صبور گرفت و آن صبر و مبارزه طولانی برای آزادی است. خب هر فیلمی یک پیام هم باید داشته باشد دیگر.

پیشنهاد موسیقی: ژیوان گاسپاریان که پیش از این با حسین علیزاده کار کرده و آلبوم بسیار زیبایی را به بازار فرستاده بودند این بار کار مشترکی با میشل بروک انجام داده که بداهه نوازی جز است به نام بلاک راک. باورش هم سخت است که این موسیقیدان ارمنی یک بار در زمینه موسیقی سنتی ایرانی کار کند یک بار با یک آهنگساز سبک جز. نوای ساز دودک گاسپاریان فضای جالبی را در کنار آهنگ جز میشل بروک خلق کرده مخصوصا که بعضا خود گاسپاریان هم زیر آواز می زند.

 پیشنهاد کتاب: «عدالت در پرانتز» اثر ایساک بابل رمانی است در دوران تاریک دیکتاتوری پرولتریای اتحاد جماهیر شوروی. این رمان هم به مانند دیگر نوشته های این نویسنده روسی طعنه ای است به اسارت انسان ها و اعتراضی به دیکتاتورهای ددمنش. بابل در این کتاب ما را متوجه لحظه های شاد و خوبی که در سیاه ترین دوران هم می تواند وجود داشته باشد، می کند. او به انسان نگاه عمیقی دارد که معرف صبوری و توانایی انسان ها در سخت ترین موقعیت ها و تبدیل سختی ها به خوبی ها و امتیازها است. نگاه منحصر به فردی که بابل به انسان و آزادی اش دارد آثار او را جاودانه کرده است. داستان هایی که منجر به اعدام این نویسنده بزرگ روسی در کشورش شد و البته وی را جاودانه کرد.

 پیشنهاد فیلم: «زیبایی ربوده شده» اثری است از برناردو برتولوچی ، کارگردان بزرگ ایتالیایی و البته با بازی جرمی آیرونز. اصولا هر فیلمی که بر پیشانی اش نام این بازیگر قدر آمریکایی نوشته شده قابل دیدن خواهد بود از جمله زیبایی ربوده شده. این فیلم داستان دختر جوانی است که برای تعطیلات به یکی از دهکده های کوچک اما زیبای اروپا و نزد دوستان مادرش آمده. دختری که دوست پسر دارد اما هیچ تجربه جنسی نداشته و وقتی وارد ویلای دوست مادرش می شود مورد توجه میهمانان دیگر قرار می گیرد و هرکسی به سهم خود قصد برقراری ارتباط با این دختر زیبارو را دارد. اما در این میان صحبت ها و پندهای جرمی آیرونز جالب است و ارتباط بین شخصیت ها فیلم را بسیار جذاب کرده آنطور که از برتولوچی انتظار می رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

1- جمعه شب بی بی سی فارسی گزارش مستندی داشت از شهرهای ایران که اولین قسمتش از گیلان شروع شد. صادق صبا مجری و تحلیلگر بی بی سی سال گذشته به زادگاهش رشت آمد تا از مکان های دیدنی و زیبای گیلان گزارش تهیه کند. قسمت های بعدی این برنامه گزارش سفر به شهرهای دیگر ایران است. اما نکته ای که در این گزارش مشهود بود حرفه ای بودن گزارشگر، تصویربرداری عالی و بالا بودن سطح کار بود ، مخصوصا که این گزارش را در کنار گزارش حال بهم زن شبکه استانی باران از مکان های دیدنی گیلان قرار دهیم. صادق صبا و بی بی سی به مهمترین نقاط گیلان سرکشی کردند با سوژه های مردمی مانند چوپان و دامدار و کشاورز برنجکار و چایکار و حتی عکاس و خواننده (کوچک پور و ناصرمسعودی) صحبت کردند، غذاهای عالی گیلان را نشان دادند، از تاریخچه شهرها گفتند و ده ها مورد دیگر اما گزارشگر غیرحرفه ای و بی سواد شبکه باران که مطئمنا نه از روی ضابطه که با رابطه وارد صداوسیما شده است از جواد ترین و ابتدایی ترین شیوه گزارشگری استفاده می کرد و برفرض مثال وقتی از بازار ماهی فروشان درحال فیلم برداری بود لشکر مغول گردش آمده بودند و او هم از یکایک سوال می کرد. یعنی آقایان برنامه های خود را هیچ وقت با برنامه های مشابه شبکه های معروف مقایسه نمی کنند؟
2- سایت ایجا که سابقا بصورت هر دو هفته یکبار و مجله ای به روز می شد توسط عده ای از روزنامه نگاران مستعد و خوش ذوق گیلانی راه اندازی شده و برای ایام عید هم ویژه نامه نوروزی تهیه کرده است. کار دوستان بسیار سطح بالا و عالی بوده و اگرچه سایت ایجا توسط گیلانی ها راه اندازی شده اما مطالبش در سطح ملی است رچند که هیچگاه مباحث مختص به گیلان نیز در آن فراموش نمی شود. مثل این شماره که پرونده سه سال فعالیت سازمان دانش آموختگان(ادوار تحکیم وحدت) شاخه گیلان در کنار پرونده های همچون انتخابات، جنگ سرد، هنرمندانی که سال گذشته از میان ما رفتند، هوشنگ ابتهاج، مولانا، تاریخچه مطبوعات دنیا، فریدون آدمیت و ده ها مطلب دیگر قرار گرفت. من هم به جز بهاریه یک مقاله در این ویژه نامه نوشتم که نگاهی است به مقوله انتخابات با عنوان متاع واقع نگری در بازار آرمانخواهی (خوشحال می شم که این مقاله را بخوانید و نظرتان را بدهید چون خودم خیلی دوستش دارم) . در هرصورت حتما سری به این سایت بزنید تا ببینید چه استعدادهایی در گیلان وجود دارند اما متاسفانه به علت نبود فرصت شغلی مجالی برای بروز نمی یابند.

