این مطلب را به مناسبت سالمرگ صمد بهرنگی 31 شهریور تهیه کردم که در هفته نامه گیلان بهتر به چاپ رسید.
گفت و گو با مسعود بهنوبه مناسبت سالمرگ صمد بهرنگی
صمد چیزی از بزرگان ادبیات دنیا کم نداشت
در خصوص مرگ صمد بهرنگی دو نظر وجود دارد. عده ای مرگ او را کار عوامل ساواک می دانند و عده ای دیگر تصادفی می خوانندش. این تفاوت نظر در شماره 3 مجله دریچه آشکار شد . زمانی که مادر صمد بهرنگی نفرین کرد آنکس را که« صمد را سالم برد اما سالم برنگرداند». این امر باعث شد که حمزه فراهتی(فلاحتی) دوست نزدیک بهرنگی که در آن روز همراهش بود بعد از یک ربع قرن سکوت بشکند و در مقاله ای در مجله آدینه که با تایید سردبیرش فرج سرکوهی همراه بود مرگ صمد بهرنگی را « کاملا تصادفی » عنوان کند. سخنی که نامه و جوابیه اسد بهرنگی برادر صمد را در پی داشت که هیچ گاه در مجله آدینه چاپ نشد. برای روشن کردن این قضیه تصمیم گرفتیم که با مسعود بهنود که در آن زمان نویسنده آدینه بود و از نزدیک شاهد ماجرا، گفت و گو کنیم. ضمن اینکه بهنود هم نزدیکی ای با صمد داشت و هم دستی در داستان نویسی دارد. گفت و گوی تلفنی و کوتاه در خصوص صمد بهرنگی و آثارش را با مسعود بهنود ، روزنامه نگار که اکنون در لندن اقامت دارد ،بخوانید.
ماجرای نامه های فراهتی (فلاحتی) و فرج سرکوهی و جوابیه های اسد بهرنگی درخصوص مرگ صمدبهرنگی که در آدینه چاپ شده بود چه بود؟
حمزه فلاحتی یک مبارز ساده صمیمی و از علاقمندان و از هواداران سازمان های مخالف رژیم سلطنتی بود که در ماجرای مرگ صمد با او همراه بود و صدمه روحی شدیدی خورد از این ماجرا. اما به دلیل شرایط خاص زمانه این امور باز نشد و باز نشده ماند. در زمانی که درآدینه بودیم حمزه فلاحتی در نامه هایی به آقای سرکوهی موضوع را مطرح کرد که آیا بعداز یک ربع قرن زمان این نیست که حقایق به مردم گفته شود و نباید امکان داد هرازگاهی آدم های فرصت طلب بروند و مخدوش کنند بستر را. این باعث شد که آدینه گزارشی در این زمینه چاپ کرد و موضوع را توصیف کرد. تامل در این کار بابت این بود که تصور می رفت بعضی از گروه های سیاسی از این موضوع استفاده کنند به نفع خودشان ، برای نشان دادن این که بقیه روایت هایی که در زمان رژیم ستمگری شاه گفته شده لابد مثل این بوده. ولی بعدا حقیقت فشار بیشتری وارد کرد و آدینه به نظر من به عنوان یک کار درست این کار را کرد که نمی توانم بگویم اعاده حیثیت از حمزه بود ، به این خاطر که حمزه فلاحتی هیچ وقت بی حیثیت نبود و از دید آدم های آگاه سیاسی او همیشه آدم موجه و شناخته شده ای بود. اما همین باز شدن فضا باعث شد که مردم عادی هم در جریان قرار گرفتند. اما خب سلطنت طلبان هم به اندازه کافی ازش استفاده کردند.
ولی اسدبهرنگی می گفت مرگ صمد بهرنگی اتفاقی نبوده و به نامه جلال آل احمد استناد می کرد؟
نمی خواهم وارد اختلافات دو طرف شوم و از کسی نام برده شود. اما بعضی ها هستند که اینطور فکر می کنند ولی خب حقایق جز این است.
نظر خودتان در این باره چیست؟
ما از قضیه اطلاع داریم و می دانیم چه اتفاقی افتاد. آن چیزی که اتفاق افتاد این بود که کسی قصد کشتن صمد را نداشت.
