تبليغاتX
کافه اوتوپیا

1- مایک والاس خبرنگار آمریکایی با احمدی نژاد مصاحبه کرد. مصاحبه ای ضعیف که از خبرنگار باتجربه و مشهوری چون او بعید می نمود. اما انتظارات برآورده نشد و حتی آمریکاییان نیز از این مصاحبه استقبال نکردند و حتی یکی از تحلیلگران آمریکایی اظهار نمود که فرصت به این خوبی برای گفت و گو با رییس جمهور ایران از دست رفت و اینکه به همین دلیل دیگر شبکه سی بی اس را نگاه نخواهد کرد. احمدی نژاد هم اما بسیار زیرک جواب داد و از موضعی کاملا بالا و با غروری زیاد با خبرنگار آمریکایی گفت و گو کرد که برخی از طعنه های تند و جواب های تند و پرخاشگرانه رییس جمهور که ظاهری طنز اما بیشتر شبیه تمسخر در خود داشت خبرنگار بازنشسته و باتجربه آمریکایی را آچمز کرد. اما نکته قابل توجه برای ما ایرانیان در این مصاحبه نوع سوالات خبرنگار آمریکایی بود. مایک والاس حتی یک سوال درخصوص وضعیت حقوق بشر در ایران نکرد و برفرض مثال آنجا که رییس جمهور گفت ما به حقوق همه انسان ها احترام می گذاریم و باهمه مهربان هستیم نگفت پس چیست این دستگیری ها و آیا بی توجهی به اکبر محمدی مهربانی است؟ یا آنجایی که احمدی نژاد از رضایت مردم ایران گفت و از رعایت حقوق بشر در ایران خبرنگار هیچ نپرسید از پرونده قتل های زنجیره ای. این نشان از آن دارد که آمریکا کمترین توجهی به حقوق بشر و دموکراسی در ایران ندارد و از آن فقط برای تبلیغات استفاده می کند. قابل توجه آنانی که برای ورود چکمه پوشان ینگه دنیا بی تابی می کنند!!!
2- جنگ لبنان هم تمام شد به حمدالله. جنگی که هیچ نتیجه ای نداشت جز کشت و کشتار و خون ریزی. به جز اینکه رویارویی ایران و آمریکا جدی تر از گذشته شد. واقعا حالم به هم می خورد از این آدم های خونریز جنگ طلب. اسرائیل اعلام کرده که حاضر است برای آزادی دو سرباز گروگانش و مبادله آن ها با اسرای لبنانی با حزب الله گفت و گو کند. آخر اگر قرار بر مذاکره بود چرا از همان ابتدا این کار را نکردید. مرض داشتید که هزاران هزار نفر از هردو طرف را بیگناه به کشتن بدهید. فقط باید ابراز تاسف کرد از این خون های ناحقی که در دنیای مدرن ریخته می شود. اما باید خوشحال بود که این جنگ بی هدف تا اطلاع ثانوی به پایان رسیده و آرزو کرد که دیگر تمام نشود. هرچند با شناختی که از این ابلهان خونخوار داریم این تقریبا غیرممکن است.
3- دکتر سیدجواد طباطبایی در اظهارات اخیرش در همایش مشروطه گفت که سکولاریسم در ایران نه شدنی است و نه مفید. این جمله باعث شده که یک سلسله گفت و گوهایی با اندیشمندان وروشنفکران برجسته ایرانی داشته باشم که بعد از امتحانات پایان ترم تابستانی به امید خدا منتشر می شوند. اما در این خصوص به نظرات شما دوستان عزیز نیازمندم تا با نظرات مختلف آشناتر شوم...
4- همانطور که گفتم امتحان پایان ترم تابستانی شروع شده. دو درس دارم که مجموعا 8 واحد است. اگر خدا بخواهد و هردو را قبول شوم !!!!!!!!! فقط یک 4 واحدی معرفی به استاد می ماند و یاعلی فارغ التحصیلی...پس تا یک هفته دیگر یعنی 4 شهریور مرخص می شویم از حضورتان....
+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  | 


تعجب کردم از دو خبری که کنار هم نقش بسته بود بر پیشانی رسانه های خبری کشور. یکی اش شکایت از رژیم اسرائیل به شورای حقوق بشر بود توسط اصلاح طلبان و دیگری خبر درگذشت اکبر محمدی. وجه تشابه هر دو نقض حقوق بشر بود؛ یکی در لبنان و دیگری در ایران. دلم گرفت از این تشابه و واکنش متفاوت اصلاح طلبان.