 پیشنهاد موسیقی: «ایندیا لوسیا» آلبومی است از چند نوازنده اسپانیایی و هندی که چندان در کشور ما شناخته شده نیستند. اما این آلبوم که در زمره موسیقی های تلفیقی قرار می گیرد از آهنگ هایی تشکیل شده که تلفیق موسیقی فلامنکوی اسپانیایی و موسیقی محلی هندوستان است که کار واقعا ارزشمند و کم نقضی است(این را برادرم بهروز می گوید چون من سررشته چندانی از موسیقی آنهم موسیقی تلفیقی ندارم) در هرصورت اگر به موسیقی تلفیقی علاقه دارید و همچنین دوست دارید با موسیقی کشورهای دیگر هم آشنا شوید حتما این آلیوم را تهیه کنید: indialucia.     

 پیشنهاد کتاب: «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» اثر ماشادودآسیس را دو سال پیش تا نصف خواندم اما یکهو و به دلیلی که الان در خاطرم نیست نتوانستم بقیه را بخوانم و چون خاطره خوبی از خودش در ذهنم گذاشته بود تصمیم گرفتم از امروز دوباره خواندن این کتاب را شروع کنم. در مورد این کتاب نکته دیگر اینکه مترجمش عبدالله کوثری است و من از این مترجم آثار بد فعلا که نخوانده ام. این کتاب داستان یک زندگی است و زیبایی اش هم به این علت است. زیبایی ای که این کتاب را جزء 100رمان برتر دنیا قرار داد و معروفیتی جهانی برای نویسنده اش به ارمغان آورد.

 پیشنهاد فیلم: تا به حال فقط از فیلم های خارجی گفتم به این دلیل ساده که متاسفانه در ایران فیلم های جالبی ساخته نمی شود. اما «وقتی ما همه خوابیم» برخلاف نظر برخی از منتقدین کم انصاف جزء همان فیلم های به تعداد انگشتان دست خوش ساخت سال های اخیر ایران است. این فیلم اگرچه جزء فیلم های متوسط استاد بهرام بیضایی است و به هیچ وجه به پای آثار شگفتی چون باشو غریبه کوچک، شاید وقتی دیگر و سگ کشی نرسد اما نشان داده که همین فیلم متوسط از بهترین فیلم های اکثر فیلمسازان ایرانی بهتر است. هرچند همزمانی اکران این فیلم با فیلم عامه پسند و تجاری مثل اخراجی های 2 و عدم بهره بردن فیلم بیضایی از ستاره های زیبا و خوش چهره سینما باعث شده که تاکنون استقبال مورد انتظار از آن نشود اما کارگردان به نظرم به هدفش رسید و حرف هایش را با حواشی سینمای ایران زد و ناجوانمردی های سرمایه داران سینما را نشان داد. دیگر قبولش با خود بدنه سینما که تا چه اندازه منصف هستند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