به نظر شما راز ماندگاری صمد بهرنگی و آثارش در ادبیات ایران چیست؟
صمد ذوقی داشت استثنایی و صداقتی داشت استثنایی. روشنفکر به معنی بومی آن بود. حرف دل بچه های محروم و فقیر را می فهمید. در زمانه ای زندگی کرد که زمانه آرمان خواهی بود . او هم یک آرمان خواه بزرگ بود. روی هم رفته می شود گفت که در زمان مناسب فرد مناسبی بود برای ادبیات ایران و برای جلب توجه جهانی به موضوع کودکان و فقر در ایران. اما افسوس که دیر نپایید و اینقدر نماند که موفقیت جهانی ماهی کوچولو را هم ببیند. من بابت این قضیه متاسفم چون می دانم صمد ده ها ماهی کوچولو در ذهنش داشت ولی افسوس که خودش به آن سرنوشت غم انگیز دچار شد.
آیا آن آرمان خواهی در آثارش نیز وجود داشت؟
بله. صمد در تمام آثارش ، خودش پیام اصلی قصه ها است. با پژوهش هایی که کرده است ، با زندگی شخصی خودش ، همه نشان می دهد که آرمان خواهی در جز جز زندگی اش حضور دارد.
آثار صمد بهرنگی تا چه حد مبتنی بر واقعیت های اجتماعی بود. یعنی آیا آثار او رئال بود یا خیر، جنبه رویا پردازانه داشت؟
اگر واقعیت های اجتماعی را در نظر نمی گرفت لابد نوشته هایش می شد مثل سرمقاله های بعضی از نشریات حزبی یا می شد مثل پیام های رادیویی پیک ایران. ولی اینطور نبود. صمد یک هنرمند و یک اهل ادب و ذوق بود که واقعیت های اجتماعی را هم در نظر می گرفت. آرمان هم داشت و آن خط ظریفی که بین آرمان و واقعیت وجود دارد که چگونه آرمان خواه باشی ولی از واقعیت ها عبور نکنی برای صمد شناخته شده بود و اگر می بینید که برای اکثریت آرمان خواهان ما این وضعیت شناخته شده نبود و در بیشتر سال ها رفتند و سرشان را زیر تیغ بردند بدون اینکه اثری گذاشته باشند در مورد صمد اینطور نبود که او هم واقعیت را می شناخت هم آرمان را.
و این ویژگی اصلی آثار صمدبهرنگی بود. درست است؟
آثار صمد از انسان و کودکی صحبت می کند که می تواند همه جای دنیا باشد. او موفق شده بود که یک دغدغه ای از کودک روستایی ایران بسازد با خیالاتش ، با کمبودهایش و با آرزوهایش و آن نمونه به خوبی قابل تسری بود به دنیا. صمد چیزی از کریستین هانس اندرسون یا بقیه آدم ها کم نداشت ؛ بقیه بزرگان ادبیات کودکان دنیا را می گویم. به راستی صمد چیزی کم نداشت. در حالیکه در یک محدوده بسته زبان فارسی که زبان اصلی اش هم نبود ، کار می کرد و به فرنگ هم سفر نکرده بود و از ادبیات دنیا خیلی کم خبر داشت ولی این ذوق عجیب و این ذهن شفاف و جستجوگرش او را به واقعیت ها رساند. هرچند عرض کردم که چراغ راهنما هم داشت و او آرمان داشت و این هر دو وقتی به همدیگر وصل می شد ازش آدم بزرگی ساخته بود.
آیا آثار صمد بهرنگی در دوران خودش هم به همان اندازه که اکنون مورد استقبال قرار گرفته با استقبال مواجه شده بود؟
نه، متاسفانه یک همچین اتفاقی نیافتد.
دلیلش چه بود؟
اولین کار صمد می توانست به او چهره جهانی ببخشد. اما از زمانی که غلامحسین ساعدی او را به شهر آورد و معرفی کرد و آل احمد به دنبال او راه افتاد و دست او را همه جا گرفت و برد - این همان زمانی بود که دستگاه هم متوجه او شد و سختی های شدیدی به صمد وارد کرد - تا زمان مرگ صمد فاصله چندانی نبود.