آن روز همه دور هم جمع شده بودند در حسینیه ارشاد. از عبدالله نوری تا عزت الله سحابی ، از محمد علی ابطحی تا ابراهیم یزدی ، از عمادالدین باقی تا علی حکمت و از الهه کولایی تا حبیب الله پیمان و دیگران. از هردسته و گروه اصلاح طلبی با گرایشات مختلف فکر. همان گروه هایی که هیچ واقعه و حادثه تلخی در داخل کشور نتوانست آن ها را تکان دهد و کنار هم گرد آورد تا بلکه فکری بیاندیشند به جمع ، برای رهایی از فلاکتی که گیرش افتاده بودند. نه تعطیلی مطبوعات آن ها را که هرکدامشان زندانیان مطبوعاتی بسیار داشتند همدل کرده بود و نه فاجعه کوی دانشگاه که اصلی ترین حامیانشان به باتوم و چماق نواخته شده بودند. نه ترور حجاریان همصدایشان کرد و نه ماجراهای ردصلاحیت در انتخابات مجلس هفتم. اگر ایران را هم آب می برد به نظر نمی رسید که آن ها هوای باهم بودن دوباره به سرشان بزند و دریغ از یک بیانیه مشترک درخصوص یک موضوع واحد. اختلافات آن قدر زیاد شد که یکی دلخورانه حزبی جدید تاسیس کرد و هرجا نشست بد دوستان سابق گفت و دیگری که مست قدرت بود شعارهای زیبا داد و کلاهی که بر سر اپوزیسیون گذاشت.
اما اگر هیچ حادثه ای اینان را کنار هم قرار نداد فاجعه قانا و کشتار لبنانی ها توسط اسرائیلی ها آن ها را برای اولین بار در 8 سال گذشته کنار هم نشاند و جالب آنکه آن هایی که خود در زندان ها بودند و طعم تلخ اسارت را چشیده بودند و یا دوستان و همفکرانشان را اکنون نیز در بند می بینند آمده بودند تا در کنار هم نه از حقوق بشر ایرانیان که از حقوق بشر برادران لبنانی دفاع کنند. آن هایی که نامه نگاری به سازمان های جهانی را برای استیفای حقوق بشر در داخل مذموم می شمردند و هیچ گاه این نکردند تا صدایشان به دنیا برسد آن روز آمده بودند تا دست به دامن سازمان ملل بشوند و شکایت برند از اسرائیل که این چه نسل کشی است و تضییع حقوق بشر. آن هم در روزی که حقوق بشری دیگر در ایران ضایع شد بغل گوششان و احدی در آن مراسم حاضر به اشاره به آن نشد جز عمادالدین باقی که آن هم گذری بود و خبر از سکته اکبر محمدی داشت. همین.
این جنگ لبنان آدمی را به جنون می کشاند. کودکان و زنانی بیگناه کشته می شوند و روستایی با سکنه اش در چشم برهم زدنی ویران می شود و دل ها ریش ریش می گردد از این همه جنایت و ناجوانمردی. اسرائیل و آمریکا محکوم هستند و در این شکی نیست که جنایتکارند و خونخوار. اما آن طرف هم گروهی می تازد که حامی اش ایران است. پیروزی او ارتباط مستقیم دارد با جنبش دموکراسی خواهی ایرانی. آدمی می ماند که از کدام خبر خوشحال شود. اصلا خوشحالی وجود ندارد. هرچه از این ماجرا می آید بوی وحشت می دهد. داخل هم وضع به اینگونه است. اگر آتش جنگ در لبنان شعله ور شده است و به هر سو می رود که زبانه کشد در داخل هم زندانیان سیاسی دوباره به زندان بازمی گردند و خبری تلخ تر نیز تیتر روزنامه ها می شود : اکبر محمدی درگذشت. کاری به کار عقاید آن مرحوم ندارم فقط دلم گرفته است از مرگ عجیب یک جوان که حداقل ، جرمش مرگ نبود. در این میان روی سخنم با اصلاح طلبانی است که صدایشان بسته است از نقض حقوق بشر در داخل ایران و هیچگاه این امر موجب نشد تا کنار هم حتی برای یک بار هم که شده گرد آیند اما برادران لبنانی این انگیزه را در آن ها ایجاد کردند که گلویشان را حداقل برای آن ها هم که شده چاک دهند. اگر این نمی کردند آدمی فکر می کرد بندگان خدا در خواب زمستانی خود در حال غلطیدنند. اصلاح طلبانی که به درست درصدد استیفای حقوق برادران ما در لبنان برآمده اید و یکصدا از اسرائیل به سازمان ملل شکایت برده اید کمی هم به فکر داخل باشید. چرا بوی قدرت مستتان کرده و چشم بر تشابهاتتان بسته اید و دل چرکینتان را صاف نمی کنید. حادثه ای که برای اکبر محمدی اتفاق افتاد ممکن بود برای هرکدامتان یا دوستانی که در زندان دارید نیز پیش می آمد. آیا بازهم به همدلی نیاز ندارید؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط بابک مهدیزاده  |