ایام نوروز و بی خبری و تعطیلی رسانه ها مرا بدجوری بی سوژه کرده است. فقط دو چیز به نظرم آمد که بگویم: یکی از سفرم به تهران و اینکه این شهر غول پیکر چقدر جای بهتری برای زندگی کردن است در ایام تعطیلات. نه خبری از دود است و نه ترافیک آنچنانی و نه آدم هایی که یهو می خواهند سرت خراب شوند. حداقل دیگر احساس خفگی به آدم دست نمی دهد در عوض در این ایام پایتخت ایران بدجوری دلگیر می شود. حال نمی دانم که دلگیری اش را باید تحمل کنم یا نفس گیری اش را. من که شهر پاک و زیبا و کوچک تر و خلوت تر خودم را انتخاب می کنم.
موضوع دیگر مربوط به برنامه های نوروزی تلویزیون است. ظاهرا اگر در عمر این دولت یک چیز خوب از آب در بیاید کلا قوانین طبیعت بهم می خورد به همین دلیل برنامه های نوروزی امسال یکی از بدترین برنامه های این چند ساله بود. از فیلم های سینمایی و تلویزیونی ایرانی بسیار سطح پایینش تا فیلم های سینمایی خارجی که با سانسورهای زیاد پخش می کنند و کلا روی اعصاب است. نه مرد دوهزار چهره خوب بود و نه فیلم هایی مانند میلیونر زاغه نشین به واسطه سانسور و دستکاری های بی حدوحصرش. کسی هم نیست به آقایان بگوید خب پخش نکنید این نوع فیلم ها را چرا اینقدر با اعصاب مردم بازی می کنید. تنها دو برنامه را دوست دارم یکی کلاه قرمزی که بازهم شاهد هنرنمایی دو زوج هنری دوست داشتنی یعنی ایرج طهماسب و حمید جبلی هستیم و دیگری هم –شاید باور نکنید- افسانه جومونگ. این سریال کره ای در عین اینکه بسیار بد ساخته شده و بازی هنرپیشگانش نیز عین پاشنه تیز کفش روی مخم است اما داستان جذابی دارد که مرا مجبور می کند هر روز این سریال را دنبال کنم. نکته جالبی که درباره این سریال دیدم یکی در رستوران وسط راه بود که راننده برای نیم ساعتی جهت استراحت و غذا نگه داشته بود که به یکباره دیدم ملت در رستوران نشسته اند تا سریال را ببینند و رستوران تبدیل به سینما شده است. دیروز هم در خیابان بودم که دیدم جمعیت زیادی پشت ویترین نمایندگی ال جی صف بسته اند تا این سریال را از تلویزیون های متعددی که برای فروش بود ببینند. این را می گویند جادوی تلویزیون از نوع کره ای اش با آن چشمان تنگ و آن قهرمان کودن و احمقش.

 پیشنهاد موسیقی: «شهر خاموش» کار جدیدی است از کیهان کلهر و کوارتت زهی بروکلین رایدر. نابغه موسیقی ایران 5 سال پیش به همراه چند نوازنده آمریکایی کاری تلفیقی از سازهای زهی را به سفارش دانشگاه هاروارد اجرا کرد که نوایی زیبا از ساز ایرانی کمانچه به همراه سازهای زهی دیگری مانند ویولن، ویولا، ویولنسل، کنترباس و همینطور سنتور و تمبک و سه تار است. این کار به یاد قربانیان بمباران حلبچه ساخته شده است که نشان از تعلق خاطر این موسیقیدان کرد ایرانی به هم قومی های خودش دارد. این آلبوم نشان می دهد که ایرانی ها نیز حرف های زیادی در موسیقی دارند.

 پیشنهاد کتاب: خولیو کورتاسار ، نویسنده معروف آرژانتینی رمانی جالبی دارد به نام «امتحان نهایی» که مورد استقبال نسبتا خوبی نیز در ایران قرار گرفت. اگرچه من چندان از این رمان خوشم نیامده اما بد نیست که این داستان را بخوانید تا بیشتر با جامعه آرژانتین آشنا شوید. این داستان برای آرژانتینی ها بسیار جالب است چون حکایت سودازدگی و سرگشتگی جامعه آنجا است. پابلو نرودای بزرگ درباره این کتاب گفته که هرکس کارهای کورتاسار را نخواند بدبخت است و یا کارلوس فوئنتس بزرگ نیز گفته کورتاسار از چیزی فراتر از فکر نو یا تجربه ای تازه سخن می گوید. پس بد نیست به این غول های ادبی دنیا اطمینان کنید و نگاهی هم به این کتاب بیاندازید.

پیشنهاد فیلم: حالا که از جومونگ گفتم پس یک فیلم خوش ساخت کره ای از یک کارگردان مشهور کره ای را پیشنهاد می کنم: «جزیره» اثر کیم کی دوک محصول سال 2000. یک فیلم از نماهای بسیار بسبیار زیبای این کشور شرق آسیایی با داستانی جالب اما برخی اوقات خشن و متهوع. به همین دلیل کلا برخلاف برادرم از این فیلم نه تنها خوشم نیامد که متنفر هم شدم. نگویید پس چرا این فیلم را پیشنهاد می کنی چون دلیل این کارم این است که بسیاری از منتقدین این فیلم را ستایش کرده اند و حاوی پیام های زیادی هم هست اما من کلا به خاطر صحنه های خشن و دردناکش تمام بدنم مورمور شد و اعصابم دچار تشنج. این فیلم یک تناقض بسیار بزرگ است: صحنه های طبیعتش بسیار آرامش بخش است اما داستان زندگی و شخصیت روانی قهرمانان زن و مردش دیوانه کننده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