به عنوان آخرین سوال خودتان چه شناخت شخصی ای از صمد بهرنگی داشتید؟
بله ، من صمد را متعدد دیده بودم و در اواخر عمرش هر وقت که آمد به تهران او را دیدم و بسیار ازآن شخصیت غریبی که داشت در شگفت بودم، یک روستایی آذری صادق که مطلقا از وضعیت خودش سرشکسته نبود و مغرور هم بود بابت این که ساده و ساده دل است و بنابراین وقتی دیگران شروع می کردند به طنز با او رفتار کردن او هم در طنز آن ها شریک می شد و برای خودش جک می ساخت . یادم است که روزی خودش را بزغاله ای تجسم کرد که وقتی رهایش می کنی در آپارتمان بلد نیست راه برود و همه چیز را می زند می شکند ، به در و دیوار می پرد و بعد از مدتی تنها راه حل را در بستن دست و پاهایش در گوشه اتاق می بینند. این به خاطر این بود که چندبار موقع حرکت کردن مبل ها را برگردانده بود و یک بار هم لیوان ها را انداخته بود و بعد شروع کرد قبل از اینکه دیگران در موردش حرف بزنند خودش در مورد خودش حرف زد. می گفت ما اهلی نشدیم . از صداقت روستایی آمده بود ، هوای تهران دلش را می گرفت. اگرچه به محض اینکه می رسید می رفت حمام و می گفت که این خیلی نعمت بزرگی است که شیر را باز می کنی و آب گرم می آید و یاد می کرد از روستاهای آنجا که نه حمام دارند و نه آب گرم. ولی نمی توانست تهران بماند ، در یک شهر شلوغ. این بودش که برای خودش چند تا کار جور می کرد و پشت سر هم آن ها را انجام می داد ، این اداره به آن اداره و کلافه می شد از این بعد مسافت و شلوغی و معمولا روز دوم ، سوم انرژی اش تمام می شد و خودش را می زد به کوه و دشت. طبیعت انسانی اش با طبیعت شهرهای صنعتی پردود تطبیق نداشت و سرانجام در دامنه همان لاله ها و همان دشت و رودخانه و همان جور که دوست داشت به آن سرنوشت غم انگیز دچار شد.
گفت و گو با مسعود بهنوبه مناسبت سالمرگ صمد بهرنگی
صمد چیزی از بزرگان ادبیات دنیا کم نداشت
در خصوص مرگ صمد بهرنگی دو نظر وجود دارد. عده ای مرگ او را کار عوامل ساواک می دانند و عده ای دیگر تصادفی می خوانندش. این تفاوت نظر در شماره 3 مجله دریچه آشکار شد . زمانی که مادر صمد بهرنگی نفرین کرد آنکس را که« صمد را سالم برد اما سالم برنگرداند». این امر باعث شد که حمزه فراهتی(فلاحتی) دوست نزدیک بهرنگی که در آن روز همراهش بود بعد از یک ربع قرن سکوت بشکند و در مقاله ای در مجله آدینه که با تایید سردبیرش فرج سرکوهی همراه بود مرگ صمد بهرنگی را « کاملا تصادفی » عنوان کند. سخنی که نامه و جوابیه اسد بهرنگی برادر صمد را در پی داشت که هیچ گاه در مجله آدینه چاپ نشد. برای روشن کردن این قضیه تصمیم گرفتیم که با مسعود بهنود که در آن زمان نویسنده آدینه بود و از نزدیک شاهد ماجرا، گفت و گو کنیم. ضمن اینکه بهنود هم نزدیکی ای با صمد داشت و هم دستی در داستان نویسی دارد. گفت و گوی تلفنی و کوتاه در خصوص صمد بهرنگی و آثارش را با مسعود بهنود ، روزنامه نگار که اکنون در لندن اقامت دارد ،بخوانید.