بعد از مدت ها با خانواده عازم مسافرت هستیم، آن هم چه مسافرتی: تهران. آخه همه می یان شمال بعد ما بریم تهران؟ به هرحال قسمت است دیگر. ما هم عازم سفری چند روزه به پایتخت بی در و پیکر و دودآلود شلوغ پلوغ بی صاحب ایران شدیم. ایشاله بهم خوش بگذره. فکر کنم چند روزی از دنیای مجازی دور باشم اما دعا می کنم هرچه زودتر برگردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 

1- عجب بدشگون است که اولین پست وبلاگم دستگیری اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت و خانواده زندانیان سیاسی جلوی زندان اوین باشد. چند تن از خانواده های زندانیان سیاسی به همراه چندعضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت از جمله امین نظری ، دوست عزیز بنده، برای ابراز همدردی هنگام سال تحویل جلوی زندان اوین رفتند به رسم هرساله. این رسمی بود که مخصوصا از سال 1380 باب شده بود و کسی کاری به کس دیگری نداشت اما این بار نمی دانم چرا اینطوری شد. فارغ از اینکه با این کار موافق باشم یا نه تنها باید دو جمله بگویم؛ یکی خطاب به کسانی که مامور برقراری امنیت کشور هستند و دیگری خطاب به دوستان فعال ما: 1- ای کاش حکومت سعه صدر بیشتری به خرج می داد چون هیچ اتفاقی قرار نبود بیافتد و حال در این شرایط یک موضوع کوچک در بوق و کرنا شده است. 2- ای کاش دوستان ما به هزینه و فایده کاری که می کنند بیشتر بیاندیشند.
2- با دکتر داوود هرمیداس باوند، از سران جبهه ملی ایران درباره این تشکل بعد از دوران مصدق گفت و گو کردم به مناسبت ویژه ملی شدن صنعت نفت در ضمیمه روزنامه اعتماد که می توانید اینجا بخوانید.
3- دیدن تبریک تصویری باراک اوباما هنگام سال تحویل مرا شوکه کرد. کار جالبی کرد رییس جمهور ایالات متحده آمریکا. فردای آن روز هم مقام رهبری طی یک سخنرانی گفت که حرف فقط کافی نیست و باید شاهد تغییر در عمل باشیم تا عمل ایران هم تغییر یابد. ظاهرا باید منتظر گشوده شدن فصلی نو درخصوص رابطه ایران و آمریکا باشیم.

 پیشنهاد موسیقی: آلبوم SMOOTH JAZZ مجموعه ای از بهترین آهنگ های جز سیاه است که آهنگسازان بزرگی مانند لستر یانگ، هربی مان، هاف کینز، پری کومو، نات کینگ کول این آلبوم را مشترکا به بازار فرستادند. اگر علاقه به موسیقی جز دهه 50 میلادی دارید حتما این آلبوم را تهیه کنید. جز موسیقی سیاه پوستان است که از آفریقا به آمریکا آمد و بسیار نو شد و تبدیل به یکی از پر مخاطب ترین موسیقی های دنیا گردید. سبکی که هنوز در ایران به آن توجه نشده است.

 پیشنهاد کتاب: هرچند که معروف ترین کتاب گابریل گارسیا مارکز صد سال تنهایی است اما من رمان دیگری از این نویسنده توانای کلمبیایی را معرفی می کنم که به واسطه آن برنده جایزه نوبل ادبی 1982 شد: «پاییز پدر سالار». پشت جلد این کتاب نوشته: پاییز پدر سالار رمانی است پرقدرت از نویسنده ای بزرگ در عصر حاضر و شاهکاری از تصورات ملموس. مهم ترین کار ادبی گارسیا مارکز همین پاییز پدر سالار است و برای این کتاب بیش از 17 سال زحمت کشید. این اثر توانست شهرت جهانی را برای نویسنده ایجاد کند.

 

پیشنهاد فیلم: شهر گمشده حکایت دست به دست شدن کشور غنی و خوشبخت کوبا بین استعمار آمریکا و استبداد کاسترو است.این فیلم محصول سال 2005 است و اندی گارسیا بازیگر توانای اسپانیولی در آن بازی زیبایی را به نمایش می گذارد. گارسیا یک کازینو دار معروف است که با انقلاب مارکسیستی فیدل کاسترو تمام زندگی و خانواده اش را می بازد و تنها به آمریکا می رود. این فیلم اگرچه طولانی است اما خسته کننده نیست و میخکوبت می کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  |