ماجرای نامه های فراهتی (فلاحتی) و فرج سرکوهی و جوابیه های اسد بهرنگی درخصوص مرگ صمدبهرنگی که در آدینه چاپ شده بود چه بود؟
حمزه فلاحتی یک مبارز ساده صمیمی و از علاقمندان و از هواداران سازمان های مخالف رژیم سلطنتی بود که در ماجرای مرگ صمد با او همراه بود و صدمه روحی شدیدی خورد از این ماجرا. اما به دلیل شرایط خاص زمانه این امور باز نشد و باز نشده ماند. در زمانی که درآدینه بودیم حمزه فلاحتی در نامه هایی به آقای سرکوهی موضوع را مطرح کرد که آیا بعداز یک ربع قرن زمان این نیست که حقایق به مردم گفته شود و نباید امکان داد هرازگاهی آدم های فرصت طلب بروند و مخدوش کنند بستر را. این باعث شد که آدینه گزارشی در این زمینه چاپ کرد و موضوع را توصیف کرد. تامل در این کار بابت این بود که تصور می رفت بعضی از گروه های سیاسی از این موضوع استفاده کنند به نفع خودشان ، برای نشان دادن این که بقیه روایت هایی که در زمان رژیم ستمگری شاه گفته شده لابد مثل این بوده. ولی بعدا حقیقت فشار بیشتری وارد کرد و آدینه به نظر من به عنوان یک کار درست این کار را کرد که نمی توانم بگویم اعاده حیثیت از حمزه بود ، به این خاطر که حمزه فلاحتی هیچ وقت بی حیثیت نبود و از دید آدم های آگاه سیاسی او همیشه آدم موجه و شناخته شده ای بود. اما همین باز شدن فضا باعث شد که مردم عادی هم در جریان قرار گرفتند. اما خب سلطنت طلبان هم به اندازه کافی ازش استفاده کردند.
ولی اسدبهرنگی می گفت مرگ صمد بهرنگی اتفاقی نبوده و به نامه جلال آل احمد استناد می کرد؟
نمی خواهم وارد اختلافات دو طرف شوم و از کسی نام برده شود. اما بعضی ها هستند که اینطور فکر می کنند ولی خب حقایق جز این است.
نظر خودتان در این باره چیست؟
ما از قضیه اطلاع داریم و می دانیم چه اتفاقی افتاد. آن چیزی که اتفاق افتاد این بود که کسی قصد کشتن صمد را نداشت.
به نظر شما راز ماندگاری صمد بهرنگی و آثارش در ادبیات ایران چیست؟
صمد ذوقی داشت استثنایی و صداقتی داشت استثنایی. روشنفکر به معنی بومی آن بود. حرف دل بچه های محروم و فقیر را می فهمید. در زمانه ای زندگی کرد که زمانه آرمان خواهی بود . او هم یک آرمان خواه بزرگ بود. روی هم رفته می شود گفت که در زمان مناسب فرد مناسبی بود برای ادبیات ایران و برای جلب توجه جهانی به موضوع کودکان و فقر در ایران. اما افسوس که دیر نپایید و اینقدر نماند که موفقیت جهانی ماهی کوچولو را هم ببیند. من بابت این قضیه متاسفم چون می دانم صمد ده ها ماهی کوچولو در ذهنش داشت ولی افسوس که خودش به آن سرنوشت غم انگیز دچار شد.
آیا آن آرمان خواهی در آثارش نیز وجود داشت؟
بله. صمد در تمام آثارش ، خودش پیام اصلی قصه ها است. با پژوهش هایی که کرده است ، با زندگی شخصی خودش ، همه نشان می دهد که آرمان خواهی در جز جز زندگی اش حضور دارد.
آثار صمد بهرنگی تا چه حد مبتنی بر واقعیت های اجتماعی بود. یعنی آیا آثار او رئال بود یا خیر، جنبه رویا پردازانه داشت؟
اگر واقعیت های اجتماعی را در نظر نمی گرفت لابد نوشته هایش می شد مثل سرمقاله های بعضی از نشریات حزبی یا می شد مثل پیام های رادیویی پیک ایران. ولی اینطور نبود. صمد یک هنرمند و یک اهل ادب و ذوق بود که واقعیت های اجتماعی را هم در نظر می گرفت. آرمان هم داشت و آن خط ظریفی که بین آرمان و واقعیت وجود دارد که چگونه آرمان خواه باشی ولی از واقعیت ها عبور نکنی برای صمد شناخته شده بود و اگر می بینید که برای اکثریت آرمان خواهان ما این وضعیت شناخته شده نبود و در بیشتر سال ها رفتند و سرشان را زیر تیغ بردند بدون اینکه اثری گذاشته باشند در مورد صمد اینطور نبود که او هم واقعیت را می شناخت هم آرمان را.
و این ویژگی اصلی آثار صمدبهرنگی بود. درست است؟
آثار صمد از انسان و کودکی صحبت می کند که می تواند همه جای دنیا باشد. او موفق شده بود که یک دغدغه ای از کودک روستایی ایران بسازد با خیالاتش ، با کمبودهایش و با آرزوهایش و آن نمونه به خوبی قابل تسری بود به دنیا. صمد چیزی از کریستین هانس اندرسون یا بقیه آدم ها کم نداشت ؛ بقیه بزرگان ادبیات کودکان دنیا را می گویم. به راستی صمد چیزی کم نداشت. در حالیکه در یک محدوده بسته زبان فارسی که زبان اصلی اش هم نبود ، کار می کرد و به فرنگ هم سفر نکرده بود و از ادبیات دنیا خیلی کم خبر داشت ولی این ذوق عجیب و این ذهن شفاف و جستجوگرش او را به واقعیت ها رساند. هرچند عرض کردم که چراغ راهنما هم داشت و او آرمان داشت و این هر دو وقتی به همدیگر وصل می شد ازش آدم بزرگی ساخته بود.
آیا آثار صمد بهرنگی در دوران خودش هم به همان اندازه که اکنون مورد استقبال قرار گرفته با استقبال مواجه شده بود؟
نه، متاسفانه یک همچین اتفاقی نیافتد.
دلیلش چه بود؟
اولین کار صمد می توانست به او چهره جهانی ببخشد. اما از زمانی که غلامحسین ساعدی او را به شهر آورد و معرفی کرد و آل احمد به دنبال او راه افتاد و دست او را همه جا گرفت و برد - این همان زمانی بود که دستگاه هم متوجه او شد و سختی های شدیدی به صمد وارد کرد - تا زمان مرگ صمد فاصله چندانی نبود.
به عنوان آخرین سوال خودتان چه شناخت شخصی ای از صمد بهرنگی داشتید؟
بله ، من صمد را متعدد دیده بودم و در اواخر عمرش هر وقت که آمد به تهران او را دیدم و بسیار ازآن شخصیت غریبی که داشت در شگفت بودم، یک روستایی آذری صادق که مطلقا از وضعیت خودش سرشکسته نبود و مغرور هم بود بابت این که ساده و ساده دل است و بنابراین وقتی دیگران شروع می کردند به طنز با او رفتار کردن او هم در طنز آن ها شریک می شد و برای خودش جک می ساخت . یادم است که روزی خودش را بزغاله ای تجسم کرد که وقتی رهایش می کنی در آپارتمان بلد نیست راه برود و همه چیز را می زند می شکند ، به در و دیوار می پرد و بعد از مدتی تنها راه حل را در بستن دست و پاهایش در گوشه اتاق می بینند. این به خاطر این بود که چندبار موقع حرکت کردن مبل ها را برگردانده بود و یک بار هم لیوان ها را انداخته بود و بعد شروع کرد قبل از اینکه دیگران در موردش حرف بزنند خودش در مورد خودش حرف زد. می گفت ما اهلی نشدیم . از صداقت روستایی آمده بود ، هوای تهران دلش را می گرفت. اگرچه به محض اینکه می رسید می رفت حمام و می گفت که این خیلی نعمت بزرگی است که شیر را باز می کنی و آب گرم می آید و یاد می کرد از روستاهای آنجا که نه حمام دارند و نه آب گرم. ولی نمی توانست تهران بماند ، در یک شهر شلوغ. این بودش که برای خودش چند تا کار جور می کرد و پشت سر هم آن ها را انجام می داد ، این اداره به آن اداره و کلافه می شد از این بعد مسافت و شلوغی و معمولا روز دوم ، سوم انرژی اش تمام می شد و خودش را می زد به کوه و دشت. طبیعت انسانی اش با طبیعت شهرهای صنعتی پردود تطبیق نداشت و سرانجام در دامنه همان لاله ها و همان دشت و رودخانه و همان جور که دوست داشت به آن سرنوشت غم انگیز دچار شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط بابک مهدیزاده
|




